.ادامه اين رمان را شما بنويسيد: همين جا در صفحه پيام ها يا درسايت و وبلاگ خودتان..................................................................................virtual narrators: a web novel

راوي هاي مجازي

چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

 

نويسنده: سپهر

جمعه، 29 خرداد 1383، ساعت 11:52

درست مثل هميشه اسم هايي را مي خواندي كه مي خواندي از پشت سطر ها. از دركه پايين آمدم و مي رسيديم به جايي ميان گردنه هاي حيران و آش دوغ مي خورديم آن طرف مرز با كوه هاي پر مو از درخت آرام مي گيريم از كوه هاي كچل كچل. مثل هميشه تو آرام مي خندي با دندانهاي مي خندند. سوار كه مي شدي انگار مانده اي تا بروي. نگاه مي كني به جاده هاي مي روي. سوار مي شوي بروي، مي روي... احساس آب آق چاي هم داري. داري رد مي شود، رد مي شوي. احساس آب گفته اند خاصيت لحظه اي دارد از به شفاف. بعد گفتي... گفتم راه دارد. راه هم دارد تمام مي شود. برگشتيم. كوه هاي البرز بوي باران مي داد، حس كوه هاي تالش. گفته بودم باشدا. درست مثل هميشه مي دانستم خيس مي شوي. خاصيت باز گشت همين بود. مثل بوي كوه هاي تالش وقتي مي بارد بر اگردي بر مي گردي و راوي با دندان هاي مي خندند از هر چه هم گذشته باشد.

 

  3p.persiamblog.com

 

نويسنده: خواننده بوف کور

دوشنبه، 1 تير 1383، ساعت 16:3

این همه مدت کجا بودم ؟ کجا در من بود . غار نیاسر چه طور است ؟ برای دور افتادن از دنیای امروز ، بهترین کار سفر ی چند ماهه به غار نیاسر است. بنشینی در اعماق غار و زیر نوری که از 3500 سال قبل می تابد، به روایتی فکر کنی که به قول ماه می کسی نیست که شعله ی کبریتی در آن بگیراند . اما بشنوید از غار نیاسر :

Stacey D., Rice Lake

يكشنبه، 7 تير 1383، ساعت 16:47

narrator told me: Life has been your art. You have set yourself to music. Your days are your sonnets." Wouldn't it be a huge compliment if someone you respected said this about you? Oscar Wilde mapped out the secret to living a fulfilled life with these words. I want my life to be viewed as an art, my thoughts to be music to the ears of those with whom I share them, my days to be poetry flowing as an example not of how to live a life well but of how to share good.

Life is like a piece of art created by a not-yet-famous Van Gogh, Picasso or Da Vinci. You should view it as the masterpiece it is. Because life should be worth millions, treasure it as if it really were. Contained within it are a million kisses, a million smiles and a million hugs. No one can set the values you place on these things. They are worth more than money can possibly provide. Therefore, I challenge you to live your masterpiece! Let people view you as a newly discovered master in a world of so many masterpieces. Reveal your personal mystery. Share it with the world like the masters who have gone before who dared to share their mysteries

Let your words be music, as though they were composed by Mozart, Bach or Beethoven. Use them to touch the souls of humankind. Reach deeply into your heart and grasp the concepts it provides, then sing them into the world. Be loud, be soft, be quick or slow, but however you project your words, let them touch others. Why are we meant to speak if not to bring joy to others? You must not hide your thoughts. I encourage you to let them touch others. Let your words be the musicAnd finally, you are given thoughts. What good can they possibly do trapped within the mind's eye? Shakespeare shared his thoughts with the world through poetry, each sonnet revealing insight. Don't be afraid to venture into the great unknown. Allow your deepest thoughts to envelop you, for you never know where they may take you.

Life is a great mystery. Is it a masterpiece, a symphony, a sonnet? It is all of these ... and more. Compose your masterpiece, your symphony, your sonnet and reveal your personal mystery to bring good unto the world. I encourage and challenge you. Live life to the fullest.

نويسنده: تارا

جمعه، 12 تير 1383، ساعت 16:6

باید می دویدم خیلی دیر شده بود باید نفس نفس زنان به انجا می رفتم کلاغ ها را یکی یکی در کمد جاسازی کردم و پر یکی از انها را در کیفم گذاشتم به ساحل که رسیدم سوار قایق بادی شدم شادمانیشان از این جا پیدا بود روسری به هوا می زدند وصدای پایشان را می شنیدم نفس نفس میزدم در جزیره تا که بگویم منم ومن که باید می رقصیدم شاد باشم برای ادامه دادن و فکر کردن پر کلاغ را گل سینه ای کردم برای خودم وبه پایکوبیشان ادامه دادم اما نیافتم انچه را که دنبالش بودم

 

 

نويسنده: majid

جمعه، 19 تير 1383، ساعت 2:34

و رفت و رفت و رفت.

 

 

www.majidghir.persianblog.co

 

نويسنده: ماه می

دوشنبه، 29 تير 1383، ساعت 13:26

Yeah! Yeah. Whatever. It's easy for people like you to ramble about beauty of life and rest of the crap. You! Stacey! Yeah! I'm talkin' to you. Don't look behind your back, like you are surprised, there is no one else in here at this moment, you bet I'm talkin' to you. I am disgusted by your bizarre positiveness and pretentiousness

People like you and TheMonthofMay; ergh! You people are just bullshitting us. Don't talk to me about beauty of life and art. I was once a master piece, piece of art. I was the Playwright, the only actual creative mind in this place. No one had a clue about the flow of this story. It was me who revived this damned place. Show us what you've got or get the hell out of here. I am in pain, my soul is sour. I am heart broken. I was betrayed. I am devastated. You and your friend TheMay, do NOT come here again and talk about love. Love is just an illusion.

 

 

27

It's just a state of mind, a different form of madness. It's a lie that we spread in our own blood to get drunk and avoid the bitterness of life. I am done with love. I am officially announcing here: I RAN OUT OF LOVE AND I WILL NOT LOVE AGAIN; period. End of the story. If you have something else to write come back in here, otherwise just leave us alone. J U S T G E T Out.

اين کلمات از ذهن اين روانی بيرون می امد. حرف به حرفش را روی صفحه ذهنش می ديدم که تایپ می شد اما نمی توانستم جلوی جریان حرکت واژه ها و حروف را بگیرم. از دست من کاری ساخته نبود و نيست. اگر می توانيد، خودتان بلايی سرش بياوريد. نمی دانم چطور. با سانسور یا کشتن شخصیت داستان. هرجورکه خودتان صلاح می دانید. من یکی خودم را از او خلاص کرده ام

 

 

 

نويسنده: yek rooh

يكشنبه، 5 مهر 1383، ساعت 23:1

من هم نبودم، مثل بقیه، مثل بوف کور. بوف کور رفته بود غار نیاسر اما من به غار نیاسر نرفته بودم. غار نیاسر آمده بود به خانه من. بعد نوری تابید. اول فکر کردم از مجسمه بودا ست اما نور از بودا نبود. بودا نشسته بود ساکت و خاموش با همان لبخند ا بدی. دوباره نوری تابید در ته غار که حالا شده بود ته خانه ام. انگار کسی‌ داشت سیگاری می‌ گیراند. نگاهش کردم. گفت: '"نترس، سیگارم را که بکشم خواهم رفت'". گفتم :'" نمی‌ ترسم، سیگارت را بکش.'" ولی‌ فکر کنم داشتم دروغ می‌گفتم ، ترسیده بودم. به خودم گفتم. لابد خیالاتی‌ شده ام، مثل' ر' که خیالاتی‌ شده بود توی کوههای آلپ.احتمالا تاثیر فیلمهای دیوید لینچ است.

خیالم را خواند و خندید. پرسیدم :'"چرا میخندی؟'" گفت:'" همین جوری... از معصومیتت خوشم می‌ آید.'" گفتم:'" تو کی‌ هستی‌؟'" اول مکثی‌ کرد، بعد به آرامی‌ گفت: '"مسافرم.'"

 دلم می‌ خواست به او نزدیکتر شوم اما جرات نمی‌ کردم. پرسیدم:'"این جا چه می‌ کنی‌؟'" با خنده گفت:'" از غار بپرس، من در غار بودم ، غار مرا به اینجا آورد.'" با مکثی‌ کوتاه پرسیدم:'" حالا گیریم غار عشقش کشید که به اینجا بیاید، تو دیگر چرا آمدی؟'" مهربان گفت:'" می‌ روم. سیگارم که تمام شد می‌ روم.'"

کنجکاو شده بودم. لرزان به سمتش رفتم. ته اتاق تاریک بود. خوب نمی‌ دیدمش اما هر وقت پکی‌ به سیگارش می‌ زد، گوشه ای از صورتش روشن می‌ شد. پیر بود، خیلی‌ پیر.

 گفتم:'"از کجا می‌ آیی‌ ؟ چیزی نگفت ، انگار حوصله نداشت. پرسیدم:'" مگر نگفتی‌ که مسافری؟ پس از جایی‌ باید آمده باشی‌؟'" لبخندی زد، از آن لبخند ها که پدر بزرگ ها می‌ زنند و بعد گفت:'" قبل از اینکه به اینجا بیا یم در غار نیاسر بودم.'" با کلافگی‌ پرسیدم:'" و قبل از غار نیاسر؟'" گفت:'"هند بودم.'" ذوق زده گفتم:'"هند؟!!! . من عاشق هندم! کجای هند بودی؟'"........چیزی نگفت و در سکوت پک دیگری به سیگارش زد .....‌ گفتم: میدانی‌، من هم چند باری هند بودم. یک جورهای خیلی‌ بهتر از اروپاست... '"

همچنان ساکت بود. نگاهش کردم. پوست سبزی داشت، سبز سبز و چشمان کهربائیش در تاریکی‌ می‌ درخشید. آمدم بپرسم قبل از هند کجا بودی اما نپرسیدم. چیز غریبی‌ به دلم افتاده بود. چیزی مثل یک آگاهی‌ مرموز. چیزی که می‌ دانی‌... انگار سا لهاست که میدانی‌ اما نمی‌ توانی‌ باورش کنی‌ و یا بیانش کنی‌. دیگر می‌ دانستم که کیست.

سیگارش داشت تمام میشد. دلم نمی‌ خواست که برود اما نمی‌ دانستم که چه باید بکنم و همین شد که بی‌ خودی با دستپاچگی‌ پرسیدم:'" چند سال است که در سفری؟'" نگاهم کرد با همان لبخند و آ خر ین پک را به سیگارش زد و در حالی‌ که سیگارش را خاموش می‌ کرد گفت:'"سالها ست دختر، سالهاست...'" و بلند شد. من هم بلند شدم و قدمی‌ به سویش بر داشتم. داشت دستی‌ به لباس هایش می‌ کشید. خوب بر اندازش کردم. دم نداشت. تعجب هم نکردم. اصلا شاید اگر دم داشت تعجب می‌ کردم. متوجه نگاه کنجکاوم شد و دوباره لبخند زد. با لبخندش جرات گرفتم و پرسیدم:'" این راست است که می‌ گویند خدا از انسا نها نا امید شده است؟'" چند لحظه خیره نگاهم کرد، حالا لبخندش عمیق تر شده بود. گفت:'"نمی‌ دانم، چرا از خودش نمیپرسی‌؟'" و به سمت در رفت.

 به دنبالش رفتم تا دم در ، تا دهانه غار و قبل از آنکه برود از او پرسیدم:'"تو چی‌؟ ناامید شده ای؟'" اینبار ردیف دندانهای سفیدش را نشانم داد و پرسید:'"از کی؟ از خدا؟'" گفتم:'" نه! از آدم ها...''' کمی‌ فکر کرد و گفت:'"نه...نه ..فکر نمی‌ کنم" بعد با انگشت اشاره اش که بلند بود و نازک، ضر به ای به دماغم زد و گفت:'"اما گاهی‌ وقتا از تو مایوس میشوم... ؟'" با تعجب پرسیدم:'"از من؟ چرا؟'" گفت:'" به خاطر سناریو ات، چرا تمامش نکردی؟'" متعجب تر از پیش پرسیدم:'"تو از کجا می‌ دانی‌؟'" اما بالا فاصله شرمنده از سوالم چشم به زمین دوختم و گفتم: '" آخر می‌ دانی‌...دچار وهم شده بودم.'" خندید و مهربان تر از همیشه گفت:'" تمامش کن، می‌ دانی‌ غار جای خوبی‌ است برای نوشتن.'" و در یک چشم بر هم زدن ناپدید شد .

 با رفتنش دلم عجیب گرفت.به سوی غار که اتاقم و اتاقی‌ که غار بود برگشتم و سناریوی ناتمام (Beloved Lucifer  ) شیطان نازنین را بر داشتم.

 

  yek-rooh.persianblog.ir

 

 

 

 

 

 

 

 و اين قصه ادامه دارد ...

 

پگاه
 
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳

مرحله شانزدهم



نويسنده: mohammad
دوشنبه، 27 بهمن 1382، ساعت 10:51

اشکهايش سرازير می شوند خوشحال است همين که گريه می کند نشان دهنده نويد زندگی در اوست تا بحال اينقدر احساس پرواز نکرده بود به آسمان نگاه می کند چطور سالها خدايش را در او جستجو می کرده . او را محکم در آغوش می گيرد و با تمام وجود او را نوازش می کند و غمگين از اينکه عمری را پای بر تنش می نهاده و خنجر بر سينه اش اکنون دوست دارد قستمی از وجود او گردد . کم کم با تمام جسمش او را لمس می کند نمی خواهد حقيقتی را که عمری به دنبال او بوده دوباره از دست دهد برای لحظه ای آرام چشمهايش را به اطراف می چرخاند از زير پوششش سفيد مردم را می بيند که بر بالای سر او دعا می خوانند و هر يک مشتی خاک که بر روی سينه می ريزند .

نويسنده: سپهر
دوشنبه، 24 فروردين 1383، ساعت 1:18

به زودی می آي و چيزی می نويس. به زودي

نويسنده: فرشته
پنجشنبه، 10 اردىبهشت 1383، ساعت 20:43

اولين باري است که اينجا چيزی می نويسم ولی نه به عشق داستان نويسی و غرق شدن توی هزار توی داستانی که دوستش دارم، بلکه به خاطر اينکه دلم می خواهد چيزی بنويسم، فقط همين. جمله سخت و ثقيلی شد،باشد، حوصله ندارم برگردم و اديتش کنم هر منظوری از ان حاصل می شود لابد درست است. شده است به فاصله چند دقيقه از شوخی و لودگی به دنيای تاريکی پرت بشويد و سرتان به ديوار تهش بخورد؟ مثل انقباض و انبساط شديدو پشت هم. می گويند آدمهای مریض قبل از مرگشان چند روزی حالشان خيلی خوب می شود، عين همين است نه؟ آماده براي پرتاب. نوشتن حالم را خوب می کند پگاه.
الان که اينها را می نويسم اميدوارم بعد از چند سطر آنقدر خوب باشم که ادامه داستان لکاته را برايتان بنويسم. اصلا اين افسردگی از آنجا به سراغم نيامده؟ از وقتی که اينجا سوت و کور شده و کسی لکاته را ديد نمی زند شروع نشده؟ يک بار به کسی می گفتم خاصيت خدا خلق کردن است و اگر يک روزی چيزی درست نکند افسرده می شود خاصيت لکاته، ديده شدن از سوراخهای متعدد است و اگر روزی نگاهش نکنند ماسکش را بر می دارد و می گويد: آقا من ديگه بازی نمی کنم. - چرا؟- نمی کنم خسته شدم.- خواهش می کنم خواهش می کنم اون ماسک رو بزن جای دیگه ای راجع بهش با هم حرف می زنیم تلفنی خوبه؟ - نه.- ماسکت رو بزن چهره ات رو خراب نکن بذار چیزی که توی ذهنا ازت ساخته شده خراب نشه.- خراب بشه.- شاید بعدا پشیومن بشی.- خب بشم مثل سگ پشیمون می شم و غصه می خورم وضعم بدتر از الان نیست.- اه اه اه من نمی تونم به این حالی کنم یکی باهاش حرف بزنه.
کسی نیست که با او صحبت کند تو را به خدا به حال خودش بگذاریدش. لکاته عزیز آن کلاه گیس مسخره را بردار لباس تنگت را با این پیراهن گشاد و سفید عوض کن. روی تختت بنشین و استراحت کن. بگذارید نفس بکشد. خسته شده. لکاته ماسک های زیادی را از روی صورتش بر می دارد. کف اتاق پر از ماسک شده است همه اشنا هستند روبرویش می نشینم و منتظرم تا ببینمش. خسته می شود. کلاه گیسها را هم بر می دارد تمامی ندارند. روی تخت ولو می شود. به صورتش دست می زنم.- تو اینی؟ - نه. سرش را تکان می دهد. باز هم ماسک ها را بر می دارد. از اتاق بیرون می روم. همه امان بود و هیچکداممان نبود. توی خیابان آشنایی را نمی بینم. مگر نه برایم نشانه ای از توجه کائنات به شمار می رفت. کائنات سرشان به حال خودشان گرم است و من در خیابان امیرآباد بالا و پایین می روم. اگر دهمین نفر را بشناسم خوب می شوم... اگر تا انتهای خیابان صورتی شبیه کسی که می شناسم ببینم خوب می شوم... اگردر حال برگشتن یک جمله آشنا بشنوم خوب می شوم...اگر وقتی این یادداشت را فرستادم پیام آشنایی به دستم برسد خوب می شوم...اگر خسته بشوم...اگر حرف نزنم...اگر ننویسم...خوب نمی شوم.خوب نشدم

نويسنده: poet online
يكشنبه، 13 اردىبهشت 1383، ساعت 6:20

اسنوبيسم به بهانه ی تحشيه بر ديوار خانگی...

نويسنده: ماه می
سه شنبه، 22 اردىبهشت 1383، ساعت 12:17

خوب بله خودم هستم. ماه می! يکی از آدمهايی که همين جا خلق شد و خلق کرد و هی اين بسته مکرر تخيل خلاقه را با هم بندی های اين روايت خانه شريک شدم و هی رفتم و آمدم و هی و هی و هی تا اينکه يک روز عاشق شدم و از روایت خانه گریختم. خوب عاشق شده بودم. عاشق يک آهو. آهويی که بودنش مثل گل ياس بود و دوری بی اختيارش اوج ياس و دل شکستگی. بعد از اينهمه مدت شبی خواب روايت خانه را ديدم و دلم گرفت از اينهمه سهل انگاری، که اينهمه مدت این خانه را رها کرده بودم و حتی يک دو قطره روايت به ايوان اين خانه نپاشانده بودم. هنوز پانزده دقيقه نيست که به اينجا پا گشته ام. سوت و کور است، زوزه ی باد و برگ کاغذ سفيدی که هربگاهی از گوشه ای پر می کشد و در هوا چرخی می زند و به صورتم می خورد. توی راهرو فقط رد کفش فرشته را شناختم که انگار آخرين نفری بوده که از اينجا گذشته و کف کفشش گلی بوده گویا. نه خبری از گوران است، نه روجا، نه نيروانا، نه علی، نه حتی فيلم نامه نويس و لکاته و زن هنرپيشه. اصلا هيچ کس نيست. پس کجا هستند اينهمه آدم. آدمهای اين دوره و زمانه آنقدر گرفتار زندگی اند که فرصت نمی کنند زندگی کنند يا حضور داشته باشند.

نويسنده: نت های خواب
سه شنبه، 29 اردىبهشت 1383، ساعت 15:3

من نت خوابم . خواب است ابن ملاکه .

پگاه
 
دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

 

نويسنده: ماه می

 چهارشنبه، 26 آذر 1382، ساعت 10:39

 

از خواب بيدار شدم. چه خوابی. چه خواب بلند و سنگينی. نمی دانم چند وقت روی آن صندلی به خواب رفته بودم. چشمم را که باز کردم. جنازه روی زمين نبود. روی کف اتاق با گچ دور اندام جنازه را خط کشیده بودند. مثل محل جنايت. با اين تفاوت که نقش گچی جنازه به شکل ترسناکی کج و معوج بود. هيچ کدام از اسباب و اثاثيه هم سرجايشان نبود. اتاق خالی بود اما دور هر شی را با گچ خط کشيده بودند. کف اتاق پر از شکلهای متفاوت شده بود. مثل دفتر نقاشی کودکان. از راهرو صدايی که مدام تکرار می شد می آمد. در را باز کردم و از همان آستانه در، راهرو را نگاه کردم. کف راهرو هم پر بود از اشکال گچی. حالا صدا کاملا واضح بود. انگار يکی بالا و پايين می پريد. کمی که دقت کردم بنظرم آمد يک نفر دارد روی آن اشکال لی لی بازی می کند. کسی که ديده نمی شد يا سعی می کرد نامرئی بماند. دقيق که شدم يقين پيدا کردم که کسی دارد لی لی بازی می کند، چون هيکل نازک و نحيفی که مثل شيشه شفاف بود تصوير پشت سرش را مواج می کرد. کتابچه داستان راوی های مجازی را از جيبم در آوردم. به سراغ صفحه آخرش رفتم.

 

آنجا که بريده روزنامه را با آن عکس خوفناک چاپ کرده بودند. فرم پيکر سايه ای که بالا و پايين می پريد و لی لی می کرد درست با فرم اندام آن جن تطبيق داشت. ترس برم داشت. مو به تنم راست شد. آن سايه شفاف يکهو دست از لی لی کردن کشيد و به سمت در اتاق روبروی رفت. چند تقه زد. کمی بعد، لای در اندکی باز شد. از زاویه ای که من ایستاده بودم، کسی که در را باز کرده بود ديده نمی شد. اما شنيدم که گفت: «فرمایشی داشتيد آقا؟». بعد در از تو به زور بسته شد و سايه ناپديد.

  E-mail:  themay2002@hotmail.com

 

نويسنده: نيروانا

 جمعه، 28 آذر 1382، ساعت 12:5

 

چشمهايم را بستم و شروع کردم به جيغ زدن.نه !نه!نمی شد.هيچ صدايی از گلويم بيرون نمی زد.خشک شده بدوم همانجا جلوی در و پير مرد قوزی برويم می خنديد.آهسته آهسته جلو آمد .بدنم مثل بيد می لرزيد.بند حوله باز شده بود اما دستانم به دو طرف پايم چسبيده بود و نمی توانستم بند حوله را ببندم.جلو آمد از من عبور کرد و ناپديد شد.يک گلوله آتش انگار که از من گذشته باشد.مچاله شدم و روی زمين افتادم و شروع کردم به جيغ و زاری کردن.يکی در ميزد.من بلند تر زار می زدم و او تند تر و محکمتر به در می زد.

 

  E-mail:  وارد نشده است

 URL:  nirvana.persianblog.ir

  

 

نويسنده: شیدا زمانی

 يكشنبه، 30 آذر 1382، ساعت 16:23

 

هی راوی های مجازی کارتان خیلی درسته .این یه شاهکاره . سیو کردم که همه ش رو بخونم . دمتان گرم .

 

نويسنده: سپهر

 سه شنبه، 9 دى 1382، ساعت 9:39

 

- فرمايشي داشتيد آقا؟ درست مثل هميشه بود يا نبود اش را نمي دانم. داشتم فكر مي كردم آدم ها چه قدر شبيه اند كه با هم با هم فرق مي كنند. آدم ها با دندان هاي يكي در ميانِ مي خندند نمي خندند. با اين همه دوست هاي سينه چاك كه اما من نداشتم. آدم ها با هم. - فرمايشي داشتيد داشتم فكر مي كردم چه قدر فرو رفته بودم از دوست و زنده گي: - چهار شنبه كه مي روم دستي به مو هاي ام بكشم زود تر بروم سر كلاس ببينم هنوز نفسي دارم يا ديگر دارد لطف مي شود به خاطر شكلك هاي دِينِ به دل ام نسوزد . دندان ها به زور مي خنديد ند. - فرمايش داشتم فكر مي كردم كه فكر كردم صداي تلفن را نمي شنوم؟ (كريم بود) يك دوست قديمي بدون سلام مرا به اسم صدا كرد. حال ام چه طور بود. - پول داري؟ حال علي بد شده بايد ببرم بيمارستان

 

( علي شوهرش بود. اين را مي دانستم.) مي خواستم بدانم هنوز هستم يا دارد به من لطف مي شود با دندان هاي هميشه بود يا نبود اش را نمي دانستم. او بايد مي فهمستم. حتمن هم بايد مي فهمستم. گفتم توپ اگر هزار تا قل بخورد هم به كدام سمت ِ مي خواهم پايين مي آيد؟ بعد ديدم كنار جوب زير يك ماشين تريلي ي بزرگ چمباتمه زده ام و دارم نگاه مي كنم كه چه طور علي را با در يك دست بر گرداند و به من نشان داد. يك لاك پشتِ دست و پا بود انگار زخمي شده باشد يا سر نداشت. كريم هم شبيه يك ماشين تريلي زيبا بود. كريم خيلي هم زيبا بود حتا وقتي بعدن بايد زير پاي اش له مي شدم. علي پرسيده بود: توپ اگرهزار تا قل بخورد؟ - سرعت اش خيلي كم بود. خسته شده بودم. كلافه. مي فهمي كه؟

 

من داشتم مي فهمستم. مي خواست خود كشي كنه؟ فهمستم. بعد همه ي آوار هاي بم بود كه آوار بم آوار بم سٌر بم بم آوار سٌر آوار ها زيبا بودند. پا هاي كريم هم زيبا بود. خيلي هم زيبا . مانند خودش. بچه ها از كلاس بيرون ام آوردند . سر ام له شده بود. يك دوست قديمي داشت به صورت ام مي پاشيد. سر ام باد مي كرد. عينك مي زني؟ - بعد از اين كه مْردي خيلي گريه كردم. خواستم بالا بياورم اما چيزي نداشتم. عق زدم. بعد هي دوباره مي مردم. - كلافه شدم پس فرمايشي نداريد. اين را گفت و همه چيز تمام شد.

نويسنده: sh

 سه شنبه، 9 دى 1382، ساعت 22:32

 

در حال حاضر که این مطلب را می نویسم حداقل دو نفر در طول روز و شب بطور نوبتی وظیفه کنترل دائم و بیست و چهار ساعته مرا ( از راه دور ) اجرا می کنند و در طول مدتی که تحت تعقیب بوده ام تا کنون در کشورهای ظاهراً آزاد و دموکراتیک اروپا بر اثر مسمومیت تا لبه پرتگاه مرگ نیز رفته ام. آغاز ماجرا: و اما در سال 1373 که من دانشجوی دانشگاه آزاد بودم فعالیتهای دانشجویان شکل آشکار و منسجی نداشت و بیشتر بصورت حرکات مخفی نمود می یافت. در چنین فضایی مرا که قبلاً توسط مطالب ارسالی به مطبوعات می شناختند، تحت کنترل و مراقبت کامل قرار داده بودند ( مطالبی که هیچگاه چاپ هم نشدند ). در چنین روزهایی خواب دیدم که در حالی که در گوشه ای از سالن دانشگاه مربوطه ایستاده ام، ...با عده ای از همراهانش به عذرخواهی و استمالت آمده است. ماموران رژیم احتمالاً از طریق استراق سمع از این موضوع مطلع شدند. حساسیت رژیم از آنجا شدت یافت که موارد مطرح شده در برخی از شعرها و مطالبم صورت واقعیت به خود گرفتند. از آن به بعد فشار و تلاش برای نابودیم افزایش یافت.

 

. از تلاش برای زیر گرفتن با وسایل نقلیه گرفته تا مسموم نمودن. در اروپا اما مدت سه سال که در اتریش بودم و اکنون که برای چند ماهی در سوئد هستم بواسطه همکاری کشورهای اروپایی گاهی با شرایطی سخت تر از ایران رو به رو بوده ام. کمترین آنها این است که تا کنون مدت دو سال است که بطور دائم غذایم را با انگل آلوده می کنند، تلاش من برای اثبات این موضوع از طریق آزمایش بیفایده بوده است، چرا که در مواردی با اعمال نفوذ نتیجه آزمایش را تغییر دادند و در مواردی هم در فاصله وقت گرفتن از پزشک ریختن انگل را قطع می کنند،من با خوردن سیر و نوشیدن آبجو تا حدودی این حربه را بی اثر کردم، اما نوع انگلی را که غذایم را به آن آلوده می کنند را تغییر دادند، بطوری که علاوه بر ایجاد گرسنگی موجب بدبویی شدید نیز می شود.همین عامل مانع از حضور من در بسیاری از جلسات عمومی شده است.

 

مطلب مهم دیگر کار گذاشتن میکروفن در دندانهای پر شده ام می باشد، این میکروفنها بسیار کوچک و احتمالاً بدون باطری بوده و توسط ارسال امواج کار می کنند. این میکروفنهای بسیار کوچک که قابلیت ارسال و دریافت امواج و اصوات را دارا می باشند، بدون اطلاع من در دندانپزشکی کار گذاشته شده اند. این میکروفنها نه تنها ابزار استراق سمع بوده اند بلکه ماموران رژیم با ارسال عمدی امواج با فرکانسهای گوناگون باعث میشوند که دچار سر درد شدیدی شوم که امکان هر فعالیتی غیر از خوابیدن را از من سلب می سازد . متاسفانه تلاش بنده برای خارج ساختن این میکروفنها از طریق دوباره پر کردن دندانهایم به دلیل اعمال نفوذ نیروهای امنیتی بی نتیجه بوده است، اما بدلیل شدت اذیت و آزار تا به حال دو دندانم را کشیده ام. تا کنون با دو آزمایشگاه فنی برای گرفتن تاییدیه وجود این میکروفنها تماس گرفته ام و با وجود پذیرفتن هزینه بالای درخواستی آنها، و موافقت اولیه ایشان، در آخرین دقایق به دلایل واهی و در اثر اعمال نفوذ از انجام آن سر باز زدند.

 

از یک سال و نیم پیش که دانشگاه را در اروپا شروع کرده ام تا کنون از این میکروفنها برای ارسال پارازیت و صداهای مختلف استفاده کرده اند، بویژه هنگامی که سر کلاس درس هستم یا می خواهم درس بخوانم. جنگ روانیی که از طریق میکروفنهای مذکور اعمال می شود شامل تحریکات زیر می باشند: 1.تهدید: در بر گیرنده تهدیداتی برای منع و جلوگیری از فعالیت های سیاسی می باشد. 2.ترغیب:شامل وسوسه نمودن، فریفتن، دلالی و اغواگری کردن توسط جملاتی با این مضامین و مفاهیم می باشد. 3.تحقیر و توهین: در این حالت جملات بیان شده دارای مضامینی اهانت آمیز و ناسزا گونه بوده و با لحنی زننده ادا می شوند.

4.نصایح: گاهی جملات بیان شده شکل نصیحت دارند. در همه موارد چهارگانه فوق، گاهی بیان کنندگان از مقامات دولتی و یا اپوزیسیون هستند. لازم به ذکر است که بطور کلی صدای افراد گوناگون از قبل برای شرایط مختلف ضبط شده و در صورتی که به آن نیاز یابند آنرا ارسال می کنند. جالب توجه است که رژیم مانع از ادامه تحصیل من در مقطع فوق لیسانس در دانشگاههای داخلی شد، و این میکروفنها نیز درست از زمانی برای مقاصد مذکور به کار گرفته شده اند که در اروپا شروع به درس خواندن کردم.

دیگر اینکه بنده به عنوان یک دانشجو (که البته نمی گذارند درسش را بخواند) در خوابگاههای مختلف دانشجویی زندگی کرده ام و دارای یک اتاق مستقل بوده ام ولی مزدوران و یا همکاران اروپایی آنها همواره به این اتاقها دسترسی داشته اند و تا به حال چندین بار مدارک و پولهایم را که در اتاقهایی با در بسته و قفل شده بودند به سرقت برده اند.

 

تا به حال به سازمانهای حقوق بشر و سیاستمداران اروپایی مکاتبه و یا مراجعه کرده ام که حاصلی در بر نداشته است (بجز اثراتی جزیی و موقتی)، بعضی از اقدامات انجام شده به شرح زیرند: به رئیس جمهور اتریش دوبار نامه نوشتم. به سازمان ملل و شخص دبیر کل یک نامه و چندین پست الکترونیکی فرستادم. یکبار شخصاً به مرکز حقوق بشر سازمان ملل در سوئیس رفته و با موریس کاپیتورن نماینده ویژه دبیرکل در امور حقوق بشر ایران ملاقات و گفتگو کردم. به مرکز بازرسی پارلمان سوئد درخواست بررسی دادم. چندین مرتبه به مراکز سازمان عفو بین الملل مراجعه و مکاتبه نمودم. به وزیران خارجه و آموزش عالی سوئد نامه نوشتم. به نخست وزیر سوئد نامه نوشتم. به مراکز پلیس در اتریش و سوئد مراجعه نمودم. جریان را به چند تن از فعالان ایرانی حقوق بشر و سیاست اطلاع دادم.

برای یکی از فعالان حقوق بشر در آمریکا پیام تلفنی گذاشته و موضوع را توضیح دادم و فردای همان روز صدای او را از میکرونهای مذکور شنیدم که جملات درخواستی ماموران رژیم را تکرار می کرد. در مجموع از آنجاییکه مدرکی در دست ندارم اقدامات فوق بی حاصل بوده و یکبار هم به بنده گفته شد که شما ممکن است مشکل روانی داشته باشید، بنده هم به روانپزشک و سپس روانکاو مراجعه نمودم و با انجام آزمایشاتی که صحت و سلامت مرا تایید کرد، این حربه را نیز از دست ایشان گرفتم.

حالا وقتی در لبه لای روايت های شما می گردم خودم را می بينم که دارم زار زار گريه می کنم و درست در همان لحظه ماموران صدای گريه ام را از طريق ميکروفون های زير دندانم می شنوند . فکر نکنيد من آدم بيغی هستم سه ساله بودم که اوليسس را خواندم و در پنج سالگی کتاب شعری نوشته بودم که پدرم می گفت لسان الغيب دوم است . ضمنا با صادق هدايت هم توی کافه نادری هم پياله بوده ام .

 

 

نويسنده: لكاته

 شنبه، 27 دى 1382، ساعت 23:22

 

خيلي وقته كه كسي كاري به كارم نداره اما هيچ احساس آرامش نمي كنم.روجا ناپديد شده. ماه مي معلوم نيست كجاست.فرهاد همه چي رو به حال خودش رها كرده فكر مي كنه اينطوري داره يه ابر متن درست ميشه.چند وقتي كه دورم خلوت شده بود احساس آزادي مي كردم اما زياد نگذشت كه كلافه شدم از همه چي از خودم.نمي تونستم يه جا بشينم.

 

با يه قلم كوچك و چكش سوراخي رو كه بنا با زحمت درش رو بسته بود باز كردم هيچ چشمي اون پشت نبود. هيچكس دل و دماغ ديد زدن يه لكاته رو نداره.تو راهرو هم كسي نبود. حالا ديگه همه چي يه جور ديگه است.دلم رو به دريا زدم و در آپارتمان روبرو رو باز كردم يكي رو ميز قوز كرده بود و مي نوشت. -شما ديگه از سوراخ كليد، خونه منو نگاه نمي كنين؟ جواب داد: نه.من دارم مي نويسم.راجع به يه زن اثيري. گفتم:هان.بله.هنوز راجع به اونا چيزي مي نويسن؟گفت: فقط مي نويسن. شايد هم نه شايد فقط من مي نويسم.ميشه به تو دست زد؟ گفتم:آره.دستي به بازويم كشيد و سرش رو تكون داد.- هان...پس اينطوريه.من اولين باره كه به زني دست مي زنم. ريش بلندي داشت و چروكهاي پيشوني اش زياد بود. اولين بارش بود.گفت: دوست داري كمي اش رو برات بخونم؟- نه. - چرا؟ - همه اش رو حفظم.اسمش بايد ماريا يا يه همچين چيزي باشه .چشاش آبيه و موهاي بلندي داره .قدش هم بلنده ولاغر.توچشاش نگاهيه كه انگار اينجا نيست و...حرفم رو قطع كرد:تو كي هستي؟ - من؟ لكاته.

 

نويسنده: فرشته

 شنبه، 4 بهمن 1382، ساعت 22:31

 

دستهایش را توی جیب های عقب شلوار جینش فرو کرده بود و تند تند راه می رفت. آرنجهایش نوک تیز به سمت عقب مثل دو تا بال کوتاه به اینطرف و آنطرف حرکت می کردند. باد می آمد و موهایش را به عقب می کشید.موهایی که تازه کوتاه کرده بود و تا بالای شانه ها یش می رسيد. سايه اش را روی ديواری ديد. همانطور نيم رخ ايستاد و از گوشه چشم به آن خيره شد. صورتش را طوری چرخاند که سايه دماغش هم به سياهی ديوار اضافه شود. زير لب سوت زد. سوتی کش دار و بدون ملودی مشخص. حالا سايه لبهايش را هم می ديد. به سوت زدن ادامه داد و به راه افتاد. حالا دقيقا ميدانست چه می خواهد. می خواست گسترده شود. با زوائد زياد و سايه ای بزرگ. اگر مرد نحیفی نبود، اگر سینه ها و باسن بزرگی داشت چه راحت گسترده تر می شد. با حرکت اريبی از ديوار دور شد.سايه اش بزرگ و بزرگتر می شد و صدای سوتش بلند و بلند تر. دستش را که از بدنش دور کند، سايه اش که به سايه ديگری وصل شود همه آنچه لازم است پيش می ايد.حالا ميدانست چرا انگيزه کشتن از روز ازل با آدم بوده است. بلند تر سوت زد و به طرف سايه ای که در انتهای خيابان تلو تلو می خورد رفت.

 

  E-mail:  وارد نشده است

 URL:  biesm.persianblog.ir

  

پگاه
 
پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

مرحله چهاردهم

نويسنده: خواننده بوف کور

چهارشنبه، 12 آذر 1382، ساعت 20:27

خیلی وقت بود که فقط هفت نظر  اين جا بود . راستش می خواستم یه چیزی درباره هفت بنویسم و نشون بدم که این عدد مقدس گاهی از سیزده هم بدتر می شه یعنی در واقع نحوست کامله . مثلا همین امروز عصر که چهار ساعت تموم توی ترافیک موندم و همه ش عکس معروف شهردار جدید جلو چشمم بود هفت تا پلیس یه پشت سوت می کشیدن و برگ جریمه امضا می کردن .

ترافیک نگو روز قیامت بگو . تا آمدم در رو باز کنم و برم پایین دیدم راننده سرش رو گذاشته روی فرمان و گردنش کج شده . ملک الموت آمده بود سراغش . چراغ که سبز شد ماشین ها انداختند توی دنده و همین جا بود که اون هفت تا پلیس جلو اومدن و چشم تان روز بد نبیند . به عنوان شاهد موت جلبم کردند به دادگاه جنایی و چند ساعتی سین جیم شدم حالا هم با قرار وثیقه آزادم کردن و قراره فدا صبح ساعت هشت خودم رو به دایره تحقیقات جنایی معرفی کنم .

 

 

نويسنده: نيروانا

جمعه، 14 آذر 1382، ساعت 18:28

داشتم به حفره بزرگ توی مغزم فکر می کردم که در را زد.چيزی جز يه حوله خيس بو گندو تنم نبود. نگاهی توی آينه به خودم انداختم و بند حوله را محکم بستم.از توی سوراخ دزدگير بهش نگاه کردم.يک جوان خوش قيافه صورتش را طرف سوراخ آورده بود.انگار می دانست که دارم نگاهش می کنم.موهای خيسم را پشت گوشم گذاشتم و آهسته در و بعد از آن زنجيرش را باز کردم.يک جوان خوش سيما اما قدکوتاه و قوزی روبرويم ايستاده بود و به پاهای لاغر و سياهم که از حوله بيرون بود زل زده بود.

- فرمایشی داشتيد آقا؟

حفره سياه خالی و بی زبان دهانش را به نمايش گذاشت.با ترس قدمی به عقب گذاشتم و در را کمی تنگ کردم.انگشتش را روی لبهای بنفشش گذاشت و شروع کرد به سوت زدن آهنگ قديمی!!خودش بود.همون پيرمرد لعنتی.در را محکم به هم کوبيدم و پشتم را به در تکيه دادم.وقتی چشمهايم را باز کردم ديدم روی مبل راحتی سفيد توی هال نشسته و چيزی جز يک تنبان سفيد و يک عرقگير کثيف تنش نيست!

 

URL:  nirvana.persianblog.ir


درست مثل هم

توضيح مي دهم:

آقاي مازيار ديگر پر رنگ نبود. حالا كريم آمده از آقاي مازيار گردن كلفت تر.

درست مثل هميشه  من داشتم نه موهاي ام را درست مي كردم مي رفتم سر كلاس ها نه دستي به لباس هاي ام داشتم نه در آتش نه در خاك بر سر ام.  مثل هميشه اما نبود.  كريم هم آمده بود تا با همه بي عرضه گي ي نويسنده مرا بچزاند. با حضور بيست تا انگشت هاي اما نبودند احساس ِ دروغي عجيب مي گفت. نه چشم ها هم بودند نه دندان هاي مي خندند ات.

آدم بي عرضه تو بايد به گور آدم بي دست و پا به گور. اين ها را كريم مي گفت با دندان هايي كه هيچ وقت نمي خنديدند.

اين همه مدت روي زبان اش كار كرده بود. ببين: تو فرو رفتي.

 ببين مرا با همه اندام هاي ام ببين. من مي توانم. اين ها را كريم مي گفت. با دندان هايي كه هيچ وقت هميشه نمي خنديد.

در سطر هاي قبل تو را به اندازه ي يك ته سيگار  پرت كرده ام كنار جوب. اين را با دندان هايي مي گفت كه هيچ وقت نمي خنديده بود.

من تمام فرياد ام فقط يك ناله بيرون ميزنم تا  در هواي كنار جوب خفه مي شوم. بعد در فاصله ي

 چهار ديوار بي چهار دست و پايي انگار صداي سنگين دست و پايي ام مي پيچيد. انگار كسي دست هايي را كه نداشتم بر سر ام مي زد.

شما بدانيد، كريم دست هاي مرا پوشيده بود. شما بدانيد ، كريم مرا با پا هاي خودم له كرد. درست مثل ته سيگاري كه در سطر هاي بعد بلند مي شود.

 

                                                          www.3p.persianblog.ir

 

 

               

 

پگاه
 
سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

 

پگاه آفرین زاد

سه شنبه 15/6/82

 

اون که هی بالا و پایین می رفت و کلاهش به ابر می رسید کجا رفته ؟

- رفته به بایگانی .

بسیار خوب . حالا پانزدهم مهرماه ست و هشت ماهی می شه که راوی های مجازی می آن به اینجا و  خودشون رو می نویسن . البته همه ی آنچه نوشته شده روی صفحه ی اصلی نیامده بعضی وارد  ایمیل این وبلاگ شدن و پیام هایی فرستادن که بد نیست شما هم اون ها رو بخونید . {خودشون نخواسته ن اسمی ازشون برده بشه . بنابرین ما هم جای اسم شون رو خالی می ذاریم .}

 

8/2/1382

راستی می خواستم ببینم . می شود توی این وبلاگ از عشق وعاشقی هم نوشت؟ اگه طالبید ما هستیم .

 

 

7/3/82

 

راوی های مجازی را ظاهرا هیچ کجانمی شود دید حتی زیر پل سید خندان . روایت های مجازی را هیچ کجا نمی شود خواند حتی توی روزنامه های کثیر الانتشار... دارند در می زنند. شاید پیرمرد خنزر پنزری باشد .  فعلا این چند کلمه را داشته باشید تا بعد .

 

14/4/82

 

یکی بود یکی نبود یه آدمایی بودن که صبح از خواب بیدار می شدن می نشستن پشت کامپیوتر و تا شب هی راوی های مجازی می نوشتن . یکی از این آدما که دل تنگی از دست روزگار داشت یه شب رفت روی برج 455 متری میلاد و خودش رو انداخت پایین . می گن تا وقتی رسیده به زمین داد می زده یکی بود یکی نبود

دونادون
پگاه آفرين زاد
ماه مي
فاطيما
اميد شمس
مجتبي ويسي
مجيد قرباني آهودشتي
خواننده هزار و يك شب
خواننده بوف كور
علي ربيعي وزيري
الناز نامداري
آوات و هيوا
شبنم گيوه چي
آريا جمشيدي
به پيانيست شليك كنيد
تشنه تر از سراب
فرشید فرهمندنیا
اسمش همين است :محمد آزرم
علي قنبري
پيام فتوحيه پور
روزگار يك علي
ادیب وحدانی
روجا لطفی نژاد
و این منم زنی تنها
پرنده وحشی
سپهر قاسمی
فرشته احمدی

 و ... هم نبودند

 

 

15/5/82

 

your  fiction goes here … your  fiction goes here …  your fiction goes here … 

 

 

 

14/6/82

 

دلم برای الناز نامداری تنگ شده . به نظر تو در آن یک وجب جا چه می کند . تجزیه شدن و با خاک در آمیختن حق است اما حق نیست که با درد زندگی کنی و با درد بمیری . اگر سر مزارش رفتی به جای من یک شمع خوشگل  روشن کن .

 

.................

 

می خواستم اون که بالا و پایین می رفت دوباره برگرده سر کارش . اما بایگانی شدن بد چیزی ست ، مگه نه ؟

 

 

نويسنده: a wild text

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 19:51

لطفا يکی به راوی های مجازی بگويد وارد سايتwww.fiction .com شويد و قدری طرح و توطيه برای پيش بردن داستان بزنيد به جيب . در غير اين صورت من از همين امروز وضعيت اضطراری اعلام می کنم . ضمنا بد نيست جايزه ی صلح خانم عبادی و مراسم استقبال از او در فرودگاه مهرآباد را هم به اين جا اضافه کنيد . پيشنهاد ديگر اين است که تا اطلاع ثانوی فقط از عشق بنويسيد .

 

نويسنده: a wild text

سه شنبه، 29 مهر 1382، ساعت 19:52

من دوباره بر می گردم و می نويسم در اين جای شگفت .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.fiction.com

 

 

 

نويسنده: فرشته

يكشنبه، 4 آبان 1382، ساعت 21:12

خيلی وقته اينجا چيزی ننوشتم از وقتی اون جنازه موند رو دست ماه می بعد روجا...فکر کنم روجا يه کاريش کرد اما من هيچ کاری براش نکردم.هنوز دارم بهش فکر ميکنم.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  biesm.persianblog.ir

 

 

 

 

 

 

نويسنده: خواننده بوف کور

يكشنبه، 11 آبان 1382، ساعت 22:30

همين طور که از روايتی به روايت ديگر می رفتم رسيدم به ميدان ونک . شهردار جديد داشت از پشت بلندگو تند تند حرف می زد . منتظر کسی بودم که بيايد و سری بزنيم به کافه شوکا .

- با تو هستم که ايستادی کنار جدول ...

 - با من ؟ - بله با خود تو هستم .

- امری بود ؟

 - ترافيک سيصدو شصت درجه در تقاطع گاندی – بزرگراه ...

 - بله ؟

 - گفتم تقاطع سيصد و شصت درجه ...

 - لطفا منظورتان رو واضح تر بگين ؟

- از اين واضح تر بگم ... اصلا کلاه حصيری تان رو بر دارين ببينم .

 کلاه حصيری ام را بر داشتم و پرت کردم طرفش .

 - توی اين کلاه چی بود ها ؟ زود بگو چی بود ؟

 - توی کدوم کلاه ؟

- همين ديگه ... اين کلاه حصيری .

- يه گربه ی پشمالو ... مال دختری بود که ...

 - من شهردار جديد هستم احمق ... می فهمی ؟

 - بله ... تا ته می فهمم ... شما شهردار جديد ...

 بلند گو را دور سرش چرخاند و باهاش صداهايي در آورد شبيه صدای گربه .

 

- اون گربه رو دوست داشتم .

 - به جهنم که دوست داشتی من شهردار جديد هستم .

 از توی جيبش روزنامه ای در آورد و نشانم داد . روی صفحه ی اول عکس پرسنلی اش چاپ شده بود .

 - می بينی ؟ من شهردار جديد هستم .

 - من هم خواننده ی بوف کور هستم .

 - چی ؟ خواننده ی چی ؟

تا آمدم جوابش را بدهم چند اسب سوار به تاخت از خيابان گاندی پيچيدند به سمت ميدان ونک و بلافاصله دست به کار شدند . چشم تان روز بد نبيند . گوش هايم را چنگک زدند و از تير برق آويزان کردند .

 - من شهردار جديد هستم .

 

 

 

 

                    

 

 

دونادون

۱۹/۸/۸۲

 نمی دانم چرا بلافاصله بعد از نوشته ی خواننده ی بوف کور نقاشی فرانسيس بيکن آمد و خودش . راستش سرگرم ديدار از يک گالری به نشانی freespace.virgin.net/april.hunter بودم که بر گشتم به روايتخانه وماجرای شهردار جديد را خواندم . شايد هنوز بايدمنتظر بمانيم که دوباره بر گردد و ادامه اش بدهد . لااقل بنويسد که  چه طوری از تير برق آمد پايين و رسيد به اين جا . اگر هم دلش خواست از ميان اين همه آت و آشغال که بيکن روی تابلو جمع کرده نقبی بزند به حمامی که ماه می نوشت و در بايگانی است .

 

پگاه
 
پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

 
نويسنده : ماه می  سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 10:25
 

فیلم نامه نویس را مدت ها بود ندیده بودم. خبری از او نبود. من هم مدتی بود به آن پاتوق همیشگی نرفته بودم. هوا هوای آخر تابستان بود. ملایم با آفتابی دلپذیر، آخر هفته ای آرام و ساکت. روزنامه و کتاب هایم را برداشتم و به سمت بار راه افتادم. خانه من مرکز شهر است. اینجا به مرکز شهر می گویند داون تاون که ترجمه تحت الفظی آن می شود جنوب شهر. اما این جنوب شهر با جنوب شهر تهران خودمان زمین تا آسمان فرق می کند. هم زنده است هم پر است از ساختمانهای سربه فلک کشیده زرق و برق دار و در واقع نبض تپنده شهر های بزرگ آمریکای شمالی است. داشتن روزی به این خوبی و آفتابی در این بخش از کانادا غنیمت است. همین است که در هوایی این چنینی هیچ کس خانه نمی ماند و هر کس به بهانه ای در خیابان پرسه می زند. سه پسر بچه اسکیت سوار با شلوارهای گشاد که خشتکشان تا زانو آویزان بود واز شلوارشان هزار زنجیر جورواجور آویزان کرده بودند، روی بلوک های سیمانی باغچه کنار پیاده رو اسکیت هایشان را در هوا می چرخاندند. چهار دختر بیست و یکی دو ساله با شانه هایی برهنه و موهایی طلایی زیر نور آفتاب می درخشیدند یکیشان پستانهایش انگار می خواست هر لحظه از درون بالاپوش نصفه نیمه اش بیرون بجهد. هر چهارتاشان از اینکه با لباس های چسبان برجستگی های تنشان را در معرض نمایش گذشته بودند و نگاه ها را به خود جلب می کردند در پوست خود نمی گنجیدند. و من با خودم فکر کردم هیچ کدام از این آدمها درک هشیارانه ای از آزادی هایشان ندارند و برایشان چیزی خلاف این حالت مفهوم ندارد و گمان می کنند فقدان این آزادی ها فقط در سیاره ای دیگر ممکن است رخ دهد. فکر کردم کاش می توانستم به یاری یک قدرت جادویی همین گروه هفت نفری را با همین هیئت و مشخصات برای چند ساعت جایی در میدان ولیعصر تهران قرار دهم تا حالات روحی شان را بعد از تعرض رهگذران و نیروهای رسمی و غیر رسمی امنیتی خوب مطالعه کنم. نداشتن این آزادی های فرد برای این مردم غیر قابل درک است، و عدم هشیاری آنها به وجود این آزادی هم برای من غیر قابل درک است. اما با وجود همه این نامانوسات به زندگی در میان آنها عادت کرده بودم و گاه فکر می کردم نکند من هم داشتم هشیاریم را به داشتن این آزادی ها از دست می دادم.
وارد بار شدم. جلو پیشخوان رفتم که سفارش نوشیدنی بدهم، سر گرداندم و همه ی فضای بار را با نگاهم جارو کشیدم. همیشه اینکار را می کردم تا شاید زن زیبایی ببینم که تنها نشسته و دست زیر چانه منتظر ورود مرد مجردی باشد و من هم برای رعایت ادب به او ملحق شوم و پی یک گپ فرادوستانه را بریزم. مشغول همین افکار و اکتشافات بودم که گیلاس شرلبی مقابل سینه ام سرید و صدایی به زبان فرانسه گفت «شما ماه می هستید؟» توی کیفم دنبال اسکناس پنج دلاری می گشتم «بله خودم هستم. چطور؟» بجای زبان فرانسه، این جمله را با اعتماد بنفس عجیبی به انگلیسی گفتم. اسکناس را از من گرفت و یک پاکت نامه قهوه ای رنگ روی پیش خوان گذاشت. «این مال شماست». وقتی این جمله دوم را هم به فرانسه ادا کرد نتوانستم خودم را نگه دارم «من شما رو می شناسم. شما همیشه انگلیسی حرف می زنید. چرا امروز با من فرانسه حرف می زنید. ما که در
Québéc زندگی نمی کنیم. اینجای کانادا هم که کسی فرانسه نمی داند اگر هم بداند فرانسه حرف زدن را سرشکستگی می داند. قضیه چیست؟» شانه بالا انداخت «موسیو! کانادا؟ Québéc ؟ ...من نمی دونم چی بگم در جواب این حرفهای بامزه شما اما اگر ممکنه پشت سرتون رو نگاه کنید. مردم منتظرند که سرویس بگیرند. لطفا بفرمایید. شراب نوش جانتان.» همچنان مصرانه به زبان فرانسه حرف می زد. پشت سرم را نگاه کردم هفت دختر و پسر جوان ایستاده بودند و به منوی بالای دیوار نگاه می کردند و لباس هایشان مثل لباس های دهه چهل و پنجاه میلادی بود. فکر کردم روز هالووین است و باز من هواس پرتی پیدا کرده ام و اینها هم لباس آن دوره را پوشیده اند. از مقابل پیشخوان کنار کشیدم و همزمان در پاکت قهوه ای رنگ را باز کردم. بوی بدی می داد، بویی مثل مدفوع آدمیزاد. کاغذ را بیرون کشیدم و شروع کردم به خواندن... گیلاس شراب از دستم افتاد و قرمزی شراب یک شکل اتفاقی روی کفشم ترسیم کرد. سراسیمه به سمت در خروجی دویدم.

 
 

 

 

 

 

 

در را سراسیمه به بیرون هل دادم. در نگاه اول درک درستی از چیزی که می دیدم نداشتم. کمی مکث کردم. باورم نمی شد. این خیابان، خیابانی نبود که من از آن به بار رسیده باشم. هیچ چیزش آشنا نبود. خیابانی که من از آن آمده بودم پهن تر بود. ساختمانهای این خیابان باریک دست کم سیصد سال قدمت داشت. حتی رهگذرها هم لباس های غریبی به تن داشتند. از درک این لامکانی و لازمانی عاجز بودم اما دلهره آن چند خطی که از درون نامه به روانم سرایت کرد پیش این بی درکی به غولی ترسناک می ماند. دوباره نامه را نگاه کردم. «دیشب خواب هولناکی دیدم که با زندگی من تشابه آزار دهنده ای داشت. فقط به همین بسنده می کنم که از آسمان یک ریز گوه می بارید و من در میان دشتی خالی، پی یک سر پناه می گشتم تا از بارش گوه در امان بمانم که نماندم و تمام وجودم را گوه برداشت. فیلم نامه منهای سکانس آخرش چند بار باز نویسی شده است. سکانس آخر اما آزارم می داد حذفش کردم. اندک پس اندازی کنار گذاشته ام. ترتیب جنازه و چاپ کتاب را بده. ما که رفتیم باقی مال شما.» صابر سیحون

 

پاکت را دوباره چرخاندم. نشانی اش را روی آن نوشته بود. به درون بار برگشتم. پاکت را نشان بارتندر دادم. گفت که مقصد خیلی از اینجا دور نیست و جهت ها را برایم شرح داد. نمی توانستم بخاطر بسپارم. سه بار برایم تکرار کرد. بعد من یک سوال کردم و او جوابم را داد که سوال را بیاد می آورم نه جواب را. بعد با کمی احتیاط پرسید که آیا حالم خوب است و من سرم را بی آنکه مفهومی داشته باشد تکان دادم و باز از بار بیرون آمدم. تمام راه را دویدم. یادم افتاد در مدت زمان کوتاهی که بارتندر نشانی را برایم تکرار می کرد، تکه هایی از حرفهای فیلم نامه نویس یا به روایت آن نامه صابر سیحون اینجا و آنجا در ذهنم زنده شد. «زندگی من شبیه زندگی هدایت است با این تفاوت که او پیش از مرگش چاپ شد و من زبانم لال...» یا «حس می کنم به یک زمان دیگر تعلق دارم» بعد بادم افتاد چه سوالی از بارتندر پرسیده بودم «اینجا چه شهری و چه زمانی است؟» جوابی که شنیدم این بودم «پاریس، ۱۹۵۶».

 

 سرگردان می دويدم. خسته بودم. نفسم به سختی بالا ميامد. از نگاه هر رهگذری که از کنارش می گذشتم تعجبی منتشر می شد. فکر کردم شايد لباس من که لباس پنجاه سال ديگر است آنها را به تعجب وا داشته. يک بار که کنار ويترين مغازه ای ايستادم تا نفسی تازه کنم انعکاس خودم را در شیشه ديدم. کت و شلواری مشکی و پيراهنی سفيد تنم بود و کراوات سياه رنگ باريکی محکم خفتانم را گرفته بود. ياسی ابدی تمام توانم را می سوزاند. اين سرگردانی در زمان و مکان و دلهره ی متعفنی که از صفحه قهوه ای رنگ آن يادداشت زير دماغم تبخير شده بودم و تمام ريه ام را پر کرده بود مرا دچار ضعف جسمانی کرده بود. خیال می کردم راه را عوضی آمده ام. خواستم از کسی بپرسم. سرفه ای ممتد راه گلويم را بست. پيرمرد عصا بدستي از کنارم می گذشت. در همان حالت کن فيکونی سرفه هاي ممتد پاکت را نشان پير مرد دادم. به يک عمارت سه طبقه در سوی دیگر چارراه اشاره کرد.

ته مانده سرفه ها را در خيابان تف کردم و از خيابان رد شدم. راه رفتن روی سنگ فرش خيابان برايم دشوار بود. همان وسط خيابان دژاوويی در ذهنم زنده شد. همين منظره ای که می ديدم. عمارت سه طبقه دود گرفته و کنارش مغازه خواربار فروشی دو نبشی سر چهارراه، سنگ فرش خيابان و فضای برهوت مانند ادامه خیابان. اين تصوير را در مونترئال ديده بودم. اصلا خيلی های ديگر هم آن را ديده اند. هر کسی که «اولد مونترئال» را دیده باشد اين تصوير را هم ديده. همين تصوير دقيقا در فيلم The Scoreهم ثبت شده. کلید کنار در ساختمان را فشار دادم. زنگ آزار دهنده ای داشت. سرایدار ساختمان در را باز کرد. گفتم «موسيو سيحون». راه را برايم باز کرد.

 

نويسنده: لکاته

سه شنبه، 4 شهريور 1382، ساعت 16:12

مرد قوزي عرض خيابون رو مي دويد، انتهاي شال گردنش تو هوا تاب مي خورد. نور چراغاي خيابون از اون چند تا سايه درست کرده بودن. سايه ها هر کدوم يه طرف رو نگاه مي کردن. دلشون مي خواست از سمتاي مختلف برن اما پاهاشون به پاهاي مرد وصل بود. به پاهاي خودم نگاه کردم چندتا پا به اونا چسبیده بود؟ من به چند تا پا وصل بودم؟ منو کجا مي بردن؟ ماه مي منو کجا مي بري؟ فرهاد مي گه تموم که شد همه با هم تصميم مي گيريم تا جمعش کنيم. ويرايش و اديت نهايي و ...فرهاد زورش خيلي هم زياد نيست ولي داره لنگون لنگون همه پاها رو دنبال خودش مي کشه. اِم م...از دورتر که نگاه کني خودش هم داره اينور و اونور کشيده مي شه. اِم م...مرد رفت تو تاريکي. سايه ها مردن. يکيشون دستاشو گرفته بود به جدول خيابون دستاش کش اومد...کش اومد و پاره شد.

 

 پاهایی که تو یه نقطه به هم چسبیدن

 

لعنت به اون که دستاي يه سايه رو پاره مي کنه. هاي از تاريکي بيا بيرون هاي ي ...نيومد. دوباره برگشتم تو تخت. هنوز همه جا بوی سیگار میو مد. دیزوز که از درکه بر می گشتم چند تایی از سیگارام مونده بود. کوله پشتی ام رو از زیر تخت آوردم بیرون. درش رو باز کردم.....لعنتی...لعنتی....در رژ لبم باز شده بود. همه جای کیفم رژ لبی بود. دفتر تلفنم، خودکارام، سیگارم....دفتر یادداشتم. با بفیه کاغذا در و دیوار کیفم رو پاک کردم. همه رو مچاله کردم و تو سطل انداختم. وقتی دراز کشیدم، یادم اومد که سیگار نکشیدم. تو کیفم نبود. اونو هم مچاله کرده بودم. تو سطل آشغال لای کاغذا پیداش کردم. یه سیگار له رو روشن کردم و بهش پک زدم. دودش تو تاریکی شبیه چیزی بود. یه چیز محو و دور.

 

 پاهایی که تو یه نقطه به هم چسبیدن

 

 

نويسنده: لکاته

جمعه، 21 شهريور 1382، ساعت 11:37

ترتيب دو تا حکايت آخری اشتباست. اول لکاته بعد ماه می.....

 
 
 
 

نويسنده: ماه می

دوشنبه، 24 شهريور 1382، ساعت 12:0

راهروی ساختمان بوی کهنگی می داد بوی پیرمرد سرایدار را. انگار که عرق و چرک روزها و ماه ها و سالهای دور و نزدیک روی دیوارها نشسته بود. پیرمرد به پله ها اشاره کرد و با این فرض که راهم را می دانم به من پشت کرد و خواست به اتاق خودش بچپد. پیراهنش را از پشت با دست گرفتم «لطفا دنبال من بیایید... آقای ...؟» با بی میلی نرده پله ها را گرفت و به دنبالم آمد «ژاکسیک» و شروع کرد به غرولند کردن. آهنگ حرکتم را تندتر کردم. دلهره داشت وجودم را خوره وار می جوید. شما شاهد بوده اید هیچ وقت از این فیلم نامه نویس خوشم نمی آمد. اصلا آبمان در یک جو روان نمی شد. دریافت یادداشت خودکشی از هر کسی که باشد مرا تکان می دهد و ولوله به جانم می ندازد. «شما می خواهید موسیو سیحون را ملاقات کنید. مرا برای چی وادار می کنید اینهمه پله بالا بیایم؟ مگر رعایت حال پیرمردی مثل من چقدر دشوار است. اصلا جوانهایی این روز...» نگذاشتم حرفش را تمام کند

«موسیو ژاکسیک! از بابت این مزاحمت واقعا متاسفم اما موضوع مرگ و زندگی یک انسان در میان است.» سرفه ای کرد و ایستاد تا نفسی تازه کند «خوب منهم همین را می گویم. موضوع مرگ و زندگی در میان است. من اگر همین جا در این راه پله ها بیافتم بیمرم چه کسی به دادم خواهد رسید مرد جوان؟» توی دلم گفتم بادنجان پاریس آفت ندارد. مرگ شما نسیه است فعلا این آشنای ما دارد دم گیشه فلاکت و بی چارگی مرگش را نقد می کند. اتاق در همین طبقه سوم بود. هر دو پشت در ایستادیم. سه تقه محکم به در کوبیدم. صدایی نیامد. زمزمه وار از پیرمرد خواستم فیلم نامه نویس را صدا بزند و حرفهای مرا تکرار کند. «موسیو سیحون؟ تلگرام فوری دارید. لطفا اگر آنجا هستید در را باز کنید.» پیرمرد بعد از کمی مکث با ایما و اشاره کسب تکلیف کرد. گفتم کلید بیاندازد و در را باز کند. کلید را در قفل چرخاند. در را هل داد. باز نشد. او را کناز زدم و دستگیره را گرفتم و به در تنه آرامی زدم. لای در کمی باز شد بوی مسموم کننده گاز به راحتی می شد تنفس کرد. «خدایا به دادمان برس بی چاره شدیم» پیرمرد دستپاچه شده بود.

 

مصرانه به در تنه می زدم و هر باز در کمی بیشتر باز می شد. انگار که درز زیر در را از داخل با پارچه ای چیزی پوشانده بود و پوشش مانع از باز شدن در می شد. آخرین تنه ای که به در زدم فکر کردم شانه ام شکست. در باز شد. ناباورانه نگاه کردم. باز هم یک دژاوو. پیکر بی جان فیلمنامه نویس ملبس به کت و شلوار، کف اتاق روی یک پتو آرامیده بود. بی اختیار دست در جیبم کردم و دستمالی بیرون کشیدم که دهانم را با آن بپوشانم. هوای اتاق مملو از گاز بود. کنار جسم فیلمنامه نویس زانو زدم و نبض اش را لمس کردم. به پیرمرد نگاه کردم «دیر رسیدیم. تمام کرده. لطفا به پلیس خبر بدهید». پیرمرد روی سینه اش صلیبی نقش کرد و لابد زیر دستمالی که دهانش را با آن پوشانده بود ذکری هم خواند که نگاه من پنهان ماند. پیرمرد از اتاق خارج شد. روی میز ناهاخوری کهنه و پوسیده کنار دیوار یک دسته کاغذ و یک دسته اسکناس پول قدیمی به چشمم خورد. اتاق پنجره ای کوچک داشت. به سختی آنرا باز کردم. سرفه های ممتد به جانم افتاد. قطرات اشک از چشم هایم بی اختیار سرازیر می شد. نمی دانستم این اشک از هوای مسموم اتاق است یا از اندوه مرگ یک انسان.

E-mail:  themay2002@hotmail.com

URL:  themay.blogspot.com


 
 

نويسنده: ماه می

پنجشنبه، 3 مهر 1382، ساعت 9:30

{ماه می} بعد از من کسی نيامد اين جنازه را بردارد. و حالا اين جنازه روی زمين يا شايد هم روی دستم مانده است. بوی گاز دارد نشئه می کند مرا. خوابم مياد. خواب. خوا..خو... {صندلي} کمرم دارد می شکند. انگار نه انگار که روی يک لهستانی نشسته است. اين جنازه يا اصلا بازديد کننده ندارد يا وقتی هم که دارد آدمهای بی آداب و معاشرت را به خانه راه می دهد. مردک خيال می کند روی تخت خواب خوابيده است. اين فضا دارد پر شده از جنازه و خواب و مرگ. آهای! شمایی که در این فضا نشسته اید! يکیتان اين سنگينی را از دوش من بردارد. اين فضا بوی مرگ می دهد.

E-mail:  themay2002@hotmail.com

 
 
 

 

نويسنده: خواننده بوفکور

سه شنبه، 8 مهر 1382، ساعت 17:40

درست است جناب ماه می . این جنازه یک روز هم روی دست مهدی اخوان ثالث مانده بود روی دست جزنی و چریک های دهه چهل هم مانده بود ... اما جنازه ها همیشه یک روز به راه می افتند و می رسند به انقلاب ۵۷ می رسند به همین جا و می خوانند :

E-mail:  وارد نشده است

URL:  دهلی نو ،تیرماه 1321

نويسنده: روجا لطفي نژاد

يكشنبه، 13 مهر 1382، ساعت


 

نمي دانم كار درستي مي كنم كه از وسائل شخصي اش ، استفاده مي كنم يا نه ! فكر مي كنم كه ديگر به هيچ كدام از اين مسائل ، نبايد فكر كنم . مهم اين است كه من بي اينكه بخواهم ، همه جا هستم ; وقتي بي اجازه كسي وارد روايتش مي شوم ، اينكه از وسائل اش نيز استفاده كنم ، چه اهميتي مي تواند داشته باشد ؟ صداي نفس هاي نا منظمش مي آيد ، اما ديگر ناله نمي كند و دري وري نمي بافد . سرم را برده توي اين دو روز . هشياري و نا هشياري اش توفيري ندارد ، در هر دو مشغول بافتن است . ديروز موهايم را فر درشت كرده بودم ، هنوز اثرش هست . نمي دانم اين طوري بهتر است يا موهاي صاف خودم . به هر حال نشناختم ، طبق معمول . نمي دانم ، شايد انتظار مرا ندارد ، مثل من كه انتظارش را نداشتم كه غافلگيرم كند نيمه هاي شب. شايد هم دست كم مي گيردم . به هر حال داشتم با يكي از جغله هاي دور و برم مي رقصيدم كه وارد شد . حال درستي نداشت ، هر چند كه جدي به نظر مي آمد . منتظر بودم سفارشش را بدهد ، اما خيلي لفتش داد .

 

با دخترك پشت بار بلند بلند حرف مي زد و دستهايش را تكان مي داد كه ناگهان تعادلش به هم خورد و افتاد و توي خودش جمع شد . همين طور كه حالا دست پايش را جمع كرده توي شكمش .مي خواستند با بيمارستاني چيزي تماس بگيرند كه نگذاشتم . وانمود كردم ،زياده روي كرده است . از اين بيمارستان ها مي ترسم . فرشته ، لكاته ، هنر پيشه ، نمي دانم كدامشان را توي بيمارستان گم كردم ، شايد هم همه شان را و خودم را. راستي روي تخت بيمارستان نبود ، كه منتظرش بودم ؟ يا شايد جاي ديگري بود ؟يادم نمي آيد ، هر چند كه زياد نگذشته از آن . باز ناله مي كند . بلند مي شوم دوباره پارچه نم دار را روي پيشاني اش مي كشم ، سرم را كه نزديك تر مي برم ، مي شنوم كه باز مي گويد : " اين جنازه روي دست همه مان مانده ، توي ذهن همه مان هم ، هر شب مي آيد......... تصويرش با بوي گاز... توي خوابهايم كه ...... روي شانه هامان .......روي دستمان ......اين جنازه عزيز...سنگيني ......پول كفن و دفنش را هم همين جا ......نه همان جا .......... راستي اسم هتل چه بود ، خاطرت مانده ؟" آرام مي گويم : " نه ، نمانده ، اما يك هتل دلگير كوچك در پاريس بود ."

از خودم بدم مي آيد . دلم مي خواهد به جاي اين جواب هايي كه توي اين مدت داده ام ، رول ماتيكم را بر مي داشتم و مي رفتم . بي آنكه حتي برايش بنويسم كه ، روجا اينجا بود . سرش را مي گذارم تو بغلم ، مثل توي تاكسي . مي خواهم چيزي بخوانم بلكه آرام شود و بخوابد . اما چيزي جز شروه هاي قديمي جنوبي يادم نمي آيد ، بي خيالش . آرام تر شده ،انگار . بلند مي شوم ، سيگاري آتش مي زنم . طبق معمول ، خوابم نمي برد با اين كه چند شب است ، نخوابيده ام . نمي دانم چرا آن شب خوابم برد ؟ من كه منتظرش بودم ، يا نه ، نبودم . تنها انتظار مي كشيدم . مي دانستم هول برش مي دارد اگر خبري بشنود ، يا از اينكه شك كند كه ممكن است ، اين دومي همان هنرپيشه خودش باشد واز شباهت اين دو آسان نمي گذرد . مي آيد ، ببيند كه آيا هنوز زنده است ، وجود دارد و من گيرش مي اندازم و ديگر نمي تواند ، انكار كند . اما ، بوي كاج مي آمد توي اتاق كه چشمهايم را باز كردم و بلند شدم . فهميدم كه اينجا بوده ، سراسيمه راهرو را نگاه كردم ، تاريكي بود فقط . كنار پنجره كه رسيدم ، تشخيصش دادم ميان تاريكي ، نتوانستم حركت كنم ، آنقدر نگاهش كردم تا يكي شد با آن همه سياهي .

برگشتم ، بعد روي تخت دنبال پاكت سيگارم مي گشتم كه ديدم يادداشتش را . خوابش برده باز ، دلم مي خواهد انتقام بگيرم ، قرارم همين بوده از اول . با هنر پيشه ، با لكاته ، با خودم . اما مي دانم كه نمي توانم . چيزهايم را جمع مي كنم ، مي ريزم توي كوله ام . بي هيچ يادداشتي .بعد به پيرمرد سفارش مي كنم كه فردا ، يكي را بفرستد ، مواظبش باشد . نمي دانم صبح كه برسد ، هنوز كابوس جنازه مي بيند ، يا نه ؟ اما دلم مي خواهد ، بهش بگويم :" آن جنازه بي دليل ، آنجا نبود ."

E-mail:  roja_lotfinejad@hotmail.com

URL:  rojabooker.persianblog.ir



 

 
پگاه
 
شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

نويسنده: sani

سه شنبه، 14 مرداد 1382، ساعت 12:13

می گفتم . من افتاده بودم کف حياط . مرده بودم . ويک زنبور قرمز دور انگشت های پام می چرخيد . اين که من کی ام يا از کجا پيدام شد وسط اين ماجرا بماند . من از همان اول هم دنبال روايت خودم بودم . بی خيال کلمات روجا لطفی نژاد که هی دارند مرا وسوسه می کنند که دنبالشان بروم .... تصميم گرفتم بميرم تا کلمات روجا دور و برم پرسه بزنند و وقتی مطمئن شدند که خبری از اين راوی نيست بروند پی زندگی شان و من با خيال راحت پا بشوم و بروم سراغ سه تارم که از اول اين ماجرا تا به امروز چهار دفعه کوکش کرده ام . برش دارم و توی حياط نه ! توی آشپز خانه کنار اجاق گاز اصلا بی خيال . ساز را می گذارم روی ميز و هويچ رنده می کنم خرررررررررش خررررررررررررررررش خررررررررررررش برای سالاد . ميز را پاک می کنم . دستهام را می شورم و هی به لحن علی خدايی توی تمام زمستان مرا گرم کن نزديک می شوم . حالاست که بيفتم توی تمام زمستان ... که صدای زنگ تلفن نوشته ی روجا مرا به خود می آورد . رييييييييييييييييری ری ری ی ينگ

 

 

نويسنده: يک روح س. ر. ک (یلدا)


پنجشنبه، 16 مرداد، 1382

گفت: راستی‌ دنیا دست کیست؟ من خوابم برده بود. و بعد خندید.....

توی تراموا پر بود از راوی های مجازی. البته اول که نمی‌ دانستم ولی‌ وقتی‌ غربت دو چندان شد، فهمیدم خودشانند. تراموا ایستاد. مردی که به در ،فرمان باز شدن داده بود خودش را انداخت تو و یک راست آمد پیش من.

من ایستاده بودم. جا نبود و سگم را مثل بقچه ای زده بودم زیر بغلم. دست دیگرم هم بند بود به کیسه ای پر از خرت و پرت.

دستش را به طرفم دراز کرد و سرش را تکان داد، یعنی‌ سلام و گفت: خدا هستم.

چون دستی‌ برایم باقی‌ نمانده بود، دست سگم را گذاشتم توی دستش. نمی‌ دانم شاید هم سگم خودش همینطوری عشقش کشید که با او دست دهد.

بین شصت تا چهل سال داشت. سر تا پا سیاه پوشیده بود و شنل قرمزی را روی شانه اش انداخته بود. شنل خیلی کهنه بود و اگر بگویم هزار و یک وصله داشت، دروغ نگفته ام.

بعد پرسید: راستی‌ دنیا دست کیست؟ من خوابم برده بود. و خندید. یکی‌ دو نفر به تحقیر نگاهش کردند، شاید هم با ترحم ... چه می‌ دانم.

با لبخند گفتم: خواب بودی، خواب هم دیدی؟

بد اخلاق گفت: خودت را با من مقایسه نکن.

گفتم: هر جور که تو بخواهی‌.

تراموا ایستاد. به سمت در عقبی‌ رفتم. پشت سرم آمد. به در که رسیدیم به در فرمان داد: باز شو. و در باز شد. باغرور نگاهم کرد. لبخند زدم و قبل از اینکه پیاده شوم بی‌ اختیار به پشت سرم نگاه کردم. بعضی‌ ها که شاید راوی هم بودند یکی‌ یک چشم داشتند پشت سرشان. رنگ هایشان هم حالا یادم نیست.

پیاده که شدیم، پرسید: دیدی؟

سرم را تکان دادم یعنی‌ بله و بعد بدجنسی‌ ام خود بخود گل کرد و گفتم: اگر آن کار را هم نمی‌ کردی خودش باز می‌ شد.

پیدا بود که خیلی‌ بهش بر خورده باشد. دمق گفت: انکار می‌ کنی؟!

لبخند زدم و در فاصله یک لبخند سگم رفت زیر چرخهای یک ماشین. راننده هم نامردی نکرد و صاف صافش کرد. بعد هم گاز داد و رفت. به سمت سگم رفتم. پهن شده بود روی آسفالت. خدا هم آمده بود تماشا. یک لحظه که گذشت سگم آرام بلند شد. بعد خودش را حسابی‌ تکان داد و به راه افتاد.

تعجب کرده بود، آخر چشم هایش خیلی‌ گشاد شده بودند. گفتم: دیدی خدا نیستی‌.

ناراحت شد. اما بی‌ توجه ادامه دادم: آخر خدا که تعجب نمی‌ کند. مگر نمی‌ دانستی‌ که سگها هفت جان دارند؟

متفکرانه نگاهم کرد اما جوابی‌ نداد. به نزدیکی‌ های خانه که رسیدیم. سگم بدو رفت توی باغچه همسایه که بریند. چیزی نگفتم . آخر می‌ دانم که آن باغچه جان میدهد که تویش برینی‌. پرسید: چرا؟ گفتم: مگر نمی‌ بینی‌؟ مرتیکه الاغ توی باغچه نیم متریش به جای گل سیب زمینی‌ کاشته است.

چند لحظه که گذشت گفت: به خانه ات نمی‌ آیم. گفتم: کسی‌ هم که تعارف نکرد که بیایی‌.

در حالی‌ که به کافه سر نبش اشاره می‌ کرد گفت: بریم آنجا چیزی بنوشیم؟

گفتم: باشد اگر می‌ خواهی‌.

گفت: پول داری؟

گفتم: برای تو همیشه.

گفت: فقط مواظب باش مست نکنم.

گفتم: بیا هوایت را دارم.

توی کافه با هر لیوان آبجو یک قصه برایم گفت و بدبخت آن قدر قصه داشت که بگوید که مست شد. هر چه هم گفتم نخور، گوش نکرد تا اینکه به گریه افتاد. شاید هم این آبجو بود که سر می‌ رفت از چشم هایش٫...نمی‌ دانم. سیری که گریست صورتش را با شنلش پاک کرد. بعد بلند شد و به طرف در رفت. پرسیدم: کجا می‌ روی؟

ایستاد. مکثی‌ کرد. بعد به طرفم چرخید و گفت: تو فکر کردی خدا بودن آسان است؟ خیلی‌ کارها دارم که بکنم٫خیلی‌. و به سرعت بیرون رفت.

 

چند روز بعد توی مارکت دیدمش که داشت گدایی‌ می‌ کرد.

نويسنده: فرشته

شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 11:50

خب...خیلی ها با خداییش به اون شکل کنار نمی آن. یلدا نمی دونم چه انتظاری از اون بیچاره داره انگار که باید حتما یه اتفاقی بیفته تا ما باورش کنیم .من ..من می دونم که راست می گه اما نمی تونم براش کاری کنم. فکر کردم برم سراغ وکیل خودم راجع بهش باهاش صحبت کنم. اما روجا این روزا سرش خیلی شلوغه. هی یادداشت برمی داره هی کتاب می خونه. ترسیدم اگه زیاد پا پی اش بشم از دستم کلافه بشه. خودم رفتم سراغش تو مارکت پیداش کردم از آخرین باری که دیده بودمش کلی عوض شده بود پیر و تکیده. با هم راه رفتیم زیاد. اون خیلی حرف زد انگار منتظر یه جفت گوش بیکار بود. از باند پیچی سرم سوال کرد. نمی دونست!! خب..وقتی می گن خدا همه چی رو می دونه منظورشون همه چی همه چی که نیست. با هم راه رفتیم کنار سن. باورتون می شه؟ از کلسیای نتردام راه افتادیم تا تا ...تا اون آخرا . کازیمادو هم با هامون اومد.

 

 

کم و بيش گروه مضحکي شده بوديم. حتي اون گداي سرا پا سفيد پوش که عين مجسمه ساعت ها رو سکوش ثابت وا مي یستاد و تکون نمي خورد، چشش که به ما افتاد پلک زد به خدا پلک زد. بعد از روزهاي زيادي که پاييده بودمش ببينم تکون مي خوره يا نه پلک زد. به هر پلي هم که مي رسيديم چند دقيقه روش واي مي ستاديم و رودخونه رو نگاه مي کرديم. اون خيلي چيزا مي دونست خيل چيزا. اما مي گفت مردم ازش انتظاراي ديگه اي دارن. کازيمادو شنونده خوبي بود با صبر به حرفاش گوش مي داد اما من مي دونستم داره دل دل مي کنه تا برامون از اسمرالدا حرف بزنه. همه اش منتظر فرصتم تا يه روز بهش بگم بابا دست از سر اين دختر کولي بردار. اون به چه دردي مي خوره. يه روز بهش مي گم. اين چيزا تو مغزم بود که خدا حرفش رو قطع کرد و بهم گفت: خفه شو. – هان!! داشت مي لرزيد. دوباره داد زد: خفه شو. لازم نيست راجع به اسمرالدا حتي يک کلمه حرف بزني. کازيمادو چشاش گرد شد: اسمر...اسمرالدا؟

همونجا رو پل وايستاديم قايقاي زيادي از زير پامون رد مي شدن. – فقط کازيمادم مي دونه اون چيه کيه و فقط اون حق داره راجع بهش حرف بزنه.فقط کسي که عاشقه، اسمرالدا رو درست مي بينه. واسه من و تو اون يه دختر کوليه واسه کازيمادو اون ....کازيمادو دويد دويد و از ما دور شد. با لباساي پاره پورش که حتي قوز خيلي بزرگش رو نمي پوشوندن به طرف کليسا برگشت. بهم گفت: لکاته ها و پير مرداي خنزر پنزري تنها کسايين که من باهاشون حرف مي زنم با تو با اون که رفت.بيا بيا بريم اسمرالدا رو پيدا کنيم. جمعيت زيادي زير ايفل بودن. همه جور آدم. اسمرالدا اون وسط مي رقصيد. همه دست مي زدند. خدا گفت: همه فکر مي کنن، گوستاو وقتی اين جونور آهني رو ساخت دلش رو به بالاش خوش کرده بود اما اون می دونست که اون بالاها خيلي هم خبري نيست. گوستاو به من گفت دلم مي خواد اين زير درست اين زير يه کولي خوشگل برقصه. بعد دلم مي خوا برج من عين يه فلش رو به بالا اون کولي رو به تو وصل کنه.

E-mail:  وارد نشده است

URLbiesm.persianblog.ir

       

 :نويسنده 

خواننده بوف کور

راوی مجازی ای که من هستم نه سر دارم نه سودا . اگر برا یتان بگویم که همین جند دقیقه پیش کجا بوده ام باورتان نمی شود. قبلا گفته بودم با یک دست دندان مصنوعی ازمطب دکتر م آمدم بیرون . بعد هم که تعطلیات عید بود و حمله ی آمریکا و انگلیس به عراق . در این فاصله  من کجا بودم ؟

برایتان می گویم که من همان خبر نگاری هستم که در اولین روز جنگ ، مجروح شدم و و روی برانکاردی که صدام حسین می خندید منتقلم کردند به بیمارستانی در قلب سلیمانیه . بیمارستانی که هر لحظه پر می شد از زخمی های هایی که به چند زبان حرف می زدند و درد می کشیدند . یکی از این زخمی ها دختری بود که ا سپانیایی حرف می زد  امافارسی  اش بد نبود . گفت: دوست پسری داشتم که ایرانی بود . توی یک شرکت بین المللی همکار بودیم .

گفتم :  بوف کور را خوانده ای ؟

گفت : چی ؟

گفتم : به من می گویند خواننده ی بوف کور .

بعد هم نشانی راوی های مجازی را برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم .

ترکش خورده بود به پای چپش . روزی سه بار پانسما نش را عوض می کرد و می گفت: الموت للصدام .

بدبختی این جا بود که من  از ناحیه ی هر دو چشم زخمی شده بودم . فقط صداش را می شنیدم و نمی دیدمش . روزی که رفت ، خواب بودم . روی کف دستم نشانی  ا ینتر نتی

 ا ش را نوشته بود . همین چند دقیقه پیش سری زدم به سایت ا ش که 6000000000 بازدید کننده داشت  . پر بود از عکس هایی که اصلا دوست ندارم ببینم . راستش من به عکس هایی که یک جوری باشند حساسیت عجیبی دارم . به خصوص اگر طرف شماره تلفن و ایمیلش را هم زیر عکس اش نوشته باشد و این همه بازدید کننده داشته باشد .  بالای صفحه  نوشته بود :   

 please  read me

 

همین که کلیک کردم رویش ، بلافاصله صفحه باز شد و این عکس خودش را نشان داد .

 

 

 

    

   

 

 

 

همین چند دفیقه پیش بود ، درست همین چند دقیقه پیش.

 

 

 

نویسنده: ماه می

 سه شنبه، 28 مرداد 1382

زیر نور مهتاب کاغذ را دوباره از جیب بیرون آوردم و نشانی را برای هزارمین بار خواندم. مطمئن شدم که جایی در همین ساختمان متروکه پنهان شده است. ساختمانی چهار طبقه که سالها پیش ساختمانی تجاری بوده است. می گفتند دهه شصت میلادی در طبقه چهارم همین عمارت یک سالن مد لباس دایر بوده و حتی یکبار در آواخر دهه هفتاد جان لنون و یوکو برای یک شو لباس به اینجا آمده بودند. اما حالا از آن همه کیا و بیا تنها نمای گوتیک دود گرفته باقی مانده و زوزه های شبانه باد که در راه پله های ساختمان بالا و پایین می شود.

 

می ترسیدم بروم بالا. فضای دلهره آوری بود. اما باید به ترسم غلبه می کردم. به روجا گفته بود که من و گوران هم دست شده ایم و می خواهیم روایت تازه ای شروع کنیم که اذهان خوانندگانمان را منحرف کنیم و فراموشی را احیا کنیم. جد کرده بودم که بروم و وقتی که خواب است در دفتر یادداشتش روایتی بنویسم که باید نوشته می شد. شاید هم می خواستم بنویسم که روايت تازه ای در کار نیست که اصلا هيچ روايتی تازگی ندارد که همه اينها خود زندگی است که دارد رخ می دهد و ما راوی ها فرقمان با ديگران در اينست که زندگی خود و ديگران را با صدای بلند مرور می کنيم يا اتفاقات را زبان می آوريم که فراموش نشوند که فراموشی رنجی ازلی ابدی است که فراموشی مثل خنجری است که آدمها در زندگیشان آنرا بارها به پشت خودشان و ديگران فرو می کنند.

در بزرگ چوبی را با يک فشار باز کردم. ظلمات مطلق بود. چراغ قوه را توی ماشين جا گذاشته بودم و نمی خواستم برگردم. می ترسيدم پشيمان بشوم. سيگاری گيراندم و همه اميدم شد همان شاخه نوری که سيگار منتشر می کرد. نمی دانم چقدر سر پله ها ايستادم تا چشمم به تاريکی عادت کند. اما بالاخره بعد از مدتی اشکال و تصاوير درون ساختمان در ذهنم ظاهر شدند. انگار که تاريکی به بمرور محو شد. يادداشتم به يادم آورد که او طبقه سوم در انتهای سالن دست چپ می خوابید. تمام حواسم را روی پله ها متمرکز کردم که مبادا پايم به چيزی اصابت بکند و صدايی توليد شود که می دانستم خواب سبکی دارد. روی پله پر بود از خاک و تکه روزنامه های قديمی. اينجا و آنجا هم هر به گاهی بطری شکسته ای افتاده بود. به طبقه دوم که رسیدم يک آن چيزی به ذهنم خطور کرد: دود سیگار! بايد زودتر از اينها بفکر می افتادم. به سرعت سيگار را روی نرده پله ها خاموش کردم. ترس داشت همه وجودم را می خورد. به طبقه سوم رسيدم. دو درگاه دو سمت راهرو باريک روبروی هم قرار داشت. زير درگاه دست چپی يک نفر روی شکم دراز کشيده بود.

چهره اش را نمی توانستم ببينم اما از پیکر تنومندش پيدا بود مرد بود. مطمئن بودم ترینیتی نیست. از بوی ادرار تازه ای که در هوا منتشر می شد، می شد فهمید اين آدم زنده است. با دقت پايم را بلند کردم و سعی کردم از روی او رد شوم. درست زير پنجره ای تختی به ديوار تکيه داده شده بود و پيکری زنانه زير نور مهتاب و روی تخت کش آمده بود. خودش بود. شک نداشتم. هر انحنای تنش را می شناختم. انگار که خودم پيکرش را تراشيده باشم. آرام به سمت او رفتم. زير تخت سایه چیز قلمبه ای را می شد دید. چیزی مثل کوله پشتی. آنقدر نزديک تخت شدم که ديگر نفس هايش را هم می توانستم بشمارم. کمی در همان حالت نگاهش کردم. دلم برايش تنگ شده بود. دلم می خواست گونه اش را ببوسم و بیدارش کنم و با او حرف بزنم.

دلم می خواست برايش قسم بخورم که همه رنج های زنانه اش را می فهمم و دربدری هايش را از ابتدا تا انتها از برم. اما بی احتياطی جايز نبود و بايد مردانه عمل می کردم. خم شدم و کوله را آرام از زير تخت بيرون کشيدم. دستم را کورمال کورمال درون کوله چرخاندم اما خبری از دفتر يا کاغذی نبود. دوباره و چندباره دستم را درون کوله گرداندم. هيچ. نمی دانستم چه بايد بکنم. از طرفی هم نمی خواستم بی حاصل برگردم. می خواستم صبح که از خواب بر می خيزد نشانه ای از من به او بگويد که من آنجا بوده ام. دوباره درون کوله را کاويدم. گردی شی ای مثل ماتيک زنانه را زير دستم حس کردم. آنرا در آوردم و کاغذ يادداشتم را از جيب بيرون آوردم. کاغذ کوچک بود و نمی شد چيز بلندی در آن نوشت. از خير روايتی که در ذهنم بود گذشتم. هيچ چيز ديگری به ذهنم نمی رسيد. دست آخر پشت کاغذ اینرا نوشتم و از ساختمان بيرون زدم: ماه می اينحا بود! وقتی عرض خيابان را طی می کردم که از آن متروکه ترسناک دور شوم موهای پشت گردنم بی اختیار سیخ شد. یفین داشتم کسی دارد از یکی از پنجره ها مرا نگاه می کند. نتواستم برگردم و نگاه کنم. می ترسيدم او باشد و ندانم چه بايد بکنم.

نويسنده : سپهر قاسمی

پنجشنبه، 30 مرداد،1382

مردم. مگر نزديك مي شد رفت با اين همه دوري كه دور اش جمع شده بود. من براي بهانه ي چيزي مي رفتم. بي چاره فكر مي كرد ليمو هاي ام... تاريك شده بودم. بعد از مدت ها بود كه درد مي كشيدم. حالا ديگر از زخم هايي كه مثل خوره سر زده بودند خور خور مي خوردم. (اين جا ها بي ربط به نمايش نامه نباشد وقتي مي گويم تاريك مي شوم هم تاريك مي شوم هم صحنه تاريك مي شود.) با پشت دست روي پيشاني مي كشم: (كاش اين سطر ها بي ربط به نمايش نامه نباشد.) مگر نزديك مي شود رفت با اين همه حوري كه دور اش. چشم مي چرخانم آن جا شايد با آن دندان هاي مي خنداند اگر ببينم اين بار كه حمله مي كنم مي رسم. مگر نزديك مي شود رفت با اين همه دوري.

پا هام هنوز سنگيني ي تن ام را احساس مي كنم .  مزه ي تلخ سيگار روي زبان ام داشت با سقف دهان ام بازي مي كرد. دل ام مي خواست آن قدر بكشم تا دوباره بميرم يقه كنم.اشاره مي كند:  ببريد اش. و من به سرعت باد پرت مي شدم چيز هايي هم مي گفتم انگار آن قدر كه آن قدر كه آن قدر كه اشاره كرده بود صدا به صدا نمي رسيد. هيچ كس هم نبود با آن دندان هاي مي خنداند اش تا من حمله كنم برسم يقه كنم.

كاش تفنگي چيزي من تيزي ي من تاريك مي شوم. بعد صداي عالي جناب است از هر جهت صداي عالي جناب است از هزارو يك جهت كه به هزار و يك جهت است كه می پيچد. بي خيالي طي كن. او خيلي ست كه مرده. اين جا بي خيالي طي كن. بي خيالي طي كن. صداي مي پيچدِ عالي جناب بود كه مي گفت: بي خيالي طي كن.بعد صدايي سيگاري روشن مي كند. من ديگر پرت نمي شدم.

 ديشب باراول كه تلفن زنگ خورد صداي مي خنداند ات نمي خنداندم از آن ور دور هايي كه نزديك نمي شد رفت. هنوز من هنوز در گوش من هنوز صداي خسته شدم هنوز در گوشم مي پيچد. انگار از دور هاي زمين انگار در گوشم مي خوانند.

بار دوم مردم تا يقه كنم. اما مگر نزديك مي شد رفت با اين همه دوري كه... پا هاي من هميشه خسته بودند.  چيزي بود  چيزي نبود. من مردم تا هيچ كس را غير از خدا يقه نكنم.

 

 

 

پگاه
 
چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢

 

مرحله دهم :

نويسنده: فرشته

يكشنبه، 29 تير 1382، ساعت 13:19

همه از یه سوراخی دنیا می آن. منم از یه سوراخی اومدم. همون که ماه می حاضر نیست درش رو گل بگیره.وقتی دنیا اومدم یعنی درست همون موقع که یه روزه بودم شکل زنای بیست و چند ساله بودم. با موهای سیاه شلال و دندونای سفید.همون اول حرف هم بلد بودم بزنم. حتی می تونستم بنویسم....اینا رو ولش کنین.یه چیز دیگه می خوام بگم.همه تو یه سوراخی می میرن.اسمش چاله است نه اسمش قبره.تو اون دفن می شن.میدونم می دونم...گوران ن ن ! میدونم....حالا اونقدر رو این زمین خاکی زندگی کردم که این چیزا رو بدونم. آره دستمالاتون رو در بیارین می خوام راجع به مردن حرف بزنم.مردن خودم.مگه آدم چقد می تونه واسه نفس کشیدنش بجنگه؟ کم آوردم. گوران کم آوردم. من نسناس کم آوردم. رفتم زیرسوراخ دودکش دراز کشیدم .من واسه مردن یه لوله بخاری می خوام.دود می شم و می رم هواااااااااا.........

روجا که اومد تو حسابی کم رنگ شده بودم.از دود کش دود سفیدی می رفت بیرون.اگه نمیدونین بدونین!!خودکشی یه لکاته مجازی، مگه فکر می کنین چطوریه؟ روجا تنها نبود یه آقایی همراش بود که صورتش رو ندیدم.اما آقاهه تا منو دید داد زد:اورژانس به اورژانس زنگ بزن.روجا گفت:گودو چی شده؟ گودو داد زد: به اورژانس زنگ بزن اون داره میمیره. تا حالا تو آمبولانسی بودینن که آژیر بکشه و شما رو رو تخت سفت سفیدی تو خیابونا بگردونه؟رو تخت سفت سفید نایلونی خوابیده بودم.روجا گریه می کرد. صورتم رو ناز می کرد.آمبولانس آژیر می کشه.من بی حالم .روجا تلفنی با کسی حرف می زنه.داره گریه می کنه.بعد جیغ می زنه:دیگه به من تلفن نکن.آخه یکی هست که هی تلفن می کنه.به من به روجا به گو...هی تلفن می کنه.سایه اش افتاده رو دیوار یه سایه قوزی بزرگ که داره تلفن می کنه:مزخرف ننویس.خودتی می دونم. مزخرف ننویس!این راوی ها داره به بد ورطه ای می افته.من شکایت می کنم.....یارو هی تلفن می کنه.رینگ گ گ گ.رینگ گ گ گ.

حالم بده.کم آوردم.از آمبولانس می آرنم پایین ...تو راهروییم روجا تند تند دنبال برانکارد میآد. گودو برانکارد رو هل می ده.بعد یه هو می پره رولبه اون می شینه.به چشام نگاه می کنه.به روجا می گه:گریه نکن.بکت خوشش نمی آد.در اتاق رو می بندن.یه سایه قوزی هنوز رو دیواره داره تلفن می زنه.رینگ گ گ گ....چند تا سفید پوش بالا سرواستادن. یکیشون یه چیزی وصل می کنه به مغزم.یکیشون بهم می گه: بخواب...بخواب...گودو لالایی می خونه.روجا می گه: چرا باید بخوابه. گودو می گه: می خوان خواباشو نگاه کنن. همه می آن تو خوابام. ماه می! ماه می! حالا اونا یه سوراخ تو مغزم درست کردن و دارن خوابامو از توش تماشا می کنن.ماه می !

 

 

نويسنده : ماه می

خيال می کنيد آن حفره در سقف حمام من عمدی بود. نه. همین چند شب پیش در خواب یادم آمد که آن حفره کی پدیدار شد. یک روز که به عمد «تنهایی» ام را در خانه جا گذاشته بودم، طفلک، تنهایی به اش فشار آورده بود و رفته بود که صورتش را آب بزند، همانجا جلوی آینه و کاسه روشویی مثل چاه نفتی فوران کرده بود رو به بالا و از سقف حمام به آپارتمان آن زن زیبا و برهنه رخنه کرده بود.

و آن زن برهنه که با پديده مجازی مورف (Morph) اول به «زن هنرپيشه» بدل شد و بعد پوست انداخت و شد ترينيتی Matrix و خدا می داند فردا چه می شود، شايد لکاته، شايد ماه می، شايد گوران شايد هم روجا. چه فرقی می کند. در جسم هر کس که ظاهر بشود باز انسان است و تنها. و تنهايی انگار اندوه ازلی ابدی آدميزاد است و همين است که آدم را عاشقش می کند. یعنی چطور بگویم. آدمی که تنهاست ديگران را عاشق خودش می کند. نمی دانم چه کيميايی در اين تنهايی آدمهاست که هم ديگران را جذب می کند و هم دفع شان می کند اما برایندش می شود باز تنهایی. و گويا طبق قانون اول متافيزيک نيوتن تنهايی در جهان از بين نمی رود که از تنی به تنی ديگر منتقل می شود و از حالتی به حالتی ديگر تبديل می شود.
حالا اینها از من می خواهند که یک کاریش بکنم. چه کاری مثلا؟ حفره را بدهم سیمان بگیرند؟ آنوقت تمام روایتم شکل عوض خواهد کرد. ماه می از کجا سرک بکشد و آن انحناهای «نمی دانم چقدر زیبا»ی تن زن را از کجا تماشا کند و برای شما روایت کند؟
 

نويسنده :    ماه می

 

A penthouse on the top of my head

در ذهن یک یک راوی ها زندگی می کنم. هر کدامشان چیزی می گویند. یکی می گوید مسبب ناپدید شدن ترینیتی (زن هنر پیشه) فیلم نامه نویس بود. یکی می گوید فیلم نامه نویس یک شاخه از قصه را متوقف کرده و کندی خفه کننده ای به آن شاخه داستان داده است. از این دست حرفها. اما من که در خیال و ذهن آنها زندگی می کنم، نمی کنم؟ پس معنی این حرفها چیست؟ اصلا چه اهمیتی داشت. تصمیم گرفتم ذهنم را شارژ کنم و آنرا رها کنم تا ببینم چه پیش می آید. می خواستم به لایه های ناپیدا و دست نیافتنی ذهنم یا در واقع ذهن راوی ها دست پیدا کنم. و شد آنچه باورم نمی شد بشود. وقتی که آن حالات به من دست داد، حالاتی که شرحش را برایتان خواهم نوشت، قلم و کاغذی دم دستم نبود. اگر هم می بود محال بود، آن لحظات را برای نوشتن متوقف کنم. آن جریان سیال و خارج از اختیار، آه که باورتان نمی شود مگر خودتان آنرا شخصا تجربه کرده باشید. همه جزئیات را به وضوح بیاد ندارم اما می خواهم ازتکنیکی استفاد کنم تا شاید بخش بزرگی از آن تجربه را برایتان زنده کنم. اسم این تکنیک هست پاره های معکوس. در این تکنیک تجربه را تکه به تکه از پایان تا آغاز پشت هم می چینید تا به منشا و آغاز برسید. این تکنیک یکی از روش های کلاسیک در کشف معمای قتل و جنایت است. کاری که شرلوک هولمز در آن استاد زیر دستی بود. اگر چه ما اینجا پی قاتلی نمی گردیم. می خواهیم آن لحظات را تا آنجا که ممکن است احیا کنیم. بگذارید تجربه را برایتان بگویم. البته از آخر به اول.

[5:30 عصر]
سرگیجه داشتم. گرسنه بودم. انگار هفته ها بود که لب به غذا نزده بودم. حافظه ام درست یاری نمی کرد و نمی دانستم کجا هستم. حس می کردم در آن اتاق غریبه سالها بود که روی کاناپه بلندی دراز کشیده بودم و به صفحه تلویزیون خیره شده بودم بی آنکه چشمم را برای لحظه ای هم بگذارم. از جا برخواستم. فکر کردم هشیاریم برگشته، فقط باید به یاد می آوردم که چرا و چگونه از این مکان غریبه و ناآشنا سر در آورده بودم. از جا برخواستم. یادم آمد که با کسی راس ساعت شش قرار ملاقات دارم. چند ثانیه یکبار با خودم تکرار می کردم که با کسی راس ساعت شش قرار دارم. لباس پوشیدم اما اصلا یادم نیست چه لباسی و چگونه. سوار ماشین شدم و شروع کردم به راندن. مقصد را و مسیر رفتن را خوب در ذهن داشتم اما هر چه پیش می رفتم، به سختی می توانستم 10 ثانیه پیش را بیاد بیاورم. انگار حافظه ام هر ده ثانیه یکبار خالی می شد. انگار که کسی کلید reset را هر 10 ثانیه یک بار فشار می داد و مرا reboot می کرد. بی آنکه بدانم کی و چگونه، در ذهنم شروع کردم به نوشتن همین متن. همین که می خوانید. بعد جایی در میانه های متن، فکر کردم باید اسمی برای متن انتخاب کنم. به موضوع آن فکر کردم. در این متن می خواستم به هشیاری مطلق و ناب دست بیابم. هشیاری که به کوچک ترین فعالیت ذهن آگاه است. حتی به خودش هم آگاه است. چطور بگویم؟ هشیاری را ظرفی در نظر بگیرید که مایعی را در خود جا داده است. این ظرف اما علاوه بر مایع خودش را هم در خودش جا داده است. بهر حال. سرتان را درد نیاورم. موضوع متن هشیاری بود و من می خواستم از آن عبور کنم. «آنسوی هشیاری». وقتی این اسم را به زبان آوردم بنظر بدریخت آمد. حتما یک اسم بهتر وجود دارد [...] هر وقت کلمه «ذهن» که به ذهنم خطور می کنم یا آنرا می شنوم، پیشانی صاحب ذهن مقابل چشمم ظاهر می شود. یعنی اگر با شما حرف بزنم و شما بگویید به ذهنم رسید که فلان، بی اختیار به پیشانی تان نگاه می کنم. همیشه ذهن برای من فضایی است محدود که سقف اش استخوان سر است و کف اش سطحی است که بالاتر از ابروها. یعنی اتاق و فضایی در طبقه آخر جسم آدم [...] ساختمانی که در آن کار می کنم یک برج 47 طبقه است و طبقه آخرش چهار سوئیت سوپر لوکس دارد که فقط مختص مدیران عالی رتبه شرکتهاست. به آنها می گویند penthouse. طبقه آخر. درست بود. تصاویر، اشیا و حرکت آنها در فضای ذهنم بی نقص و ایده آل بودند. چیزی که در زندگی روزمره آدمی مثل من اتفاق نمی افتد. درست مثل زندگی کردن در یک penthouse که باز هم برای آدم معمولی مثل من اتفاق نمی افتد. همین بود. اسمی که دنبالش می گشتم همین بود: A penthouse on the top of my head.
وقتی به مقصد رسیدم و او را دیدم که جلوی کافه ایستاده و آمدن مرا از دور نظاره می کند فهمیدم حافظه ام به حالت عادی خود برگشته است.

[4:38 عصر]

روی کاناپه بلندی که مدام کش می آمد و کوتاه می شد دراز کشیده بودم و Jerry Seinfeld تماشا می کردم اما یک کلمه هم از حرفهای تلویزیون را نمی فهمیدم. وا مانده بودم. چطور چنین چیزی ممکن است؟ من که انگلیسی را براحتی حرف می زنم. اصلا گاهی اوقات احساسم را به انگلیسی راحتتر از فارسی بیان می کردم. پس چطور حرفهای اینها برایم بیگانه و نامفهوم بود؟ [...] یک چیزی را اینجا باید اضافه کنم. در تمام طول مدتی که در این حالات بودم ذهنم بطور موازی چند چیز را پردازش می کرد. بعنوان مثال: هر ده ثانیه به ده ثانیه یک تصویر متحرک سورئالیستی در ذهنم شکل می گرفت و دیگر هرگز تکرار نمی شد. این تصویر متحرک دو سه ثانیه بعد از شروع ادامه پیدا میکرد بعد همزمان ذهنم شروع می کرد به تحلیل روان شناسانه عوامل، سمبل ها و اشیا درون تصویر. حالا هم خود تصویر و هم تحلیل آن همزمان در ذهنم پردازش می شد. بعد بی آنکه اختیاری در متوقف کردن یا ادامه دادن آن تصویر داشته باشم، آخرین شی ای که در تصویر ظاهر شده بود به شکل ظریف و ماهرانه ای به شی ای دیگر تغییر شکل می داد و تصویر جدید شروع می شد و بعد از دو سه ثانیه موتور تحلیل گر دوباره به کار می افتاد و الآخر. گویا بیش از دو سه ساعت بود که این روند ادامه داشت. احساس می کردم تمام توان ذهنم مصرف شده بود. دلم می خواست از این حس به حالت عادی باز گردم. هر چند دقیقه یکبار به جسم و حضور فیزیکیم هشیار می شدم و سعی می کردم با یک رفتار و حرکت فیزیکی این جریان سیال و برق مانند تصاویر و افکار مربوط به آنها را متوقف کنم. سرفه ای می کردم. صورتی می خاراندم. انگشتهای پایم را تکان می دادم و از این جور چیزها. اما در کسری از ثانیه دوباره از جسمم غافل می شدم و با آن جریال سیال جایی در آن فضای وهم آلود معلق می ماندم و این الگو مدام تکرار می شد. پیکر نا آشنا و محوی هر به گاهی بر درگاه اتاق می ایستاد و چیزی می گفت، حالم را می پرسید یا کنایه ای می زد و می خندید و می رفت. اما نه چهره او در یادم مانده نه چیزهایی که می گفت. برای همین نمی دانم آن شخص حقیقی بود یا خیالی. شاید این فرد حقیقی بوده و هر به گاهی می آمده که حالم را بپرسد و بعد که با نشئگی لایتناهی من مواجه می شده، مرا به حال خودم می گذاشته که راحت باشم. شاید هم شی ای بود در میان آنهمه شی و تصویر سورئالیستی. در یکی از آن تصاویر خودم را دیدم که با کله ای ورم کرده از روی کاناپه بر خواستم و به سمتی دویدم.جهت دویدنم را خوب می دانستم اما از مقصد هیچ درکی نداشتم. بعد خودم را پای کاسه رو شویی دیدم. تصویر خودم را در آینه شناختم. رشته کش آمده ای از آب از لب پایینم داشت به سمت کاسه سقوط می کرد، آرام و ظریف. به کاسه نگاه کردم. پر بود از مایع قهوه ای رنگی که بوی بدی می داد و چیزهایی در آن شناور بود، تکه های گوشت مرغ، دانه های برنج، سبزی و چیزهای دیگر. دوباره سعی کردم به جسمم هشیار شوم. اما این هشیاری قطار آن تصاویر و تحلیل های همراهش را قطع نکرد. ته مانده آن مواد شناور از اعماق روده ام بالا آمد و در کاسه پخش شد. دوباره خواستم به آینه نگاه کنم. چیزی که دیدم تصویر جری سابنفلد بود و کاناپه ای که کوتاه و بلند می شد.

[2:11 بعدازظهر]

خودم را به کاناپه ای رساندم اما یادم نیست از کجا و چگونه. خودم را رهای رها دیدم. آهسته آهسته، پالسهای الکتریکی از یک نقطه از تنم شروع می کردند به حرکت و از نقطه ای دیگر خارج می شدند. از گوشهایم، از قفسه سینه ام، از چشمهایم. از میان لبانم حتی از اندام تناسلی ام. در طول مسیر این امواج، تصاویر متحرکی شکل می گرفتند، جند ثانیه بعد، تحلیل مربوط به آن تصویر، امواج و تصاویر را تا نقطه خروج همراهی می کرد و دوباه به ظرافت و نرمی تصاویر گرافیکی کامپیوتری، شروع می کرد به تغییر شکل دادن. یکی از آن تصاویر را به یاد می آورم. اول دنباله ای از عکس چهره هایی آشنا، اسلاید وار پشت هم قطار شد. یکی از آخرین چهره ها، چهره مادرم بود. چند اسلاید بعد تر آخرین چهره به آرامی به قورباقه ای تغییر شکل داد و شروع کرد به تاب خوردن روی سیم نازکی که از دو سر به دیواره جمجمه ام میخ شده بود و شکل نیم دایره داشت. بعد تحلیل مربوط به این تصاویر شروع شد. در فاصله مابین تصویر مادرم و صورت قورباغه، چند عکس دیگر هم نمایش داده شده بود. سعی کردم آنها را بیاد بیاورم یا بشناسم. ریحانه آشناترین صورت بود. ریحانه را هفته ها پیش با ماه می در خیابان دیده بودم برای اولین بار. فردای آنروز از ماه می پرسیدم طرف کی هست. و ماه می خلاصه ای از نحوه آشناییشان برایم گفته بود. ریحانه را آخرین بار 9 سال پیش در دانشگاه دیده بود و بعد از اتمام درس
هر کسی رفته بود پی زندگی خودش. در طول سالهای دانشگاه هیچ وقت از ریحانه خوشش نیآمده بود، اصلا در واقع از او بدش هم می آمده و در دایره پسرهای نا اهل دانشگاه بر علیه او همکاری هم کرده بود. دایره پسرهای نا اهل دانشگاه گروهی بود که در آن پسرها برای دخترهای دانشگاه اسمهای مضحک انتخاب می کردند و هزارو یک کار دیگر. آنطور که خودش می گوید، ماه می اولین کسی بود که برای ریحانه اسم قورباغه را پیشنهاد کرده بود. چشمهای ورقلمبیده ریحانه اسم قورباغه را برای اعضای گروه براحتی توجیه می کرد. پسرها بدون نیاز به جلسه شور و مشورت اعضا، این اسم را پذیرفتنند. حالا اما بعد از سالها، او ریحانه را در این نقطه از دنیا دیده بود. پیدا کردن آشنایی قدیمی در غربت لطفی دارد که بد آمدنهای دوران جوانی و جهالت در آن هیج اثری ندارد. ظرف مدت کوتاهی با ریحانه دوستی صمیمانه ای بهم می زند. ماه می گفت که به او فقط به چشم یک دوست مهربان و گاه گاه هم شریکی برای عشق باز نگاه می کند و نه بیشتر و ابدا هیچ احساس عاطفی نسبت به او ندارد. ریحانه کنار او گاه مادر وار رفتار می کند. لباس هایش را اتو می کند، آپارتمانش را مرتب می کند و غذایی درست می کند [...] رابطه میان مادر و قورباغه را یافتم. اما پیش از آنکه بتوانم معنای تاب خوردن قورباغه را بفهمم تصویرقورباغه تغییر شکل داد و تصویری تازه شکل گرفت. سعی کردم به جسمم هشیار شوم. جری ساینفلد داشت چیزی می گفت و من نمی فهمیدم چه می گوید.

[12:23 بعدازظهر]
توی گاراژ خانه استفان روی صندلی نشسته ام و روزنامه شنبه را می خوانم. آمده بودم به استفان کمک کنم برای راه انداختن garage sale. مدتها بود که می گفت می خواهد از شر وسایل بی مصرف خلاص شود. صبح اول وقت وسایل را چیدیم و حوالی ساعت 10 چند اعلان اینجا و آنجای محله زدیم و یک ساعت بعد آدم های جورواجور می آمدند و می رفتند. اغلب آنهایی که می آمدند انگلیسی را با لهجه صحبت می کردند. معلوم بود که تازه به کانادا آمده اند. وقتی هم که چیزی می خریدند و می رفتند، استفان می آمد کنارم و می گفت «دیدی با چه ذوقی آن مخلوط کن را که گوشه دسته اش شکسته بود خرید؟» تعجب استفان از این بود که چیزی که دل او را زده و بنظرش ملال آور می آید، چطور می تواند برای فرد دیگری، چیز آیده ال و حیرت انگیزی باشد. حوصله اینجور بحث ها را نداشتم. سری تکان دادم و دوبار به روزنامه ام نگاه کردم. «ساعت چند می خواهی تعطیل کنی استف؟» اینرا که گفتم رفت توی ساختمان و چند دقیقه بعد برگشت. وقتی آمد یک کیسه پلاستیکی بسیار کوچک را روی زانوهایم انداخت و یک بسته کاغذ سیگار هم از جیب بیرون آورد. «بیا! اینو بگیر و همینجا بار بزن تا کسی نیامده» گفتم «همینجا؟ مگر عقل از سرت پریده؟» کیسه را برداشت و خودش مشغول شد.
سیگاری گیرانده بودیم.

 

 



نويسنده : فرهاد گوران

۶ مردادماه ۱۳۸۲

 

 

                ریچارد براتیگان شعری دارد به نام هتل آمریکایی . در این شعر ، بودلر نقش اصلی را بازی می کند .

 او با ولگردی درمحله ای خراب از سانفرانسیسکو نشسته اند به باده خواری .

 ولگرد میلیون ها سال دارد

بودلر و ولگرد شراب انگور می نوشند

  

یکی باید همیشه دائم الخمر باشد

بودلر گفت

 من در هتل آمریکایی زندگی می کنم " و می توانم دایناسورها را به یاد بیاورم "

ولگرد گفت

                                

این شعر را بر وب صفحه ای دیدم که هیچ نشانی از راوی های مجازی نداشت .

 اما چیزی هست که آن را به راوی های مجازی نسبت می دهد. ولگردی را در نظر بگیرید

 که هزاران سال از عمرش گذشته و یک روز با بودلر در محله ای خراب از سانفرانسیسکو

 هم پیاله شده و روز دیگر به درکه آمده در شمایل یک گیتاریست .

 وقتی داشتم این شعر را می خواندم ، در واقع داشتم بخشی از روایت درکه را

 می خواندم ؛ آن جا که مردسفید پوش  با دهان بدون زبان پا به قصه می گذارد

   و از آن پس هی پیدا و نا پیدا می شود . یکی از همین راوی های نوشته است : مرد سفید پوش واقعیت دارد یا نه؟

جهت استحضار این راوی محترم به اطلاع می رساند که ؛

 چندی پیش یکی از روزنامه های کثیر الانتشار در صفحات لایی اش متن مصاحبه با مرد سفید پوش

 را به چاپ رساند با عکس و تفصیلات .

 

رفت از دکه ی سر کوچه روزنامه را گرفت آورد .تیتر اولش این بود : گفت و گو با ولگرد محله ی خراب سانفرانسیسکو .

گفت : حتما می بندنش .

گفتم : به این جور تیتر ها گیر نمی دن . سیاسی که نیست .

گفت : شاید هم این طور باشه ... من که می گم می بندنش .

یک صفحه تمام عکس بود و زیر نویس بود و متن مصاحبه .

 در یکی از عکس هایش داشت گیتار می زد .

گفت : جان می ده برای اینکه عینا منتقل بشه به صفحه ی راوی های مجازی .

راستش هر کاری کردم ، نشد . لینک دنیای گوتنبرگی به جهان مجازی عملا امکان ناپذیر است .

رفتم سراغ گوگل .

 اما هر چه جست و جو کردم مردی که سفید پوش باشد و در حال گیتار زدن ، پیدا نکردم .

در جریان همین جست و جو بود که رسیدم به شعر هتل آمریکایی .

گفت : خود خودشه . تردید نکن .

Virtual narrators

Read wino      

 

نويسنده: روجا لطفي نژاد

يكشنبه، 5 مرداد 1382، ساعت 0:28

گفته بودم يا نه ، نگفته بودم ، حالا مي گويم ، باد بوي خون پخش مي كرد كه من شيفته اش شدم . شيفته قطره هايي كه بزرگ چكه مي كردند روي زمين و طول مي كشيد تا جذب خاك شوند و خاك آنها را مي مكيد و فرو مي داد تا باز قطره بعدي بچكد . آنقدر شيفته كه دو خط موازي روي مچ دست چپم كشيدم ( چون جز يك درب قوطي زنگ زده چيز ديگري پيدا نكردم ، خيلي طول كشيد تا آن را به صورتي كه مي خواهم در آورم ) و پس از آن نوبت دست راستم رسيد و آنوقت نشستم به قطره هايي كه روي زمين مي ريخت ، نگاه كردم ، آنقدر كه ديگر خبري از آن همه سر و صدا و اجنه و قاليچه هاي پرنده نبود . پس آن همه سرخي تنها سفيدي محض بود كه مرا مي بلعيد و فرو مي داد و صداي زنگ تلفن كه از راه دور مي آمد و نزديك مي شد رييييييييررري ري ي ي ينگ .

دنبال تلفن مي گشتم ميان آن همه سفيد و هيچ چيز جز همان سفيدي نمي ديدم ، چشمهايم را باز كردم ، شال گردني ديدم ، پيچيده به مردي ، پيچيده به من . چون نمي توانستم سرم را بچرخانم و چيزي جز آن رشته هاي كاموايي لعنتي ببينم دوباره چشمهايم را بستم و اين بار صداي نفس هاي مرد بود كه توي سرم مي پيچيد و پس از آن جملات بريده بريده اش : فكر مي كني...... اين.... جو....ري مي توني ....خفه.. شون كني....... همه شون رو........ در هر حالتي... اونا..... با... تو هستند مثل اين... زنگ لعنتي ..كه ولت نمي كنه......و من باز فروغلتيدم ميان آن همه سفيدي و آن همه صدا.

صداي آژير مي شنوم و چشمهايم را دوباره باز مي كنم ، مقابلم سقفي سفيد حركت مي كند ، چشمم را كه مي چرخانم تمام راوي ها را مي بينم كه تختم را هل مي دهند با خودم فكر مي كنم ، دارند به من كمك مي كنند ! كي خبرشان كرده ؟ چطور همه با هم متوجه مي شوند ؟ اما چشمهاي آبي شان را مي بينم و يادم مي آيد كه انگار قبل از رسم آن دو خط موازي ، فهميده بودم ماجرا از چه قرار است . از روزي كه آن دادخواست را نوشتم ، همه شان احساس خطر كردند و با هم همدست شدند . هي رنگ عوض مي كنند و روايت جديدي مي كنند و شخصيت هاي جديد خلق مي كنند و سراغ من مي فرستند تا توي روايت گره بيافتد و از اصل ماجرا دور شوم و خودشان كارشان را انجام دهند . دائم زنگ مي زنند به من .

اول لكاته زنگ زد . جيغ مي كشيد ، مي گفت : مگر قرار نبوده وكيل مدافع اش شوم پس چرا هيچ كاري نمي كنم با باد برايم بوي برنج و دعوت نامه فرستاد . فكر كردم واقعا خود هنرپيشه است و من اشتباه كرده بوده ام اما در را كه باز كرد و چشمم به چشم هاي آبي اش افتاد ، فهميدم خالقش خيلي سعي كرده هر چه از هنر پيشه مي دانسته توي او بريزد . سعي مي كرد حركات هنرپيشه را تقليد كند ، حتي زنگ خنده اش را كه هنوز توي گوشم است ، اما با همان نگاه اول فهميده بودم بدلي ست ! فكر كردم برايم تله گذاشته اند ، همه جا را گشتم اما خبري از راويها نبود . همانجا فهميدم هرچه كه فكر مي كنم از زير نگاه اين چشم هاي آبي مي گذرد و او نشسته بود و بلند مي خنديد . دلم برايش مي سوخت محصول تباني فرهاد حيدري گوران و ماه مي بود كه مي خواستند ، باور كنم ، هنر پيشه زنده است ولي اصلا فكر نمي كردم به چنين سر نوشتي دچار شود . كاش عصباني نشده بودم و تنهايش نگذاشته بودم . كاش لااقل هشدار داده بودم كه مرد هاي اين روايت خانه بعد از استفاده از شخصيت هاي زن آنها را سر به نيست مي كنند ولي گذاشتم فكر كند ، باورش كرده ام و تركش كردم .

نيمه شب بود ، تمام تنم عرق كرده بود كه از خواب پريدم . خواب مي ديدم كه رنگ چشمم هاي تيره ام آبي شده است ، خواب مي ديدم كه روي ميزي ديس برنج مي گذارم و بلند بلند مي خندم به سرگرداني زني كه من نيستم ولي خيلي آشناست ، خواب مي ديدم كه در خرابهاي بصره يا بغداد يا ... دنبال تلفني مي گردم كه زنگ مي زند ، خواب مي ديدم با ماه مي توي كافه نشسته ام و او طرح زني كه مي رقصد را مي كشد بعد توي همان كاغذ حشيش بار مي زند و به من و فيلم نامه نويس تعارف مي كند و مي ديدم فرهاد حيدري گوران را كه دف مي زند و در همان حال تكه هاي تن زني را از چمدان در مي آورد و به سويم پرتاب مي كند و مي ديدم .........

صداي زنگ بود كه بيدارم كرد توي تاريكي دنبال تلفن گشتم ، گوشي را برداشتم . صدايي آشنا بود : چرا سر قرارت نيستي ؟ / سر قرارم ؟ / بله ، مگر نمي داني امشب مي آيد ؟ مگر خودت مدتها منتظرش نبودي ؟ / من نبودم . دو نفر ديگر منتظرش بودند ، من فقط از آنجا رد مي شدم ، كه آنها را ديدم ، وقتي مي رفتم ، قرار شد ، اگر ديدمش پيغام آنها را بهش برسانم ، اما آن دو احتمالا مرا هم مثل تمام چيزهايي كه مي بينند ، فراموش كرده اند . در ضمن همه مي دانند كه او هر گز سر قرارش نخواهد آمد !/ هيچ هم اين طور نيست ، حالا كه آمده ،اما شايد اشتباها فكر كرده تو منتظر بوده اي ، به هر حال مي تواني با همين تلفن ، بيايي به ديدنش / چند لحظه منتظر مي ماني تا لباس بپوشم ؟ / من نه ، اما شال گردنم اينجا منتظر توست . / لباس پوشيدم و وارد خطوط شدم . شال گردن همان ابتداي راه منتظرم بود . هنوز راه نيافتاده بوديم كه صداي تلفنم را شنيدم كه باز زنگ مي زند و پس از آن صداي لرزاني را كه از من كمك مي خواست

اين بار اشتباه نكردم ، لكاته بود ، تقاضا مي كرد كه گوشي را بردارم . مي گفت ، به من احتياج دارد ، نمي توانستم جوابش را بدهم چون خيلي سريع دور شدم از آنجا و به مقصد رسيدم . از گوشي يك تلفن عمومي پرتاب شدم ، بيرون و درست مقابلم ايستاده بود . فكر نمي كردم ، اين شكلي باشد . پيرمرد لجمار و زردنبويي بود . مي گويم : ببخشيد بايد عجله كنيم ! مي گويد : مي دانم ، اگر من نمي خواستم ، صدايش را نمي شنيدي ! دستم را توي دستهاي چروكيده اش مي گيرد و تاكسي صدا مي كند . فكر نمي كردم با تاكسي اين طرف و آن طرف برود .

با عجله از پله ها بالا مي روم . در باز است . هر چه مي گردم ، پيدايش نمي كنم . تلفن زنگ مي زند . براي جواب دادن ، فرصت ندارم .آرام از پله ها بالا آمده و پشت سرم ايستاده است . تلفن زنگ مي زند . به شومينه اشاره مي كند . تلفن زنگ مي زند . مي بينمش كه آنجا افتاده . تلفن زنگ مي زند . احساس تقصير مي كنم ، بايد هشدار مي دادم به او . گوشي تلفن را بر مي دارم : قبلا نگفته بودم ، مواظب باش ! خودت وارد اين خانه شدي ./ آشغال چرا خودتو معرفي نمي كني ؟ / تو بايد خودتو به من معرفي كني ! در ضمن همان وقتي كه الناز نامداري مرد بهت نگفتم ؟ / يعني همه اينا كار تو....../ نه كار راوي هاست اما من مي دانم كه چه كسي ، چه كار مي كند . حالا هم به تو مي گويم ، مواظب خودت باش / چرا جلوشونو نمي گيري ؟؟الو! الو! / جيغ مي كشم . مي گويد : به اورژانس زنگ نمي زني ؟ مي گويم : چه فايده دارد ؟ وقتي راوي ها اين جوري تصميم گرفته اند ، من ديگر نمي توانم جلو شان را بگيرم . مي گويد : بايد ببيني خودش از آنهايي هست كه زير بار برود ، يا نه !

آمبولانس آژير مي كشد و در دور دست تلفني زنگ مي زند . قبل از اينكه تيم پزشكي بيمارستان از ما جدايش كند ، مي گويد : ماه مي .......مي پرسم : ماه مي چي ؟ مي گويد : مواظب ماه مي باش ! با گوران قرار گذاشته پس از من روايت تازه اي را شروع كند تا همه اينها فراموش شود . در بسته مي شود و صدايش را مي شنوم كه داد مي زند : پاي يك زن ديگر هم در ميان است ، مواظبش باش ......مي گويد : برويم بايد بخوابه .مي پرسم : چرا ؟ مي گويد : مي خواهند خواب هايش را نگاه كنند . بغض گلويم را گرفته ، به سمت در خروجي مي روم . بيرون تاريك است و هيچ صدايي ، حتي صداي زنگ تلفن نمي آيد . سيگاري آتش مي زند و به دستم مي دهد . بر مي گردم كه تشكر كنم ، اما غيب شده ، انگار هيچ وقت نبوده ،همه چيز غيب شده و من توي كمين گاهم قطره هاي خون را شماره مي كنم . چشمهايم را مي بندم همه جا سفيد است .وقتي دوباره بازشان مي كنم ، راوي هاي مجازي را مي بينم كه زل زده اند به من با چشمهاي آبي شان .

نويسنده: فرشته

يكشنبه، 5 مرداد 1382، ساعت 1:54

چشمام رو که باز کردم دوباره تو اتاق خودم بودم.روجا به آژانس زنگ زد:نمي موني؟- نه.دنبال يه شال گردن مي گردم._روجا چي شد؟- هان؟- چي به سرم آوردن.- هيچي تو الان خوب خوبي.- روجا..._هان؟ _ خوب به چشمام نگاه کن. نگاه کرد يه قدم رفت عقب اما وانمود کرد که همه چي سر جاشه.- چشات خوبه. گفتم: روجا چشام برجسته شده عين يه قورباغه. عصباني شد.داد زد:اصلا ميدوني چيه تو آدم مهر طلبي هستي همش دنبال جلب توجهي کي بهت گفته کي؟کي بهت راجع به ريحانه حرفي زده؟ تو بالاخره از ماه مي بدت مي آد يا نه؟گفتم:من؟ خب ...آره بدم مي آد.همه چي تقصير اونه.- پس چيه تا اسم ريحانه رو شنيدي احساس کردي چشات قلنبه شده.قول مي دم فردا برام قور قور مي کني....وقتي روجا رفت در رو که به هم کوبيد هيچي نتونستم بگم.فقط صداي قور قور ضعيفي از گلوم در اومد.

تو قفسه کتابا دنبال لغت نامه گشتم.نبود.تلفن کردم به يه کسي گفتم کلمه نسناس رو برام پيدا کنه.قسم خورد که چيز بدي نيست.يه جور جونوره که يه پا داره و يه چشم و تو بيابوناي يمن پيدا مي شه.گفت عربي حرف مي زنه. نفس راحتي کشيدم. کيفم رو رو شونه ام انداختم با اينکه سرم هنوز گيج مي رفت زدم بيرون. بايد بيرون مي رفتم. تو آينه دم در خودم رو ديدم.سرم باند پيچي بود.رو سوراخش رو بسته بودن.به روجا گفته بودن هفته ديگه هم دوباره منو ببره پيششون تا خوابام رو نگاه کنن.شنيدم که دکترا خيلي خوششون اومده بود. يکي از اونا به روجا گفته بود:قلب حساسي داره مواظبش باش.خب.....من ...من اولين بار بود که خودکشي مي کردم واسه خاطر بي سوادی. واسه اينکه فکر کردم نسناس حرف خيلي بديه.اينو به روجا نگفتم مگه نه بهم مي گفت: تو مهر طلبي دوست نداري هيچکي از گل نازک تر بهت بگه.روجا اينو از کجا فهميده بود؟کيفم رو رو دوشم انداختم و رفتم بيرون يکي از همسايه ها مي گفت همون نزديکي يه گاراژه که توش جنساي با مزه اي حراج کردن.رفتم اونجا.يارو باهام دست داد گفت اسمش استفانه.بعد برام يه سيگار پيچيد:بکش برات خوبه.برا شما راوي ها هيچي بهتر از اين نيست.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  biesm.persianblog.ir


نويسنده: سپهر

يكشنبه، 5 مرداد 1382، ساعت 23:54

درست مثل هم. 4 - لیمو هام باید طوری نیست باید باشه. - ش ِِِ ِ می نویسی آآ س ِپ ِ ؟ - باید طوری نباید باشه. - نوشابه آآ س ِ پ ِ! - دیشب بهم گفت لیموهات خراب شده - آآ س ِ پ ِ ! - قسم می خورم! شعرمو اگه بگیره یه تیزی ور میدارم می میرم می رم سراغش. یا پس می گیرم بر می گردم. یا می کُشم. قسم می خورم. - دیدم داشت کس شعر می گف می خندید. گفتم آآ س ِ پ ِ! می خندید با دندوناش طوری می خندید انگار قلقلک ام می دن از تو. بعد انگار می خوان بخندونن بعد انگار منم خندیدم. - دندوناتو ببند نیشتو. پنج تا ازپنج گوشه ی بوم می اومدن. نمی دیدی پنج تا از پنج گوشه ی اتاق. خراب صاحب لیمو هامم انگار:- می کُشم. قسم می خورم. پنج تا از پنج گوشه ی بوم می رفتن. . . . . . - بقیه ش. - من روسنگ ِ همین سطر میشینم میبینم چی شده. بقیه راه رو خودتون برید.من از همین سطر ِ سنگ ِ با توهستم آرامم. اگه نیومدی منم نیومدم منم. بعد رو سنگ همین سطر پیدام میکنین. بعد خالق ندارید که من اگه خواسته باشم برم تسویه حساب.

پگاه
 
یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢

مرحله نهم

نويسنده: روجا لطفي نژاد

شنبه، 31 خرداد 1382، ساعت 14:42

زياد سخت نبود به عنوان يك راوي ، خيلي كار ها از ما بر مي آيد . قابليت هايي كه تازه حالا دارم كشفشان مي كنم . نمي دانم به چه زباني با طرف صحبت كردم ، اما بي آنكه زحمتي به خودم بدهم ، متوجه منظورم مي شد . قبل از اينكه بيهوشش كنم ، نگاه كرده بودم به مداركش . گفتم : امروز نمي آيد ، من به جايش آمده ام . چه فرقي مي كند براي شما ، كارتان بايد انجام شود كه مي شود . نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت: عيب ندارد ، اما بهش بگو اين دفعه آخرش باشد . لباس فرم را پوشيدم، آمدم پشت بار توي آينه خودم را ديدم ، فهميدم همه چيز با موفقيت پيش رفته و اصلا شبيه يك راوي مجازي نيستم .
مي توانستم از پشت بار تمام شب ميزش را زير نظر داشته باشم . مدتي گذشت تا آمد ، سرم آنقدر گرم كار بود كه متوجه آمدنش نشدم ، اصلا شبيه آنچه تصور مي كردم نبود ، چيزي سفارش داد ونشست پشت ميز ، فكر مي كند خيلي زرنگ است اما نيست ، نبود آنجا را خودش بوجود آورده بود ، (بايد اعتراف كنم سليقه اش بدك نيست ) ولي نمي توانست كنترلش كند ، حواسش سر جايش نيست و اين به نفع من است كه او نمي تواند ، ورود و خروج آدمها را به متنهايش كنترل كند به همين دليل من سر از كارش در آوردم واو نمي داند ، يعني انتظارش را ندارد ، كه يك نفر وارد تخيلاتش شود و زاغ سياهش را چوب بزند، دفعه قبل هم انتظار نداشت كه يكي از شخصيتهايش اينقدر خود سر از آب در بيايد . به همين علت وقتي سر كشي اش را ديد سرش را زير آب كرد .
بگذاريد اصل قضيه را برايتان فاش كنم: اينجانب روجا لطفي نژاد در نيمه شب 3فروردين 1381 از بدرقه آخرين ميهمانم باز مي گشتم ، كه تلفن زنگ زد . گوشي را برداشتم ، يك زن پشت خط بود با صدايي فوق العاده مضطرب و ابتدا متوجه صحبت هايش نمي شدم اما كمي كه گذشت ، عادت كردم به صدايش . از او خواستم شمرده تر حرف بزند و بر خودش مسلط باشد ( اين اولين حرفي ست كه ما به موكلمان مي زنيم ) و او برايم توضيح داد كه يك شخصيت مجازي ست ، در يك روايت مجازي كه توسط راويان مجازي نوشته مي شود و احساس مي كند ، توطئه اي براي نابودي و حذفش طراحي شده است اما با توجه به اينكه او مثل آن دسته شخصيتهايي كه سابقا ما مي شناختيم ، نيست، توانسته از نيت مولفش سر در بياورد و او را گمراه كند و فعلا تا مدتي در امان است . اما نمي داند چقدر مي تواند به اين بازي ادامه دهد . او از من خواست كه براي حفظ جانش و انجام تحقيقات دست به كار شوم و در صورتي كه اتفاقي براي او افتاد مصوب آن را پيدا كرده و به سزاي عملش برسانم
و بنده نيز پس از سوال و جواب بيشتر رسيدگي به پرونده مذكور را پذيرفتم . ابتدا به آدرسي كه آن زن به من داده بود ، مراجعه كردم و خيلي زود متوجه شدم تا وارد آن مكان نشوم ، نمي توانم تحقيقات كاملي را انجام دهم . پس در هيئت يك راوي مجازي وارد ravy1001.Persianblog.com شدم . اكنون كه تحقيقات اين جانب تقريبا به نتيجه رسيده است ، براي جلو گيري از فرار متهمين و تباني آنها و عوض شدن جريان پرونده اطلاعات خود را در اختيار شما مي گذارم تا با تشكيل دادگاهي صالح اقدام به محاكمه آنها نموده و عدالت را اجرا نماييد :
در تحقيقات اوليه متوجه شدم در يك عمل خلاف موازين عرفي فرهاد حيدري گوران ، نويسنده كتاب معلوم الحال افسانه رنگ هاي دونادون ، اقدام به نوشتن يك داستان اينترنتي نموده است و به همراهي تني چند از عناصر شناخته شده ، عمل خود را ترويج و تبليغ مي نمايد و نه تنها به ساحت مقدس ادبيات فارسي با جنگولك بازيهايش ، توهين نموده ، بلكه زمينه هرج و مرج و آشوب و اغفال ديگران را فراهم و پريشاني خاطر و ناراحتي اعصاب اساتيد عظام ادبيات پارسي را موجب شده است . اما در مورد پروند ارجاعي به اين جانب :
شخصي با نام مستعار ماه مي ، سا كن در themay. Blogspot.com http:// ، زن مزبور را خلق و از همان ابتدا اقدام به آزار و شكنجه او نموده و او را مجبور مي نمايد برهنه و وارونه در مقابل دوربين بايستد و با باز كردن پاي كيارستمي به اين ماجرا سعي داشته كه مثل فيل پرنده ماركز ما را از اصل عملش منحرف نمايد و سپس در ياداشت هاي مورخ چهار شنبه 16بهمن و دوشنبه 21 بهمن و پنچشنبه 24 بهمن با همدستي سينا هدي ( رجوع شود به يادداشت چهار شنبه 23 بهمن ) و علي ( كه خود متهم از او نام مي برد و در مورد همدستي اش ، بايد تحقيقات بيشتري به عمل آيد ) سعي مي كند با خلق شخصيت يك فيلم نامه نويس ، همه تقصير ها را به گردن يك شخصيت ديگر بياندازد و خود را بيگناه نشان بدهد و فضا را براي جنايت هاي بعدي اش آماده نمايد ، براي اثبات اين ادعا رجوع كنيد به عقايد متهم در مورد ادبيات در 24 بهمن كه ريشه مشكلات او را با يك شخصيت عصيان گر به ما نشان مي دهد
در همين زمان موكل اين جانب ، معروف به هنر پيشه ، متوجه نيات پليد او مي گردد . اما اولين سو’ قصد به جان موكل اين جانب در تاريخ سه شنبه 13 اسفند صورت گرفت (لطفا به اصل سند رجوع نماييد ) كه در همان ياد داشت نيز متهم به طور ضمني اعتراف به در گيري هاي خود با او مي نمايد و فيلم نامه نويس را با يك نقشه وقيحانه ، وادار به ارتكاب تجاوز به عنف نسبت به موكل اينجانب مي نمايد . ( كه البته اين جانب با استناد به ماده 363 قانون مجازات اسلامي كه در صورت اقوي بودن سبب نسبت به مباشر ، سبب را قابل مجازات و ضامن ميداند ، متهم معروف به ماه مي را قابل تعقيب مي دانم ) و پس از آن با كمال آرامش در ياد داشت مورخ 29 اسفند نوروز را به راويان تبريك گفته و خود را در قضيه گم شدن هنر پيشه بي تقصير نشان مي دهد .
اما با توجه به اينكه مي داند موكل اينجانب از او انتقام خواهد گرفت ، در سر نقشه نابودي او را مي پروراند . در همين اثنا موكل اينجانب با تظاهر به اينكه در عراق به سر مي برد ، ذهن متهم را منحرف نموده و با اين جانب تماس گرفت و اطلاعات خود را به بنده منتقل نمود . ( از طريق تلفن و پست الكترونيك ) و از آن پس خبري از او در دست نيست و متهم نيز براي رد گم كردن ، مدتها از او نامي به ميان نياورد تا بتواند مرحله بعدي نقشه شوم خود ، يعني مجرم جلوه دادن فيلم نامه نويس را به اجرا در آورد كه البته با پيگيري و حظور اين جانب ، نقشه اش نقش بر آب شد و در تمام طول مدتي كه او داشت ياد داشت 8 ژوئن 2003 را تاليف مي كرد او را زير نظر داشته و شديدا و اكيدا ملاقات او را با فيلم نامه نويس رد مي كنم و اعلام مي نمايم كه اين خبر كذب محض است . اكنون اينجانب به عنوان وكيل قانوني نامبرده و براي احقاق حق او عليه افراد زير اعلام جرم مي نمايم :
1- فرهاد حيدري گوران ، به دليل ايجاد يك پايگاه امن براي جرم و جنايت در اينترنت و همكاري با متهم اصلي . 2- پگاه آفرين زاد ، به عنوان اولين كسي كه از جنايتهاي مذكور آگاه شد و اطلاعاتش را در اختيار مراجع ذي صلاح قرار نداد . 3- تمام راوياني كه در تكميل این طرح منحوس با متهم رديف اول همكاري نمودند . 4- راوي مجازي با عنوان مستعار ماه مي ، براي ارتكاب جرايم زير : الف ) آزار و اذيت جسمي و روحي شخصيت روايت خود ب) تجاوز به عنف ت) متهم جلوه دادن يك شخصيت ديگر ث) سر به نيست كردن مجني عليه ج) و ايجاد مزا حمت در تحقيقات اين جانب توسط يك پير مرد و يك شال گردن از همه راويان بدينوسيله براي تشكيل دادگاه صالحه و محاكمه متهمين تقاضاي كمك دارم .
rojabooker.persianblog.ir

نويسنده: من با اسم مستعار
شنبه، 31 خرداد 1382، ساعت 16:9

راستی ........ خیلی دلم میخواست بدانم مرد سفید پوش هفت حوض درکه که این همه نقال به سبک و سیاق خود ، داستانی براش نقالی کرد ، شخصیتی واقعی بود یا نه ؟ من که تنها از تضاد رنگ پیراهنش که خواندم ، پیراهن رنگی تن مرد لال و دیوانه ای کردم تا خوب خیالپردازی هام را جولان دهم .

E-mail: the_fine_rain@yahoo.com
URL: www.alias123.blogspot.com

نويسنده: خواننده بوف کور
يكشنبه، 1 تير 1382، ساعت 23:21

چون من خواننده بوف کور هستم و علی القایده باید چیزی بنویسم که موافق حال آن پیرمرد خنزر پنزری هم باشد پس می نویسم از همه متهمان این روایت خانه از جمله علی قنبری که امروز رفته است به کوی تا سر و گوشی آب بدهد . ظاهرا همه لباس شخصی ها از جمله آن ۶۰۰ نفر ی که ریختند به خوابگاه علامه آن جا حاضر بوده اند . یکی شان نزدیک می آید و می گوید: بپر بالا ...... کجا بپرم بالا ؟...... همین جا وطن فروش بی غیرت ...... می پرد بالا . چشم بند می زنند و یکراست می برندش اوین . زنگ زد گفت آن جا هستم نگران نباش . گفتم چگونه ای ؟ گفت دارم از سطرهای یک شعر بلند می افتم پایین . ..


... افتاد پایین .یکی را داشتند می بردند . از پیراهنش خون می چکید . بلند می گفت مرگ بر ... و همین طور یکی دیگر که می گفت مرگ بر ... و همین طور یکی دیگر که می گفت مرگ بر ... و همین طور یکی دیگر که می گفت مرگ بر ...




نويسنده : سپهر قاسمی
چهارشنبه، 28 خرداد، 1382


قهرمان داستان همین طور که داشت آخرین ترانه اش را می نوشت قدم می زد خود کار اش تمام شد. خندید درست مثل همیشه انگار دندان های اش هم می خواهند آدم را بخندانند ات. اصلن خود کار اش تمام شده بود. اصلن از اول خود کار اش نمی نوشت. اصلن مهم نبود، او داشت می نوشت.
- من می دانم از کدام جاده ها راه می نو یسد. کمی هم می ترسیدم. می نویسد به این قسمت می رسد: - من برای شما می گویم از کدام جاده از این جا:
...............................................
...............................................
............آ
...............آ
..................آ
..................آ
..................آ
..................آ
.................................................
.................................................
- آقای من قبل از افتادن به من که آقای مازیار باشم سفارش کرد این را به شما بگویم:( حالا که نیست می خاهم به پاخیزم هم تبدیل شوم به شخصیت.) ولی هی یکی دارد داد می زند:
- بیشین بابا با اون به پا خیزمت.
به شما بگویم:... شایدهم این را شما نوشته باشید:
قهرمان داستان که داشت زیبا ترین جنجال زنده گی اش را می نوشت مردک در راه های می نویسد اش گودال کنده است. به این قسمت ها که نزدیک می شوید:

...............................................
...............................................
............آ
...............آ
..................آ
..................آ
..................آ
..................آ
.................................................
.................................................

- من بزرگ ترین نویسنده ام من. من همیشه با خود کار های نمی نویسد می نویسم:
بعد می خندد و بعد انگار دندان های اش می خواهند تو را هم بخندانند ات. می ترسی. می رود. می ترسی انگار تو را هم می برد ات گل اش. می خندی. انگار...

نويسنده: فرشيد فرهمند نيا
دوشنبه، 4 فروردين 1382، ساعت 21:33

هارپيونال مقر شيطان است كه مي خواند : تورا اگر آتش رفاقت بازار است مرا كفايت پرگار است ها ها هار بازار است دهاني كه به جيمز هدفيلد ودكتر كرادل گل گاوزبان و عشقه متلاشي تعارف كند بيا بيا كه شاعر هنوز زنده است و در مقابل مرگ شعر اسفند سپري شده دود مي كند زنده باد زنده باد گفت : اسمش همين است محمد آزرم و جماعت تيغ كشيدند ميكروفن را مي دهم دست خودش : من محمد آزرمم آرام اگر قوچ صحرا دارد من از اتفاق نام كسي مي ترسم بيدارم وهمشهري كسي كه ....دير است دير ومن بايد نمي به آسمان اول سال بپاشم اين است شاعر اين است حضور صدايي كه ميشودزخمه من راوي هستم جواب دادم كجست راوي هزار ويكم تا در اين مجازي متن گردن زني دعوت كنيم به سفره تفاوت منزل گوران كردستان گوران گفت :

نویسنده : ماه می
۳تیرماه ۱۳۸۲
● خوش آمدی ترینیتی
دادگاه راوی ها بر علیه من

اگر اول اصل دادنامه را بخوانید خواندن این چند سطر برایتان آسان تر خواهد بود (رجوع شود به متن 31 خرداد 1382 نوشته روجا لطفی زاده)

برایم مهم نیست. اصلا مهم نیست. باور کنید ترسی ندارم و بگذارید بگویم این بی باکی تا کجا ریشه دوانده است. تا اعتماد و یقین. من یقین دارم به آنچه می گویم، به صدایم یقین دارم. به زنی که از حنجره ام بیرون خزیده یقین دارم. به حقیقتا مجازی بودن او و همه آدمها و اشیا این قصه یقین دارم. نمی دانم از کجا می آیند، نمی دانم به کجا می روند اما به بودنشان در بیرون و درون اتاق ذهنم یقین دارم. آنها را من نمی سازم. آنها مرا می سازند. آنها در درون من زیسته اند. در رحم من. نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه و نه واحد الآخر دیگر. پس این اتهام را نمی پذیرم که این ماهی که منم و شما ماه می خطابش می کنید قصد محو و نابود سازی آن زن را داشته است. آن زن شبی در خواب اسمش را در گوشم زمزمه کرد و گفت می خواهد به زندگی در آید و در آمد. حالا شما می خواهید مرا در دادگاهی محکوم کنید و حکمی برایم صادر کنید و لابد زندانیم کنید یا اعدام، باکی نیست.
از لحظه ای که این دادنامه را خواندم یاد آن گفته شاملو افتادم که «بهترین روزهای عمرم را بر سر هیچ و پوچ یا درگوشه ی زندانی گذرانیدم یا در پیشگاه عدالتی که به یک دست شمشیری دارد و به دست دیگر ترازویی. اما در ترازو تنها اتهام تو را در برابر زری که می توانی بسلفی سبک و سنگین می کنند...» زری ندارم که بسلفم. شاید برای همین است که اتهامم در آن ترازو سنگینی می کند. در دفاع از خود چیزی ندارم که بگویم. فقط بگذارید اوهام پریشان این لحظه ام را افشا کنم که برایم سبکی می آورد. پیشتر در جایی گفته بودم که من عاشق زنها هستم. در زندگی به هیچ زنی آگاهانه تحقیر و توهینی روا نداشته ام. هیچ زنی را سرکوب نکرده ام و همیشه به بالیدنشان بالیده ام. ترینیتی Trinity که شما به «زن هنر پیشه» می شناسیدش شبی به خواست خودش همچون کودکی نوزاد، برهنه به دنیای این قصه پا گذاشت و باز به خواست خودش برای مدتی پنهان شد. می دانستم روزی دوباره باز خواهد آمد که دیدید و آمد. مثل همین حالا، بی آنکه من بدانم و بخواهم از لابلای دادنامه روجا سر بر آورده است.
نويسنده: لکاته
چهارشنبه، 4 تير 1382، ساعت 14:57

مو هامو کوتاه کردم.با قيچی نه.با يه چاقوی تيز.مثل فيلمها.هميشه تعجب می کردم. مگه می شه؟شد.دردم اوم اما شد. اينطوری خودمم.زن مو بلند مو مشکی...مرد.بعد به يه کسی زنگ زدم .اسمش...يادم نيست.بعدا می گم.هر وقت يادم اومد.اون فکر کرد بايد وکيلم بشه.خب...بشه.من که تا حالا تو زندگيم وکيل نداشتم. تو آينه هال خودم رو ديدم.وارونه بودم با موهای سيخ سيخی.کی داره از کدوم سوراخی منو نگاه می کنه؟از سوراخ کليد در ،از سوراخ توالت ،از سوراخ دستشويی، از سوراخ پشت رف جايی که شرابای کهنه رو نگه می دارن.از همه سوراخا چشمای آبی رو ديديم که بی مژه زدن بهم خيره شدن. از اتاقی به اتاقی دویدم.اما همشون سوراخ کلید داشتن همشون یه چشم آبی داشتن وصدای خنده خشک از سوراخا می اومد تو .آره می دونم اینا کابوسه .میدونم تو عالم راستکی از این خبرا نیست.نیست؟پس این صدا از کجاست؟همین صدای خنده رو می گم که سالهاست با من می آد.تقصیر صادقه .یا همه کسایی که ذهنشون یه جرقه می زنه.حالا یه چیزی آروم آروم وارد می شه.مثل جرقه نیست مثل یه جریان ملایم و گرم تو بدنه.یه ...

من حالا دارم به بودنم مطمئن می شم.من عصیان می کنم پس هستم.من فرار می کنم پس هستم.من وکیل دارم پس هستم .من موهام رو کوتاه می کنم.من دلم می خواست با تراویس همسفر می شدم. اما پسرش دلش نمی خواست.فکر می کرد جای مامانش رو می گیرم.خب..حق داشت می دونین راحت می تونستم عاشق تراویس بشم راحت.اما اون گفت از زنایی که کسایی دارن از یه سوراخ یا حتی از یه صفحه بزرگ بهشون نگاه می کنن خسته شدم.بهش گفتم تو هم نگاه کردی.منکر نشد.یکی از این چشای آبی مال تراویسه.کسی چیزی می گه.کسی می خواد من رو منهدم کنه یه همچو چیزی شنیدم.یا تموم کنه.من باید تلفن کنم.من دوباره باید تلفن کنم.به اونی که فکر می کنه وکیلمه.اسمش ...تراویس نبود نه.

E-mail: وارد نشده است
URL: چشاتون رو از دم سوراخ بردارین بذارین تو جیبتون
نويسنده: sani
شنبه، 7 تير 1382، ساعت 10:46

من داشتم موهام را شانه می زدم که از طرف کوچه صدای جيييييييييييييييييييييييييييييييييييغ بلند شد جيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييغ . دويدم . دويدم . دويدم . کنار در سبز رنگ خانه ی ننه جان افتاده بودم با مو های مرتب . با چشم های باز . گفتم اينجا چه کار می کنم ؟ گفتم آمده بودم پی صدای سه تار که لای همه ی اين کلمه ها .. ها کلمه ها ... گم شده ام . می گردم . می گردم . می گردم . مو هام را دسته می کنم می پيچم لای شالم . می نويسم پير مرد خنزر پنزری . کيف می کنم که باز می آورمش وسط اين همه صدا که سه تار بزند و من بی هيچ طرح و زمينه ای هی بنويسم هی بنويسم هی بنويسم... حالا بايد دست خودم را بگيرم ببرمش خانه آبی به سر و صورتش بزنم تا بعدها سر فرصت بيايد و هی بنويسد.

E-mail: z_aban121@yahoo.com
URL: zayandehrood.persianblog.ir

نويسنده: لکاته
شنبه، 7 تير 1382، ساعت 15:7

آها...اسمش روجا بود.در قابلمه رو که باز کردم.بوی برنج دماغم روپر کرد و اسم روجا یادم آمد. در می زنند...رو همه درها چشمی گذاشته ام تا چشم آبی ام را روی آن سوراخ ها بگذارم و دنیا رو ببینم. پشت سوراخ کسی نبود.بازم در می زنن.پشت سوراخ...صدای در حمام است.از چشمی نگاه می کنم.یک حجم بزرگ آبی می رود تو چشمم.یه چشم آبی دیگه پشت سوراخه.یکی از شما هاست؟در رو باز کنم؟ما که آب از سرمون گذشته ...در رو باز می کنم.روجا خیس آب اون پشت وایستاده:آب از سر تو هم گذشت؟ - هیسس از سوراخ حموم مه اومدم تو. - چرا تلفنت جواب نمیده؟

- تلفنم رو کنترل می کنن.تو نباید با من تماس بگیری. - پس...- - هیسسس روجا عین پلیسا همه جای خونه رو می گرده من دست به سینه نگاش می کنم و از کاراش خندم می گیره: - دنبال چی می گردی؟ - گوران. - ها... - گوران. - اینجا نیست. - خودش یا تمام همدستاش. - کسی اینجا نیست - میکروفن... می خندم،زیاد. می افتم رو مبل و می خندم.بد نگام می کنه: - اونا نباید چیزی از حرفای ما رو بدونن. - ولی اونا می دونن.همه چی رو. بد نگام می کنه. - میدونن؟؟ - آره من همیت الان دارم همه چی رو براشون تو صفحه پیغامای پگاه می نویسم. بد نگام می کنه.بهم می گه: - لایق اسمتی.لکاته. میره بیرون.دنبالش می دوم. - نهار خوردی؟ بد نگام می کنه.برنج رو تو یه دیس خوشگل چینی می کشم.روجا می شینه رو میز. هه خودش فکر میکنه الان تو خیابونه و داره با عصبانیت می ره جای مهمی که یه کار مهمی انجام بده و با آدمای مهمی حرفای مهم بزنن.

نويسنده: هدی

دوشنبه، 16 تير 1382، ساعت 22:45

حالا که قرار است همه ی این رمان جر بخورد توی من ...من هم همه ی این روزهای گرم تیری را جر میدهم از روایات همیشگی گریه ای که ....آخ !

نويسنده: روجا لطفي نژاد

سه شنبه، 17 تير 1382، ساعت 0:47

سعي مي كنم كه از جايم بلند شوم ، اما نمي شود . چشم هايم سياهي مي رود و كوبيده مي شوم به خاك كمين گاهم . باز دارد ، جمع مي شود توي چين هاي تنم ، سنگين مي شود ، راه مي افتد ، سر ريز مي كند و يك آن چكه مي كند ، بزرگ ، روي اين خاك تا باد را كه رفته بود تا دور برگرداند . از كي افتاده ام اينجا ، اينطور؟ آمده بودم اينجا ،پنهان شوم از دست اينها كه همه با هم همدستند . مي خواستم از همين جا مواظب همه شان باشم بي آنكه متوجه بشوند ولي خيال خامي ست . مي دانم كه همين حالا كه اينها توي كله ام شكل مي گيرند ، چشم آبي همه اش را ديده و دستم را رو كرده .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

نويسنده: روجا لطفي نژاد

سه شنبه، 17 تير 1382، ساعت 0:48

باز حركت مي كند توي سرم ، شكمم ، دستهايم ، بعد مي كوبد به ديواره هاي تنم و چكه مي كند و باد باز آمده وبا خودش بوي كافور ، بوي عطر هاي شرقي ، بوي جنگل سوخته آورده همراه صداي اجنه ، صداي سگ ، صداي سياههاي زنگي و عروسك هاي سخنگو و پيرزنهاي هف هفو با قاليچه هاي پرنده گه رژه مي روند جلوي عينك فرام مشكي ام ، بوي برنج دم كرده مي آيد ميان كابوسهايم و مرا به ياد زني كه من نيستم ولي خيلي آشناست ، مي اندازد . سرم گيج مي رود ، هنوز و زني كه خيلي آشناست ، ديوانه وار قهقهه مي زند و باد رفته و بوي قاعدگي مرا با خودش برده تا دور.

E-mail:  وارد نشده است

URLrojabooker.persianblog.ir

 


 

نويسنده: شبنم گیوه چی

چهارشنبه، 25 تير 1382، ساعت 12:50

از کلاس که بیرون آمدم همه اش حرف استاد توی گوش هایم می چرخید : راوی های مجازی این طوری که داره پیش می ره صد سال دیگه هم به جایی نمی رسه .../ گفتم می بخشین استاد مثل اینکه قرار هم نیست به جایی برسه . / گفت : حالا منظور . می خوای بگی خطی نیست . اول و آخر نداره ؟ / خلاصه کلی با هم کلنجار رفتیم . می گفت الا و بلا نمی شه امکان نداره این همه آدم بتونن در کنار هم بنویسن ./ توی خیابان بودم . برف هم نم نم می بارید ؛ از آن برف های نا به وقت تابستانی.

 

جالب است بدانید که همان ساعت با یکی از همین راوی های مجازی نبش خیابان کاج قرار داشتم . هر چه ایستادم نیامد . تا بالاخره سر و کله ماشین گشت پیدا شد . و سین جیم . گفتم با یک راوی مجازی قرار دارم / چی ؟/ راوی مجازی / اولا روسری ات رو بکش روی سر ت . دوما یک دفعه دیگه این طرف ها پیدات بشه یکراست می برمت بازداشتگاه / ... راهی نداشت . قدم زنان دور شدم ؛غرق این فکر که راوی های مجازی را فقط توی صفحه ای می توان دید که دو طرفش زرد است و همیشه تا بازشود یک دقیقه ی قرمز وقت لازم است .

 

 

نويسنده: لکاته

چهارشنبه، 25 تير 1382، ساعت 14:8

 

از هیچکدومشون خبری نیست.موندم تو خونه.بیرون نمی ام.امروز یه بنا آوردم تمام سوراخ سنبه های خونه رو گرفت.گفتم سوراخ حموم رو پرکنه.چشای گرد و آبیشو رو صورتم دوند.یعنی چی؟پس آب از کجا بره؟گفتم :بره کجا؟گفت:بره بیرون.گفتم:ها نمی خواد بره.همینجا خوبه.تو کارت رو بکن.بنا که داشت می رفت نرفت گفت:نیم ساعت دیگه با همسایه پایینی تون قرار دارم.بهش چایی دادم.تلفن دو سه بار زنگ زد.روجا نبود.پگاه هم نبود.یکی هن هن می کرد.یه چیزایی هم می گفت.به یه زبونی اولش اصلا نفهمیدم.بنا قند رو می جوید و چایی رو هورت می کشید.ای ی ی ....کاش بهش از اون شکلات نرما می دادم که صدا نداره.رفت.تلفن دوباره زنگ زد.هر بار کمی حرفاش رو بیشتر می فهمیدم.می گفت داری منو فراموش می کنی. می گفت خیلی وقته اسمم رو نمی آری.قطع کرد.

 

نويسنده: لکاته

چهارشنبه، 25 تير 1382، ساعت 14:9

از پایین صدا می اومد.صدای تیشه و چکش و ...رفتم تو پله ها.دم در همسایه پایینی پاکت سیمان بنا لم داده بود به دیوار.رو درش اسمش رو خوندم.*ماه می*.هان!!؟از چشمی تو رو نگاه کردم.چیزی ندیدم.باید اونور باشم.من تازه اومدم اینجا.من دیروز اومدم یا پریروز این....دویدم بالا.کف خونه می لرزید.تو حموم سرک کشیدم.یه سوراخ گنده درست شده بود.کله بنا اومد بیرون.از یکی پرسید:اینقدی خوبه؟یکی گفت:بزرگتر.تکیه دادم به در حموم.به بنا گفتم بعدش بیا بالا این سوراخ رو ببند.گفت:چشم خانم چشم بذار کار ایشون تموم بشه.از پایین یکی گفت:نه بعدش باید بری یه جا دیگه.نمی تونی بری بالا.بنا گفت:چشم آقا چشم.باید به روجا زنگ بزنم.روجا تو دیگه ننال.تو رو خدا .تو بیا وضع منو ببین.تو ننال.مگه نه باید وکیل دیگه ای پیداکنم.هان اونی که تلفن می زنه.دوباره زنگ زد گفت :از خونه بیا بیرون.راه برو.حرف بزن.اگه کاری نکنی.گوران و بقیه خوشحال می شن.گفت:گوران الان داره می خنده.

 

 

نويسنده: فرهاد گوران

 

 

چهارشنبه، 25 تير 1382، ساعت 18:0

من این راوی را نمی شناسم . این راوی که هی به جای یو ار ال؛ بخند و چشاتون رو از دم سوراخ بر دارین بذارین توی جیبتون می گذارد و میخواهد همه سوراخ سنبه های بوف کور را ببندد . دیروز یکی ازهمین راوی ها زنگ زد و گفت چرا داری جلف نویسی می کنی ؟ / گفتم : منظور ؟/ گفت : این مزخرفات چیه که می نویسی . تو که خیلی مبادی آداب بودی .../ خلاصه او گفت و من شنیدم . زیر بار هم نمی رفت می گفت الا و بلا خودت هستی. راستش را بخواهید مخم را خورد آخرش هم با تاکید گفت : تمامش کن . اگه می خوای بنویسی مثل آدم حسابی بنویس . حالا که آمدم این جا و دیدم لکاته محترمه دوباره ادامه داده و ازمن هم خواسته که نخندم اعصابم خرد و خمیر شد .

 

هرچه فکر می کنم نمی توانم راهی برای نخنديدن پيدا کنم . اين را پگاه هم می گويد .می گويم همه اش تقصیر اين نسناس است که دارد عرض و آبروی من را می برد . می خواستم زنگ بزنم به ماه می و بگويم اولين بار او به وصف حمام و اندروني اش پرداخت . حالا هم خودش يک جوری سر و ته قضيه را به هم بياورد . ديدم او آن ور دنيا است و اصلا چنين نماس بی محلی صرفه اقتصادی ندارد . اين بود که زنگ زدم به شبنم و ماجرا را برايش تعريف کردم . گفت چه طور است که سر خيابان کاج يکديگر را ببينيم ... بقيه اش را هم که می دانيد .وقتی رسیدم . رفته بود . نور افکن ماشین گشت می چرخید و يکی که نمی شناختم بلند بلند می خنديد .

  farhadhg.persianblog.ir

پگاه
 
سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

مرحله هشتم


نویسنده : پگاه آفرین زاد
۳۰اردیبهشت ۱۳۸۲

اين چشم خيره شده به من و تو همه راوی های این رمان . این چشم پشت سرهم روایت های قطع شده را به هم نسبت می دهد و الناز نامداری را احضار می کند .
این چشم خانه.
این چشم که روایت می کند از بیمارستانی با پرستارهای چادر به سر و سربازهای مامور به خدمت .
- آقا لطفا جلو خون رو بگیرین ...
- نمی شه خانم ... خودش داره می ریزه ...خودش هم بند می آد .

این چشم که مثل آنکه می دوید و نفس نفس می زد از سایت سورئآ لیست ها تا همین جا دیده و آمده ؛ آبی است و تقریبا همرنگ رویا های مردگان .

این اسم ها را دوباره بخوانید :

دونادون
پگاه آفرين زاد
ماه مي
فاطيما
اميد شمس
مجتبي ويسي
مجيد قرباني آهودشتي
خواننده هزار و يك شب
خواننده بوف كور
علي ربيعي وزيري
الناز نامداري
آوات و هيوا
شبنم گيوه چي
آريا جمشيدي
به پيانيست شليك كنيد
تشنه تر از سراب
اسمش همين است :محمد آزرم
علي قنبري
پيام فتوحيه پور
روزگار يك علي
ادیب وحدانی
روجا لطفی نژاد
و این منم زنی تنها
پرنده وحشی
سپهر قاسمی





پیشنهاد من این است که هر کدام یک پایان برای این رمان بنویسید ؛ چه آنها که نوشته اند و چه آنها که می خواهند بنویسند .

نويسنده: هدی ایزدی
چهارشنبه، 31 اردىبهشت 1382، ساعت 3:28

راوی اخرين روايتش را می تکاند به من تکيده که يک شب به هفت سلام وصلوات گفت: ( فسبح باسم ربك العظيم )


URL: poonechi.persianblog.ir
نويسنده: ماه می
چهارشنبه، 31 اردىبهشت 1382، ساعت 10:34

خون ریزی شديدت رو ديدم. جهود نيستم. از خون هم نمی ترسم. اما از خون ريزی بی دليل می ترسم. حتما دليلی برای اين خون ريزی داشتی. این نامه را در راهروی بیمارستان هزار و یک تخت خوابی پیدا کردم. کاغذ مچاله ای که لکه های خون اینجا و آنجایش را بی عصمت کرده بود: برادر گوران، لطفا کمی با احتياط بيشتر سرفه کنيد. هم خفتگان را بیدار می کنيد هم بی دليل باعث خون ريزی می شويد. اصلا چه نيازی به سرفه کردن هست؟

لابد می خواهيد پيش از سخنرانی، گلويتان را صاف کنيد؟ لازم نکرده. سخنرانی اگر نکنيد، نيازی به صاف کردن گلو هم نخواهد بود. خونی هم ريخته نخواهد شد. بی رو دروایستی آقا: جایی که سخنرانی نباشد خون ريزی هم نخواهد بود. قصد تهديد نداريم. فقط مصلحت خودتان را می خواهيم. سرفه نکنيد. وگرنه خونتان پای خودتان است. اين نامه اول و آخری است که برايتان می نويسيم. مراقب اعمال گلوی خود باشيد. با احترام امضا محفوظ.

می بينی فرهاد. اينها هيچ کدامشان اتفاقی نيست. سرفه، سخنرانی، بيمارستان هزار و يک تختخوابی، هزار و يک راوی، و از همه مهمتر خون. آدميزاد قبل از آنکه شراب خوار باشد خون خوار بود. خون نشانه خوبی نيست. من می ترسم. من از پايان می ترسم. پگاه در روايت آخرش سر بسته تهديد کرده که بايد روايتهايمان را يک جورهايی جمع و جور کنيم و آدمهای اين روايت ها را لابد يک جوری هايی سر به نيست کنيم. من اينکاره نيستم. با سر به نيست کردن ميانه ای ندارم. همه درگيری من با هستی است. نيستی خودش می آيد. چرا بايد وقتم را صرف آن کنم. اگر پگاه می خواهد درٍ اين روايتخانه را تخته کند خودش يک فکری به حال آدم هايش بکند. ما نيستيم. برقرار باشي.
نويسنده: =adib
پنجشنبه، 1 خرداد 1382، ساعت 4:31

وقتی گفت تا برادر برادر را نکشد جنگی واقعی در نگرفته, فراموش کرده بود که خون شاعر را ریختن برادرکشی را روسفید می کند آن قدر که منبع می شود برای تولید تابو و هیییچ چیز خون شاعر نیست ... اول کس که خون شاعر را بر زمین ریخت به گشادی قیف دنیا گواهی داد و آخر کس به هیچ برخواهد گرداندمان.

E-mail: asam_band@yahoo.com
URL: asam.blogsky.com

نویسنده : محمد آزرم
۲خرداد ۱۳۸۲
يك جور ادامه ي اول براي پايان
تو هميشه از آخرش چي و چطور بشه حرف مي زني.كاش فقط حرف مي زدي،از همون روز اول داري بهش فكر مي كني.خب،خودت مي دوني،هر چقدر دلت مي خواد فكر كن.ولي خداييش به فكرهاي من،به نظر منم اهميت مي دي؟آخه چقدر به آخر،چقدر به پايان فكر كردن،اصلا كدوم پايان؟راستشو بخواي به نظر من همه ي اين حرفا فقط واسه نديده گرفتنه همين حالاييه كه توشيم.واسه اينه كه به هم نشون بديم خيلي منطقي هستيم...گفت:واضح بگو!چي مي خواي بگي؟اينقدر حرفتو نپيچون!يه چيزي بگو كه من قانع بشم!گفتم:چرا مي خواي قانع بشي؟چرا مي خواي به زور به خودت بقبولوني كه حتما يه دليل منطقي بايد داشته باشه؟مرده شور هرچي منطق اين ريختيه ببره!نكنه يه ايده آل ذهني داري كه همه چيو داري با اون اندازه مي گيري؟خب،داشته باش!ولي اينم از من داشته باش كه اين ايده آلا هيچ وقت به دست نميان.تازه همون چيزي رو هم كه مي تونستي داشته باشي ازت مي گيرن.اصلا نمي ذارن بهش برسي.به هرحال ميل خودته،همين جاهم مي تونيم تمومش كنيم.مي تونيم به اون آخر و عاقبت و پايان كه تو رو كشته مرده ي خودش كرده،همين حالا برسيم،برسيم؟


يك جور ادامه ي دوم براي پايان بي پايان
حالا كه ماه مي همه جا را روشن كرده بدون كه توي آسمان باشد،حالا كه هيوا آوات را شنيدني تر از هميشه توي حرف هايش ادامه مي دهد،حالا كه راوي ي بوف كور مسير داستان را هزارو يكشب به تاخير انداخته،حالا كه الناز نامداري هفت حوض را از دسته جمعي ما با زرنگي كش رفته و جايي توي فكرهاي محيرالعقولش آن را همين طور براي ازلي كه به جمع از دست داده ي راوي ها نرسيده،معلق كرده و براي ابدي كه اسمش همين است،دونادون تر از شب هاي گراماتا تا روشنا مي برد،من حوصله ي به پايان رفتن ندارم.با اين كه نيم ليتر چاي نوشيده ام،تشنه تر از سراب به ادامه فكر مي كنم.توي ادامه مي توانم بدون هيچ اسلحه اي،تنها با حرف هايي كه نشنيده گرفته ام توي چشم ها و كتاب ها،به پيانيست شليك كنم.با موج انفجاري كه به پايان ادامه مي دهد با فاطيما تا نيروانا هم بروم.اما حالا از پايان هم بي حوصله تر شده ام.روي صفحه ۲۴ آهو از وبلاگي ديگر خوشان را به كلماتم مي كشانند.تعيين شان نمي كنم.مي سپارم به اميد شعر به اميد شمس كه جنس سوم همه ي نانوشته ها را بر مي خواند.مي خواند و مثل كلماتي كه به كار نمي برم به پرنده ي وحشي مي رساند.به سپهري گفتم:نگاهي به زن تنها توي وبلاگش بينداز!قبل از جمع كردن لباس ها از هواي كاملا ايستاده دارد پسين پاره هاي هليوس را توي آبان پخش مي كند.آبان را پخش مي كند و همين مي تواند ادامه اي براي پايان هاي بي پايان ما باشد.

نويسنده: علي
جمعه، 2 خرداد 1382، ساعت 11:10

صداي موزيک در فضاي بيمارستان بقيه ا.. پيچيده بود.سراسيمه خودم را به آنجا رسانده بودم.از موقعي که پگاه به من زنگ زده بود و خون ريزي فرهاد را اعلام کرده بود نميدانم چه بر من گذشت. فرهاد خون ريزيش بند نمياد:پگاه فرياد ميزد. هجوم خون و انديشه پايان، پايان همه چيز.پايان تصوير کافه خيابان کويين يخ زده با ماه مي، پايان صداي بوق متناوب ماشين از پارکينگ مجتمع حين فريادهاي من و محسن، پايان جستجوي من و فرهاد براي‌ پيدا کردن کافه اي باز در لابلاي سلسله جبال البرز و پايان ... صدا از بلند گوهاي بیمارستان بلند شد: اي قوم به حج رفته، کجاييد؟ معشوق همين جاست، بياييد. در اين وادي سرگشته، شما در چه هواييد؟ اي قوم به حج رفته، کجاييد؟.....

نويسنده: سپهر
دوشنبه، 12 خرداد 1382، ساعت 11:22

- تعریف کن. درست مثل همیشه تو ماندی خانه من با بچه ها رفتم جنگل. من ماندم در ماشین و بچه ها رفتند گردش. می خواستم تاابرها شکل تو را می خواستم ببینم ات. تازه تنها بودم و تازه سیگار ام را خاموش کرده بودم. تازه دراز کشیده بودم که ابر ها می رفتند. ماشین حرکت می کرد و من که تازه دراز کشیده بودم حرکت می کردم و ابر ها می رفتند. ماشین را تو راه می بردی ومن می دیدم که یک دسته ابر مثل یک دسته گل پشت رل نشسته بودند و می خندیدند و من از دندان های ات می ترسیدم. درست مثل دندان های همیشه می ترسیم می خندیدی.
تو راه می بردی و ما می رفتیم. ابر ها آهسته حرکت می کردند که داشتم بالا می آوردم. دیگردستی را می کشم. ماشین می پیچد و تو پیچیدی و ابر ها پیچیدند و بچه ها پیچیدند و جاده پیچید و ابر ها رفتند. تو هم رفتی. آقای مازیار هم بود. عصبانی هم بود. می ترسید. تو که نبودی ابر ها هم نبودند. من می خندیدم. آقای مازیار از دندان های ام می ترسید. بعد ابر ها آمدند برگشتیم دست بچه ها را گرفتیم و حرکت کردیم.

- بچه ها تعریف می کنند: آقای مازیار: ......................... پشت رل نشسته بود............................هیچ جا معلوم نبود...........................وماشین آهسته می رفت......................اما چیزی به حرف های آقای مازیار اضافه نکردم.

نويسنده: روجا لطفي نژاد
چهارشنبه، 14 خرداد 1382، ساعت 22:8

مدتها بود روي خطوط ، كابل ها و فيبرهاي نوري بوسيله يك شال گردن كذايي كشيده مي شدم . نمي دانم چقدر طول كشيد تا دوباره پرتاب شوم همينجا . نمي دانم اينها را كه الان مي خواهم تعريف كنم ، واقعيت دارند يا نه . نمي دانم خواب بوده ام يا بيدار . به هر حال به ياد مي آورم كه قبل از اينكه سرم كوبيده شود به هلال پاييني حرف ه عنوان راويهاي مجازي و از هوش بروم ، باز با همان مرد مشكوك كه در آخرين روايتم توي كافه ديده بودم ، روبرو شدم . گفت : شنيده اي ؟ نمي دانستم از چه چيز صحبت مي كند ! ادامه داد : از چشمهايت پيداست كه هيچ چيز را نمي داني ، تازه آنقدر دور خورده اي كه هر چه هم مي دانستي فراموش كرده اي . از اول به تو مي گويم كه دانسته باشي و بعد مثل آن يكي در لحظه آخر گله نكني . يكي از راوي ها توي اين مدت به مرحله آخر رسيد و تمام .

خواستم حرف بزنم اما شال گردن لعنتي داشت دوباره مي پيچيد به من ، فقط چشمهايم را گشاد كردم يا بهتر بگويم خودش شده بود . فهميد باز نفهميده ام ، گفت : روزي كه اولين پيغام را گذاشتي توي اين وبلاگ ، يعني خودت را سپرده اي به من . من كه نه ،من فقط ما مورم ، بي خودي اينقدر بزرگم كرده اند اين راويها . قبل از اينكه شال گردن دوباره بپيچد به من ، گفتم مگر چه كار كرده بود آن راوي ؟ اسمش چه بود ؟
جواب داد : كاري نكرده بود . يك روز از من پرسيد ، تو كه را و اين روايت را ، زير نظر داري به نظرت خسته كننده و ساكن نشده ؟ گفتم : يعني دلت مي خواهد از اين حالت در بيايد ؟ و او سرش را تكان داد و من حدس زدم ، پاسخش مثبت است و فرداي آن روز ديگر روايت سابق وجود نداشت وفصل جديدي نوشته شده بود در سوگ يك راوي و اين طور بود كه مسير اين روايت ها تغيير كرد . فرياد زدم : منصفانه نيست ! گفت : هست . وقتي تصميم مي گيري راوي باشي ، روايت تو را با خودش مي برد و شما بايد اين را مي دانستيد از ابتدا و سر شال گردن را كه باز پيچيده بود به من گرفت و كشيد و من با شدت پرتاب شدم و بر اثر همان سانحه اي كه گفتم ، مدتها بي هوش بودم . وقتي به هوش آمدم ديدم بلوف نزده و يك راوي ديگر وجود ندارد . به شما اخطار مي دهم ، طرف خيلي جدي است ، مواظب حرف ها و وب نوشته هايتان باشيد
اما انگار توي اين مدت خيلي خبر ها بوده ، مي بينم كه حرف از پايان است . مي خواهم بپرسم كدام پايان ؟ آيا ما در اينجا با يك متن بي سامان (chaotic ) روبرو نيستيم و نبوده ايم . متني فارغ از آغاز ها و پايان هاي معمول . حتي فارغ از راوي و روايت ! مثل كشكول هاي قديمي ، پر از قصه هاي پراكنده ، متني كه كل نظام نوشتاري را به چالش مي كشد . متني كه از آغاز و پا يان و چاپ خودش فرار مي كند ؛ متن جنون . حال چه طور قرار است اين متن به پايان رسد ؟ اصلا مگر شروع شده بود؟!
نويسنده: سپهر
پنجشنبه، 15 خرداد 1382، ساعت 13:20

تازه روز اول خلقت است.


نويسنده: من با اسم مستعار
پنجشنبه، 15 خرداد 1382، ساعت 2:13


(قسمت اول ) پنج شنبه شبی بود از پنج شنبه شبهای هفت حوض درکه . و من آن مرد سفید پوشی که گیتار می زد را ندیده بودم ، نه در هفت حوض درکه و نه حتی هنوز در راویهای مجازی . ولی هنوز آن مردی که رنگی پوشیده بود و از آن دسته که صدایشان می زنیم دیوانه ، را خوب به خاطر دارم . لال بود و دیوانه . واضح نبود که اول لال بوده بعد دیوانه یا وقتی دیوانه شده ، روزی باد زبانش را با خود برده . جلوش صفی از بچه رج بسته بود و عقبش ریسه هائی از خنده . / از بین آواهای نامفهوم مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه و همهمه های هفت حوض نشینان درکه ، که چقدر همهمه از حضور مرد رنگی پوش ِلال ِ دیوانه بالا گرفته بود ، یکی چشمهای من بود که زل زده بود به مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه ، یکی چشمهای مرد یغور سیاهپوشی که چشم غره اش از سمتی بود که نگاه مرد رنگی پوش ِلا ل ِ دیوانه ، به سوی دختر زیبای ترگلش می رفت . / هنوز داشتم جای صورتم را روی انگشتهای دست راست که تکیه داده بود به زانوی همان سمتی که تکیه گاهش تخت فرشی بود از کنج دنجی از هفت حوض درکه ، سفت می کردم که جابجا شده نشده ، خشکم زد . /

در آن یکی دو لحظه واپسین ، یکی دست من بود که بی هوا خورده بود به استکان سرد شده چای و من نفهمیده بودم ، یکی دست مرد یغور سیاهپوش به سمت بستن آواهای نامفهوم ، یکی دست سست شده مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه که به روی جای ضربه ، هاج و واج مانده بود . / سکوت ِ برقرار ، سکوت ِ برقرار... / از میان سکوت برقرار ، یکی چشمهای من بود که میدانچه هفت حوض درکه را با هر چه در آن بی وقت ، برقرار بود متموج می دید و انگار که در هاله ای از آب ِ یکی از هفت تا حوض ، یکی چشمهای مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه که از فرط شدت سیلی مرد سیاهپوش ، پُـر آب بود . / باز هم سکوت ِ برقرار ، سکوت ِ برقرار ... / آمدند ، گرفتند ، بردند ، مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه را انگار نه انگار که کسی زده بود و کسی گریسته بود . / بعد از آن همه سکوت برقرار ، چای آوردند با خرما ، قلیان آوردند خوش مذاق ، همهمه ها دوباره اجرا شد و ... من اما ... باز هم استکان چای سرد شده را بی هوا ریخته بودم و داشتم جمع و جور می کردم .

E-mail: the_fine_rain@yahoo.com
URL: www.alias123.blogspot.com

نويسنده : ماه می
۸ ژوین ۲۰۰۳

با همان هیئت همیشگی داشت می امد. با دیدن تصویر آمدنش انگار بادی در جمجمه ام وزید. داده ها و تصاویر و یادداشت های ذهنم در فضای درون سرم به پرواز در آمد. احساس گیجی می کردم. نمی توانستم درست فکر کنم و آن لحظه را پردازش کنم. وقتی به میز من رسید همه چیز آرام گرفت. چیزی بذهنم خطور کرد: Déja vu. همین بود. Déja vu. من این صحنه را قبلا هم دیده بودم. او به سمت من میامد و من به او نگاه می کردم.
«پارسال دوست امسال آشنا، ماه می!» از زیر میز با پا صندلی روبرویی را به عقب هل دادم و با اشاره دست صندلی را به او تعارف کردم. «دوستی ها و آشنایی های این روزگار همه مجازی اند آقای فیلم نامه نویس» بی آنکه فکر کنم این کلمات را استفراغ کردم. دلم نمی خواست اینجا باشم. دلم نمی خواست تنها با او سر یک میز بنشینم. دست کم قبلا ها علی بود و نامطبوعی حضور این آدم را با هم قسمت می کردیم. اما حالا باید به تنهایی تحملش می کردم. «روزهای بی حاصلی شده.» این را که گفت دوباره حس کردم دارم کلماتی که در شأن اوست بالا می آورم. خواستم بگویم چیزی کاشته بودی که حالا انتظار محصولش را داری. اما نگفتم. با دستمالی دهانم را پوشاندم و راه کنایه گویی را بستم. اگر مرا دیده باشید می فهمید که چه می گویم. من جزو آن دسته از آدم ها هستم که معمولا- عرض کردم معمولا؛ استثناها را فراموش کنیم - شرم حضور ذاتیشان بر خودآگاهشان غلبه می کند. همین است که همه مرا آدمی خجالتی و آرام می شناسند. فکر کردم بار پیش که این آدم را دیدم تاثیرات شراب شیراز شرم حضورم را رقیق کرده بود و طبق گفته علی گویا زیاده روی کرده بودم. فکر کردم اینبار باید حساب و کتاب حرف هایم را داشته باشم. «شما چرا از بی حاصلی می نالید آقای فیلم نامه نویس. شما که کارتان خلق کردن است. نوشتن از دیر باز هنری خلاقه محسوب می شده». سیگاری به لب گذاشت و چند بار با فندکش چق و چق کرد اما آتشی بر نخواست. دست بردم به جیب و با یک شلیک شعله ای زیر سیگارش نشاندم. با انگشت اشاره تقی به دستم زد. بی آنکه فندک را خاموش کنم با آن یکی دست آتش را از جریان هوا حفظ کردم و به سیگار خودم نزدیک کردم. سرخی سیگار که درخشید با انگشت اشاره روی دست خودم زدم. این رفتار بازیگوشانه ام را دید و پوزخندی زد. «همه اش به او فکر می کنم. برای یک لحظه هم که شده ذهنم را رها نمی کند لعنتی». نمی دانستم مقصودش کیست. واقعا می گویم. «کی؟»
«از وقتی که رفت و آنطور در را پشت سرش بهم کوبید» مکثی کرد «هنرپیشه زن را می گویم، همه اش با خودم می گویم آلان کجاست؟ آلان چه می کند؟ می خندد؟ غمگین است؟ با چه کسی است؟ به من فکر می کند یا اصلا مرا تماما فراموش کرده؟» در سکوت نگاهش می کردم. انگار سکوتم تحریکش کرد. «شما آدمهای بی غم نمی فهمید من چه می گویم. شما معنی جدایی را نمی دانید.» سری تکان دادم که سری تکان داده باشم. «برای این نفهمی باید عذر بخواهیم؟» لیوان خالی آبجوش را روی میز گذاشت و به سمت من سر داد «چه فرقی به حال من می کند آقا غذر بخواهید یا نخواهید؟ من اینجا نشسته ام و تنم در آتش اندوهم می سوزد و مثل احمق ها دردم را برای آدم بی دردی مثل شما می گویم.» از جا بلند شد و مثل یک آدم بی قید که تمام روز را خوابیده باشد از سر کسالت به تنش کش و قوسی داد و جمله اش را این طور تمام کرد «?What do you care»
بیچاره راست می گفت. ?What do I care




Did I really care about his sorrow or it seemed too superficial and unreal to me? Sarcasm was all over my mind, my words; my shrink says when you become sarcastic with someone, deep down you care about that person or. But why would I care about someone who not even exists? He is just a character in a novel, that’s all. His existence was shaped totally inside my mind.




Over my second beer, it occurred to me that perhaps I was projecting some aspects of my own being on him, on all other characters. That’s what all the writers do, all the artists. They create these species, creatures, objects just to define themselves, to sort out the shuffled pieces of a puzzle, puzzle of their being. The question is can they figure it all out? I wish I could answer this question. I take the last sip way big and it makes me sigh so loud. People at the next table give me dirty look. Their look don’t bother me, and this feels strange and good of course.




پگاه
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
بایگانی
پست مجازی

free hit counter
پرشين‌بلاگ

--------------
راوی های مجازی یک رمان اینترنتی گروهی است که از هجدهم دی ماه هزار و سیصدوهشتادویک دارد نوشته می شود

--------------

نویسندگان

--------------
دونادون
پگاه آفرين زاد
ماه مي
فاطيما
اميد شمس
مجتبي ويسي
مجيد قرباني آهودشتي
خواننده هزار و يك شب
خواننده بوف كور
علي ربيعي وزيري
الناز نامداري
آوات و هيوا
شبنم گيوه چي
آريا جمشيدي
به پيانيست شليك كنيد
تشنه تر از سراب
فرشید فرهمندنیا
اسمش همين است :محمد آزرم
علي قنبري
پيام فتوحيه پور
روزگار يك علي
ادیب وحدانی
روجا لطفی نژاد
و این منم زنی تنها
پرنده وحشی
سپهر قاسمی
فرشته احمدی