|
راوي هاي مجازي |
|
چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳
و اين قصه ادامه دارد ...
سهشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳ مرحله شانزدهم
نويسنده: mohammad دوشنبه، 27 بهمن 1382، ساعت 10:51 اشکهايش سرازير می شوند خوشحال است همين که گريه می کند نشان دهنده نويد زندگی در اوست تا بحال اينقدر احساس پرواز نکرده بود به آسمان نگاه می کند چطور سالها خدايش را در او جستجو می کرده . او را محکم در آغوش می گيرد و با تمام وجود او را نوازش می کند و غمگين از اينکه عمری را پای بر تنش می نهاده و خنجر بر سينه اش اکنون دوست دارد قستمی از وجود او گردد . کم کم با تمام جسمش او را لمس می کند نمی خواهد حقيقتی را که عمری به دنبال او بوده دوباره از دست دهد برای لحظه ای آرام چشمهايش را به اطراف می چرخاند از زير پوششش سفيد مردم را می بيند که بر بالای سر او دعا می خوانند و هر يک مشتی خاک که بر روی سينه می ريزند . نويسنده: سپهر دوشنبه، 24 فروردين 1383، ساعت 1:18 به زودی می آي و چيزی می نويس. به زودي نويسنده: فرشته پنجشنبه، 10 اردىبهشت 1383، ساعت 20:43 اولين باري است که اينجا چيزی می نويسم ولی نه به عشق داستان نويسی و غرق شدن توی هزار توی داستانی که دوستش دارم، بلکه به خاطر اينکه دلم می خواهد چيزی بنويسم، فقط همين. جمله سخت و ثقيلی شد،باشد، حوصله ندارم برگردم و اديتش کنم هر منظوری از ان حاصل می شود لابد درست است. شده است به فاصله چند دقيقه از شوخی و لودگی به دنيای تاريکی پرت بشويد و سرتان به ديوار تهش بخورد؟ مثل انقباض و انبساط شديدو پشت هم. می گويند آدمهای مریض قبل از مرگشان چند روزی حالشان خيلی خوب می شود، عين همين است نه؟ آماده براي پرتاب. نوشتن حالم را خوب می کند پگاه. الان که اينها را می نويسم اميدوارم بعد از چند سطر آنقدر خوب باشم که ادامه داستان لکاته را برايتان بنويسم. اصلا اين افسردگی از آنجا به سراغم نيامده؟ از وقتی که اينجا سوت و کور شده و کسی لکاته را ديد نمی زند شروع نشده؟ يک بار به کسی می گفتم خاصيت خدا خلق کردن است و اگر يک روزی چيزی درست نکند افسرده می شود خاصيت لکاته، ديده شدن از سوراخهای متعدد است و اگر روزی نگاهش نکنند ماسکش را بر می دارد و می گويد: آقا من ديگه بازی نمی کنم. - چرا؟- نمی کنم خسته شدم.- خواهش می کنم خواهش می کنم اون ماسک رو بزن جای دیگه ای راجع بهش با هم حرف می زنیم تلفنی خوبه؟ - نه.- ماسکت رو بزن چهره ات رو خراب نکن بذار چیزی که توی ذهنا ازت ساخته شده خراب نشه.- خراب بشه.- شاید بعدا پشیومن بشی.- خب بشم مثل سگ پشیمون می شم و غصه می خورم وضعم بدتر از الان نیست.- اه اه اه من نمی تونم به این حالی کنم یکی باهاش حرف بزنه. کسی نیست که با او صحبت کند تو را به خدا به حال خودش بگذاریدش. لکاته عزیز آن کلاه گیس مسخره را بردار لباس تنگت را با این پیراهن گشاد و سفید عوض کن. روی تختت بنشین و استراحت کن. بگذارید نفس بکشد. خسته شده. لکاته ماسک های زیادی را از روی صورتش بر می دارد. کف اتاق پر از ماسک شده است همه اشنا هستند روبرویش می نشینم و منتظرم تا ببینمش. خسته می شود. کلاه گیسها را هم بر می دارد تمامی ندارند. روی تخت ولو می شود. به صورتش دست می زنم.- تو اینی؟ - نه. سرش را تکان می دهد. باز هم ماسک ها را بر می دارد. از اتاق بیرون می روم. همه امان بود و هیچکداممان نبود. توی خیابان آشنایی را نمی بینم. مگر نه برایم نشانه ای از توجه کائنات به شمار می رفت. کائنات سرشان به حال خودشان گرم است و من در خیابان امیرآباد بالا و پایین می روم. اگر دهمین نفر را بشناسم خوب می شوم... اگر تا انتهای خیابان صورتی شبیه کسی که می شناسم ببینم خوب می شوم... اگردر حال برگشتن یک جمله آشنا بشنوم خوب می شوم...اگر وقتی این یادداشت را فرستادم پیام آشنایی به دستم برسد خوب می شوم...اگر خسته بشوم...اگر حرف نزنم...اگر ننویسم...خوب نمی شوم.خوب نشدم نويسنده: poet online يكشنبه، 13 اردىبهشت 1383، ساعت 6:20 اسنوبيسم به بهانه ی تحشيه بر ديوار خانگی... نويسنده: ماه می سه شنبه، 22 اردىبهشت 1383، ساعت 12:17 خوب بله خودم هستم. ماه می! يکی از آدمهايی که همين جا خلق شد و خلق کرد و هی اين بسته مکرر تخيل خلاقه را با هم بندی های اين روايت خانه شريک شدم و هی رفتم و آمدم و هی و هی و هی تا اينکه يک روز عاشق شدم و از روایت خانه گریختم. خوب عاشق شده بودم. عاشق يک آهو. آهويی که بودنش مثل گل ياس بود و دوری بی اختيارش اوج ياس و دل شکستگی. بعد از اينهمه مدت شبی خواب روايت خانه را ديدم و دلم گرفت از اينهمه سهل انگاری، که اينهمه مدت این خانه را رها کرده بودم و حتی يک دو قطره روايت به ايوان اين خانه نپاشانده بودم. هنوز پانزده دقيقه نيست که به اينجا پا گشته ام. سوت و کور است، زوزه ی باد و برگ کاغذ سفيدی که هربگاهی از گوشه ای پر می کشد و در هوا چرخی می زند و به صورتم می خورد. توی راهرو فقط رد کفش فرشته را شناختم که انگار آخرين نفری بوده که از اينجا گذشته و کف کفشش گلی بوده گویا. نه خبری از گوران است، نه روجا، نه نيروانا، نه علی، نه حتی فيلم نامه نويس و لکاته و زن هنرپيشه. اصلا هيچ کس نيست. پس کجا هستند اينهمه آدم. آدمهای اين دوره و زمانه آنقدر گرفتار زندگی اند که فرصت نمی کنند زندگی کنند يا حضور داشته باشند. نويسنده: نت های خواب سه شنبه، 29 اردىبهشت 1383، ساعت 15:3 من نت خوابم . خواب است ابن ملاکه . دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢ نويسنده: ماه می چهارشنبه، 26 آذر 1382، ساعت 10:39 از خواب بيدار شدم. چه خوابی. چه خواب بلند و سنگينی. نمی دانم چند وقت روی آن صندلی به خواب رفته بودم. چشمم را که باز کردم. جنازه روی زمين نبود. روی کف اتاق با گچ دور اندام جنازه را خط کشیده بودند. مثل محل جنايت. با اين تفاوت که نقش گچی جنازه به شکل ترسناکی کج و معوج بود. هيچ کدام از اسباب و اثاثيه هم سرجايشان نبود. اتاق خالی بود اما دور هر شی را با گچ خط کشيده بودند. کف اتاق پر از شکلهای متفاوت شده بود. مثل دفتر نقاشی کودکان. از راهرو صدايی که مدام تکرار می شد می آمد. در را باز کردم و از همان آستانه در، راهرو را نگاه کردم. کف راهرو هم پر بود از اشکال گچی. حالا صدا کاملا واضح بود. انگار يکی بالا و پايين می پريد. کمی که دقت کردم بنظرم آمد يک نفر دارد روی آن اشکال لی لی بازی می کند. کسی که ديده نمی شد يا سعی می کرد نامرئی بماند. دقيق که شدم يقين پيدا کردم که کسی دارد لی لی بازی می کند، چون هيکل نازک و نحيفی که مثل شيشه شفاف بود تصوير پشت سرش را مواج می کرد. کتابچه داستان راوی های مجازی را از جيبم در آوردم. به سراغ صفحه آخرش رفتم.
آنجا که بريده روزنامه را با آن عکس خوفناک چاپ کرده بودند. فرم پيکر سايه ای که بالا و پايين می پريد و لی لی می کرد درست با فرم اندام آن جن تطبيق داشت. ترس برم داشت. مو به تنم راست شد. آن سايه شفاف يکهو دست از لی لی کردن کشيد و به سمت در اتاق روبروی رفت. چند تقه زد. کمی بعد، لای در اندکی باز شد. از زاویه ای که من ایستاده بودم، کسی که در را باز کرده بود ديده نمی شد. اما شنيدم که گفت: «فرمایشی داشتيد آقا؟». بعد در از تو به زور بسته شد و سايه ناپديد. E-mail: themay2002@hotmail.com
نويسنده: نيروانا جمعه، 28 آذر 1382، ساعت 12:5 چشمهايم را بستم و شروع کردم به جيغ زدن.نه !نه!نمی شد.هيچ صدايی از گلويم بيرون نمی زد.خشک شده بدوم همانجا جلوی در و پير مرد قوزی برويم می خنديد.آهسته آهسته جلو آمد .بدنم مثل بيد می لرزيد.بند حوله باز شده بود اما دستانم به دو طرف پايم چسبيده بود و نمی توانستم بند حوله را ببندم.جلو آمد از من عبور کرد و ناپديد شد.يک گلوله آتش انگار که از من گذشته باشد.مچاله شدم و روی زمين افتادم و شروع کردم به جيغ و زاری کردن.يکی در ميزد.من بلند تر زار می زدم و او تند تر و محکمتر به در می زد. E-mail: وارد نشده است URL: nirvana.persianblog.ir نويسنده: شیدا زمانی يكشنبه، 30 آذر 1382، ساعت 16:23 هی راوی های مجازی کارتان خیلی درسته .این یه شاهکاره . سیو کردم که همه ش رو بخونم . دمتان گرم . نويسنده: سپهر سه شنبه، 9 دى 1382، ساعت 9:39 - فرمايشي داشتيد آقا؟ درست مثل هميشه بود يا نبود اش را نمي دانم. داشتم فكر مي كردم آدم ها چه قدر شبيه اند كه با هم با هم فرق مي كنند. آدم ها با دندان هاي يكي در ميانِ مي خندند نمي خندند. با اين همه دوست هاي سينه چاك كه اما من نداشتم. آدم ها با هم. - فرمايشي داشتيد داشتم فكر مي كردم چه قدر فرو رفته بودم از دوست و زنده گي: - چهار شنبه كه مي روم دستي به مو هاي ام بكشم زود تر بروم سر كلاس ببينم هنوز نفسي دارم يا ديگر دارد لطف مي شود به خاطر شكلك هاي دِينِ به دل ام نسوزد . دندان ها به زور مي خنديد ند. - فرمايش داشتم فكر مي كردم كه فكر كردم صداي تلفن را نمي شنوم؟ (كريم بود) يك دوست قديمي بدون سلام مرا به اسم صدا كرد. حال ام چه طور بود. - پول داري؟ حال علي بد شده بايد ببرم بيمارستان ( علي شوهرش بود. اين را مي دانستم.) مي خواستم بدانم هنوز هستم يا دارد به من لطف مي شود با دندان هاي هميشه بود يا نبود اش را نمي دانستم. او بايد مي فهمستم. حتمن هم بايد مي فهمستم. گفتم توپ اگر هزار تا قل بخورد هم به كدام سمت ِ مي خواهم پايين مي آيد؟ بعد ديدم كنار جوب زير يك ماشين تريلي ي بزرگ چمباتمه زده ام و دارم نگاه مي كنم كه چه طور علي را با در يك دست بر گرداند و به من نشان داد. يك لاك پشتِ دست و پا بود انگار زخمي شده باشد يا سر نداشت. كريم هم شبيه يك ماشين تريلي زيبا بود. كريم خيلي هم زيبا بود حتا وقتي بعدن بايد زير پاي اش له مي شدم. علي پرسيده بود: توپ اگرهزار تا قل بخورد؟ - سرعت اش خيلي كم بود. خسته شده بودم. كلافه. مي فهمي كه؟ من داشتم مي فهمستم. مي خواست خود كشي كنه؟ فهمستم. بعد همه ي آوار هاي بم بود كه آوار بم آوار بم سٌر بم بم آوار سٌر آوار ها زيبا بودند. پا هاي كريم هم زيبا بود. خيلي هم زيبا . مانند خودش. بچه ها از كلاس بيرون ام آوردند . سر ام له شده بود. يك دوست قديمي داشت به صورت ام مي پاشيد. سر ام باد مي كرد. عينك مي زني؟ - بعد از اين كه مْردي خيلي گريه كردم. خواستم بالا بياورم اما چيزي نداشتم. عق زدم. بعد هي دوباره مي مردم. - كلافه شدم پس فرمايشي نداريد. اين را گفت و همه چيز تمام شد. نويسنده: sh سه شنبه، 9 دى 1382، ساعت 22:32 در حال حاضر که این مطلب را می نویسم حداقل دو نفر در طول روز و شب بطور نوبتی وظیفه کنترل دائم و بیست و چهار ساعته مرا ( از راه دور ) اجرا می کنند و در طول مدتی که تحت تعقیب بوده ام تا کنون در کشورهای ظاهراً آزاد و دموکراتیک اروپا بر اثر مسمومیت تا لبه پرتگاه مرگ نیز رفته ام. آغاز ماجرا: و اما در سال 1373 که من دانشجوی دانشگاه آزاد بودم فعالیتهای دانشجویان شکل آشکار و منسجی نداشت و بیشتر بصورت حرکات مخفی نمود می یافت. در چنین فضایی مرا که قبلاً توسط مطالب ارسالی به مطبوعات می شناختند، تحت کنترل و مراقبت کامل قرار داده بودند ( مطالبی که هیچگاه چاپ هم نشدند ). در چنین روزهایی خواب دیدم که در حالی که در گوشه ای از سالن دانشگاه مربوطه ایستاده ام، ...با عده ای از همراهانش به عذرخواهی و استمالت آمده است. ماموران رژیم احتمالاً از طریق استراق سمع از این موضوع مطلع شدند. حساسیت رژیم از آنجا شدت یافت که موارد مطرح شده در برخی از شعرها و مطالبم صورت واقعیت به خود گرفتند. از آن به بعد فشار و تلاش برای نابودیم افزایش یافت. . از تلاش برای زیر گرفتن با وسایل نقلیه گرفته تا مسموم نمودن. در اروپا اما مدت سه سال که در اتریش بودم و اکنون که برای چند ماهی در سوئد هستم بواسطه همکاری کشورهای اروپایی گاهی با شرایطی سخت تر از ایران رو به رو بوده ام. کمترین آنها این است که تا کنون مدت دو سال است که بطور دائم غذایم را با انگل آلوده می کنند، تلاش من برای اثبات این موضوع از طریق آزمایش بیفایده بوده است، چرا که در مواردی با اعمال نفوذ نتیجه آزمایش را تغییر دادند و در مواردی هم در فاصله وقت گرفتن از پزشک ریختن انگل را قطع می کنند،من با خوردن سیر و نوشیدن آبجو تا حدودی این حربه را بی اثر کردم، اما نوع انگلی را که غذایم را به آن آلوده می کنند را تغییر دادند، بطوری که علاوه بر ایجاد گرسنگی موجب بدبویی شدید نیز می شود.همین عامل مانع از حضور من در بسیاری از جلسات عمومی شده است.
مطلب مهم دیگر کار گذاشتن میکروفن در دندانهای پر شده ام می باشد، این میکروفنها بسیار کوچک و احتمالاً بدون باطری بوده و توسط ارسال امواج کار می کنند. این میکروفنهای بسیار کوچک که قابلیت ارسال و دریافت امواج و اصوات را دارا می باشند، بدون اطلاع من در دندانپزشکی کار گذاشته شده اند. این میکروفنها نه تنها ابزار استراق سمع بوده اند بلکه ماموران رژیم با ارسال عمدی امواج با فرکانسهای گوناگون باعث میشوند که دچار سر درد شدیدی شوم که امکان هر فعالیتی غیر از خوابیدن را از من سلب می سازد . متاسفانه تلاش بنده برای خارج ساختن این میکروفنها از طریق دوباره پر کردن دندانهایم به دلیل اعمال نفوذ نیروهای امنیتی بی نتیجه بوده است، اما بدلیل شدت اذیت و آزار تا به حال دو دندانم را کشیده ام. تا کنون با دو آزمایشگاه فنی برای گرفتن تاییدیه وجود این میکروفنها تماس گرفته ام و با وجود پذیرفتن هزینه بالای درخواستی آنها، و موافقت اولیه ایشان، در آخرین دقایق به دلایل واهی و در اثر اعمال نفوذ از انجام آن سر باز زدند. از یک سال و نیم پیش که دانشگاه را در اروپا شروع کرده ام تا کنون از این میکروفنها برای ارسال پارازیت و صداهای مختلف استفاده کرده اند، بویژه هنگامی که سر کلاس درس هستم یا می خواهم درس بخوانم. جنگ روانیی که از طریق میکروفنهای مذکور اعمال می شود شامل تحریکات زیر می باشند: 1.تهدید: در بر گیرنده تهدیداتی برای منع و جلوگیری از فعالیت های سیاسی می باشد. 2.ترغیب:شامل وسوسه نمودن، فریفتن، دلالی و اغواگری کردن توسط جملاتی با این مضامین و مفاهیم می باشد. 3.تحقیر و توهین: در این حالت جملات بیان شده دارای مضامینی اهانت آمیز و ناسزا گونه بوده و با لحنی زننده ادا می شوند. 4.نصایح: گاهی جملات بیان شده شکل نصیحت دارند. در همه موارد چهارگانه فوق، گاهی بیان کنندگان از مقامات دولتی و یا اپوزیسیون هستند. لازم به ذکر است که بطور کلی صدای افراد گوناگون از قبل برای شرایط مختلف ضبط شده و در صورتی که به آن نیاز یابند آنرا ارسال می کنند. جالب توجه است که رژیم مانع از ادامه تحصیل من در مقطع فوق لیسانس در دانشگاههای داخلی شد، و این میکروفنها نیز درست از زمانی برای مقاصد مذکور به کار گرفته شده اند که در اروپا شروع به درس خواندن کردم. دیگر اینکه بنده به عنوان یک دانشجو (که البته نمی گذارند درسش را بخواند) در خوابگاههای مختلف دانشجویی زندگی کرده ام و دارای یک اتاق مستقل بوده ام ولی مزدوران و یا همکاران اروپایی آنها همواره به این اتاقها دسترسی داشته اند و تا به حال چندین بار مدارک و پولهایم را که در اتاقهایی با در بسته و قفل شده بودند به سرقت برده اند.
تا به حال به سازمانهای حقوق بشر و سیاستمداران اروپایی مکاتبه و یا مراجعه کرده ام که حاصلی در بر نداشته است (بجز اثراتی جزیی و موقتی)، بعضی از اقدامات انجام شده به شرح زیرند: به رئیس جمهور اتریش دوبار نامه نوشتم. به سازمان ملل و شخص دبیر کل یک نامه و چندین پست الکترونیکی فرستادم. یکبار شخصاً به مرکز حقوق بشر سازمان ملل در سوئیس رفته و با موریس کاپیتورن نماینده ویژه دبیرکل در امور حقوق بشر ایران ملاقات و گفتگو کردم. به مرکز بازرسی پارلمان سوئد درخواست بررسی دادم. چندین مرتبه به مراکز سازمان عفو بین الملل مراجعه و مکاتبه نمودم. به وزیران خارجه و آموزش عالی سوئد نامه نوشتم. به نخست وزیر سوئد نامه نوشتم. به مراکز پلیس در اتریش و سوئد مراجعه نمودم. جریان را به چند تن از فعالان ایرانی حقوق بشر و سیاست اطلاع دادم. برای یکی از فعالان حقوق بشر در آمریکا پیام تلفنی گذاشته و موضوع را توضیح دادم و فردای همان روز صدای او را از میکرونهای مذکور شنیدم که جملات درخواستی ماموران رژیم را تکرار می کرد. در مجموع از آنجاییکه مدرکی در دست ندارم اقدامات فوق بی حاصل بوده و یکبار هم به بنده گفته شد که شما ممکن است مشکل روانی داشته باشید، بنده هم به روانپزشک و سپس روانکاو مراجعه نمودم و با انجام آزمایشاتی که صحت و سلامت مرا تایید کرد، این حربه را نیز از دست ایشان گرفتم. حالا وقتی در لبه لای روايت های شما می گردم خودم را می بينم که دارم زار زار گريه می کنم و درست در همان لحظه ماموران صدای گريه ام را از طريق ميکروفون های زير دندانم می شنوند . فکر نکنيد من آدم بيغی هستم سه ساله بودم که اوليسس را خواندم و در پنج سالگی کتاب شعری نوشته بودم که پدرم می گفت لسان الغيب دوم است . ضمنا با صادق هدايت هم توی کافه نادری هم پياله بوده ام .
نويسنده: لكاته شنبه، 27 دى 1382، ساعت 23:22 خيلي وقته كه كسي كاري به كارم نداره اما هيچ احساس آرامش نمي كنم.روجا ناپديد شده. ماه مي معلوم نيست كجاست.فرهاد همه چي رو به حال خودش رها كرده فكر مي كنه اينطوري داره يه ابر متن درست ميشه.چند وقتي كه دورم خلوت شده بود احساس آزادي مي كردم اما زياد نگذشت كه كلافه شدم از همه چي از خودم.نمي تونستم يه جا بشينم. با يه قلم كوچك و چكش سوراخي رو كه بنا با زحمت درش رو بسته بود باز كردم هيچ چشمي اون پشت نبود. هيچكس دل و دماغ ديد زدن يه لكاته رو نداره.تو راهرو هم كسي نبود. حالا ديگه همه چي يه جور ديگه است.دلم رو به دريا زدم و در آپارتمان روبرو رو باز كردم يكي رو ميز قوز كرده بود و مي نوشت. -شما ديگه از سوراخ كليد، خونه منو نگاه نمي كنين؟ جواب داد: نه.من دارم مي نويسم.راجع به يه زن اثيري. گفتم:هان.بله.هنوز راجع به اونا چيزي مي نويسن؟گفت: فقط مي نويسن. شايد هم نه شايد فقط من مي نويسم.ميشه به تو دست زد؟ گفتم:آره.دستي به بازويم كشيد و سرش رو تكون داد.- هان...پس اينطوريه.من اولين باره كه به زني دست مي زنم. ريش بلندي داشت و چروكهاي پيشوني اش زياد بود. اولين بارش بود.گفت: دوست داري كمي اش رو برات بخونم؟- نه. - چرا؟ - همه اش رو حفظم.اسمش بايد ماريا يا يه همچين چيزي باشه .چشاش آبيه و موهاي بلندي داره .قدش هم بلنده ولاغر.توچشاش نگاهيه كه انگار اينجا نيست و...حرفم رو قطع كرد:تو كي هستي؟ - من؟ لكاته.
نويسنده: فرشته شنبه، 4 بهمن 1382، ساعت 22:31 دستهایش را توی جیب های عقب شلوار جینش فرو کرده بود و تند تند راه می رفت. آرنجهایش نوک تیز به سمت عقب مثل دو تا بال کوتاه به اینطرف و آنطرف حرکت می کردند. باد می آمد و موهایش را به عقب می کشید.موهایی که تازه کوتاه کرده بود و تا بالای شانه ها یش می رسيد. سايه اش را روی ديواری ديد. همانطور نيم رخ ايستاد و از گوشه چشم به آن خيره شد. صورتش را طوری چرخاند که سايه دماغش هم به سياهی ديوار اضافه شود. زير لب سوت زد. سوتی کش دار و بدون ملودی مشخص. حالا سايه لبهايش را هم می ديد. به سوت زدن ادامه داد و به راه افتاد. حالا دقيقا ميدانست چه می خواهد. می خواست گسترده شود. با زوائد زياد و سايه ای بزرگ. اگر مرد نحیفی نبود، اگر سینه ها و باسن بزرگی داشت چه راحت گسترده تر می شد. با حرکت اريبی از ديوار دور شد.سايه اش بزرگ و بزرگتر می شد و صدای سوتش بلند و بلند تر. دستش را که از بدنش دور کند، سايه اش که به سايه ديگری وصل شود همه آنچه لازم است پيش می ايد.حالا ميدانست چرا انگيزه کشتن از روز ازل با آدم بوده است. بلند تر سوت زد و به طرف سايه ای که در انتهای خيابان تلو تلو می خورد رفت. E-mail: وارد نشده است URL: biesm.persianblog.ir پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢ مرحله چهاردهم
سهشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢ پگاه آفرین زاد سه شنبه 15/6/82 اون که هی بالا و پایین می رفت و کلاهش به ابر می رسید کجا رفته ؟ - رفته به بایگانی . بسیار خوب . حالا پانزدهم مهرماه ست و هشت ماهی می شه که راوی های مجازی می آن به اینجا و خودشون رو می نویسن . البته همه ی آنچه نوشته شده روی صفحه ی اصلی نیامده بعضی وارد ایمیل این وبلاگ شدن و پیام هایی فرستادن که بد نیست شما هم اون ها رو بخونید . {خودشون نخواسته ن اسمی ازشون برده بشه . بنابرین ما هم جای اسم شون رو خالی می ذاریم .} 8/2/1382 راستی می خواستم ببینم . می شود توی این وبلاگ از عشق وعاشقی هم نوشت؟ اگه طالبید ما هستیم . 7/3/82 راوی های مجازی را ظاهرا هیچ کجانمی شود دید حتی زیر پل سید خندان . روایت های مجازی را هیچ کجا نمی شود خواند حتی توی روزنامه های کثیر الانتشار... دارند در می زنند. شاید پیرمرد خنزر پنزری باشد . فعلا این چند کلمه را داشته باشید تا بعد . 14/4/82 یکی بود یکی نبود یه آدمایی بودن که صبح از خواب بیدار می شدن می نشستن پشت کامپیوتر و تا شب هی راوی های مجازی می نوشتن . یکی از این آدما که دل تنگی از دست روزگار داشت یه شب رفت روی برج 455 متری میلاد و خودش رو انداخت پایین . می گن تا وقتی رسیده به زمین داد می زده یکی بود یکی نبود دونادون 15/5/82 your fiction goes here … your fiction goes here … your fiction goes here … 14/6/82 دلم برای الناز نامداری تنگ شده . به نظر تو در آن یک وجب جا چه می کند . تجزیه شدن و با خاک در آمیختن حق است اما حق نیست که با درد زندگی کنی و با درد بمیری . اگر سر مزارش رفتی به جای من یک شمع خوشگل روشن کن . ................. می خواستم اون که بالا و پایین می رفت دوباره برگرده سر کارش . اما بایگانی شدن بد چیزی ست ، مگه نه ؟
نويسنده: خواننده بوف کور يكشنبه، 11 آبان 1382، ساعت 22:30 همين طور که از روايتی به روايت ديگر می رفتم رسيدم به ميدان ونک . شهردار جديد داشت از پشت بلندگو تند تند حرف می زد . منتظر کسی بودم که بيايد و سری بزنيم به کافه شوکا . - با تو هستم که ايستادی کنار جدول ... - با من ؟ - بله با خود تو هستم . - امری بود ؟ - ترافيک سيصدو شصت درجه در تقاطع گاندی – بزرگراه ... - بله ؟ - گفتم تقاطع سيصد و شصت درجه ... - لطفا منظورتان رو واضح تر بگين ؟ - از اين واضح تر بگم ... اصلا کلاه حصيری تان رو بر دارين ببينم . کلاه حصيری ام را بر داشتم و پرت کردم طرفش . - توی اين کلاه چی بود ها ؟ زود بگو چی بود ؟ - توی کدوم کلاه ؟ - همين ديگه ... اين کلاه حصيری . - يه گربه ی پشمالو ... مال دختری بود که ... - من شهردار جديد هستم احمق ... می فهمی ؟ - بله ... تا ته می فهمم ... شما شهردار جديد ... بلند گو را دور سرش چرخاند و باهاش صداهايي در آورد شبيه صدای گربه . - اون گربه رو دوست داشتم . - به جهنم که دوست داشتی من شهردار جديد هستم . از توی جيبش روزنامه ای در آورد و نشانم داد . روی صفحه ی اول عکس پرسنلی اش چاپ شده بود . - می بينی ؟ من شهردار جديد هستم . - من هم خواننده ی بوف کور هستم . - چی ؟ خواننده ی چی ؟ تا آمدم جوابش را بدهم چند اسب سوار به تاخت از خيابان گاندی پيچيدند به سمت ميدان ونک و بلافاصله دست به کار شدند . چشم تان روز بد نبيند . گوش هايم را چنگک زدند و از تير برق آويزان کردند . - من شهردار جديد هستم .
دونادون ۱۹/۸/۸۲ نمی دانم چرا بلافاصله بعد از نوشته ی خواننده ی بوف کور نقاشی فرانسيس بيکن آمد و خودش . راستش سرگرم ديدار از يک گالری به نشانی freespace.virgin.net/april.hunter بودم که بر گشتم به روايتخانه وماجرای شهردار جديد را خواندم . شايد هنوز بايدمنتظر بمانيم که دوباره بر گردد و ادامه اش بدهد . لااقل بنويسد که چه طوری از تير برق آمد پايين و رسيد به اين جا . اگر هم دلش خواست از ميان اين همه آت و آشغال که بيکن روی تابلو جمع کرده نقبی بزند به حمامی که ماه می نوشت و در بايگانی است .
پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢ نويسنده : ماه می سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 10:25
فیلم نامه نویس را مدت ها بود ندیده بودم. خبری از او نبود. من هم مدتی بود به آن پاتوق همیشگی نرفته بودم. هوا هوای آخر تابستان بود. ملایم با آفتابی دلپذیر، آخر هفته ای آرام و ساکت. روزنامه و کتاب هایم را برداشتم و به سمت بار راه افتادم. خانه من مرکز شهر است. اینجا به مرکز شهر می گویند داون تاون که ترجمه تحت الفظی آن می شود جنوب شهر. اما این جنوب شهر با جنوب شهر تهران خودمان زمین تا آسمان فرق می کند. هم زنده است هم پر است از ساختمانهای سربه فلک کشیده زرق و برق دار و در واقع نبض تپنده شهر های بزرگ آمریکای شمالی است. داشتن روزی به این خوبی و آفتابی در این بخش از کانادا غنیمت است. همین است که در هوایی این چنینی هیچ کس خانه نمی ماند و هر کس به بهانه ای در خیابان پرسه می زند. سه پسر بچه اسکیت سوار با شلوارهای گشاد که خشتکشان تا زانو آویزان بود واز شلوارشان هزار زنجیر جورواجور آویزان کرده بودند، روی بلوک های سیمانی باغچه کنار پیاده رو اسکیت هایشان را در هوا می چرخاندند. چهار دختر بیست و یکی دو ساله با شانه هایی برهنه و موهایی طلایی زیر نور آفتاب می درخشیدند یکیشان پستانهایش انگار می خواست هر لحظه از درون بالاپوش نصفه نیمه اش بیرون بجهد. هر چهارتاشان از اینکه با لباس های چسبان برجستگی های تنشان را در معرض نمایش گذشته بودند و نگاه ها را به خود جلب می کردند در پوست خود نمی گنجیدند. و من با خودم فکر کردم هیچ کدام از این آدمها درک هشیارانه ای از آزادی هایشان ندارند و برایشان چیزی خلاف این حالت مفهوم ندارد و گمان می کنند فقدان این آزادی ها فقط در سیاره ای دیگر ممکن است رخ دهد. فکر کردم کاش می توانستم به یاری یک قدرت جادویی همین گروه هفت نفری را با همین هیئت و مشخصات برای چند ساعت جایی در میدان ولیعصر تهران قرار دهم تا حالات روحی شان را بعد از تعرض رهگذران و نیروهای رسمی و غیر رسمی امنیتی خوب مطالعه کنم. نداشتن این آزادی های فرد برای این مردم غیر قابل درک است، و عدم هشیاری آنها به وجود این آزادی هم برای من غیر قابل درک است. اما با وجود همه این نامانوسات به زندگی در میان آنها عادت کرده بودم و گاه فکر می کردم نکند من هم داشتم هشیاریم را به داشتن این آزادی ها از دست می دادم.
پاکت را دوباره چرخاندم. نشانی اش را روی آن نوشته بود. به درون بار برگشتم. پاکت را نشان بارتندر دادم. گفت که مقصد خیلی از اینجا دور نیست و جهت ها را برایم شرح داد. نمی توانستم بخاطر بسپارم. سه بار برایم تکرار کرد. بعد من یک سوال کردم و او جوابم را داد که سوال را بیاد می آورم نه جواب را. بعد با کمی احتیاط پرسید که آیا حالم خوب است و من سرم را بی آنکه مفهومی داشته باشد تکان دادم و باز از بار بیرون آمدم. تمام راه را دویدم. یادم افتاد در مدت زمان کوتاهی که بارتندر نشانی را برایم تکرار می کرد، تکه هایی از حرفهای فیلم نامه نویس یا به روایت آن نامه صابر سیحون اینجا و آنجا در ذهنم زنده شد. «زندگی من شبیه زندگی هدایت است با این تفاوت که او پیش از مرگش چاپ شد و من زبانم لال...» یا «حس می کنم به یک زمان دیگر تعلق دارم» بعد بادم افتاد چه سوالی از بارتندر پرسیده بودم «اینجا چه شهری و چه زمانی است؟» جوابی که شنیدم این بودم «پاریس، ۱۹۵۶». ته مانده سرفه ها را در خيابان تف کردم و از خيابان رد شدم. راه رفتن روی سنگ فرش خيابان برايم دشوار بود. همان وسط خيابان دژاوويی در ذهنم زنده شد. همين منظره ای که می ديدم. عمارت سه طبقه دود گرفته و کنارش مغازه خواربار فروشی دو نبشی سر چهارراه، سنگ فرش خيابان و فضای برهوت مانند ادامه خیابان. اين تصوير را در مونترئال ديده بودم. اصلا خيلی های ديگر هم آن را ديده اند. هر کسی که «اولد مونترئال» را دیده باشد اين تصوير را هم ديده. همين تصوير دقيقا در فيلم The Scoreهم ثبت شده. کلید کنار در ساختمان را فشار دادم. زنگ آزار دهنده ای داشت. سرایدار ساختمان در را باز کرد. گفتم «موسيو سيحون». راه را برايم باز کرد.
نمي دانم كار درستي مي كنم كه از وسائل شخصي اش ، استفاده مي كنم يا نه ! فكر مي كنم كه ديگر به هيچ كدام از اين مسائل ، نبايد فكر كنم . مهم اين است كه من بي اينكه بخواهم ، همه جا هستم ; وقتي بي اجازه كسي وارد روايتش مي شوم ، اينكه از وسائل اش نيز استفاده كنم ، چه اهميتي مي تواند داشته باشد ؟ صداي نفس هاي نا منظمش مي آيد ، اما ديگر ناله نمي كند و دري وري نمي بافد . سرم را برده توي اين دو روز . هشياري و نا هشياري اش توفيري ندارد ، در هر دو مشغول بافتن است . ديروز موهايم را فر درشت كرده بودم ، هنوز اثرش هست . نمي دانم اين طوري بهتر است يا موهاي صاف خودم . به هر حال نشناختم ، طبق معمول . نمي دانم ، شايد انتظار مرا ندارد ، مثل من كه انتظارش را نداشتم كه غافلگيرم كند نيمه هاي شب. شايد هم دست كم مي گيردم . به هر حال داشتم با يكي از جغله هاي دور و برم مي رقصيدم كه وارد شد . حال درستي نداشت ، هر چند كه جدي به نظر مي آمد . منتظر بودم سفارشش را بدهد ، اما خيلي لفتش داد .
با دخترك پشت بار بلند بلند حرف مي زد و دستهايش را تكان مي داد كه ناگهان تعادلش به هم خورد و افتاد و توي خودش جمع شد . همين طور كه حالا دست پايش را جمع كرده توي شكمش .مي خواستند با بيمارستاني چيزي تماس بگيرند كه نگذاشتم . وانمود كردم ،زياده روي كرده است . از اين بيمارستان ها مي ترسم . فرشته ، لكاته ، هنر پيشه ، نمي دانم كدامشان را توي بيمارستان گم كردم ، شايد هم همه شان را و خودم را. راستي روي تخت بيمارستان نبود ، كه منتظرش بودم ؟ يا شايد جاي ديگري بود ؟يادم نمي آيد ، هر چند كه زياد نگذشته از آن . باز ناله مي كند . بلند مي شوم دوباره پارچه نم دار را روي پيشاني اش مي كشم ، سرم را كه نزديك تر مي برم ، مي شنوم كه باز مي گويد : " اين جنازه روي دست همه مان مانده ، توي ذهن همه مان هم ، هر شب مي آيد......... تصويرش با بوي گاز... توي خوابهايم كه ...... روي شانه هامان .......روي دستمان ......اين جنازه عزيز...سنگيني ......پول كفن و دفنش را هم همين جا ......نه همان جا .......... راستي اسم هتل چه بود ، خاطرت مانده ؟" آرام مي گويم : " نه ، نمانده ، اما يك هتل دلگير كوچك در پاريس بود ." از خودم بدم مي آيد . دلم مي خواهد به جاي اين جواب هايي كه توي اين مدت داده ام ، رول ماتيكم را بر مي داشتم و مي رفتم . بي آنكه حتي برايش بنويسم كه ، روجا اينجا بود . سرش را مي گذارم تو بغلم ، مثل توي تاكسي . مي خواهم چيزي بخوانم بلكه آرام شود و بخوابد . اما چيزي جز شروه هاي قديمي جنوبي يادم نمي آيد ، بي خيالش . آرام تر شده ،انگار . بلند مي شوم ، سيگاري آتش مي زنم . طبق معمول ، خوابم نمي برد با اين كه چند شب است ، نخوابيده ام . نمي دانم چرا آن شب خوابم برد ؟ من كه منتظرش بودم ، يا نه ، نبودم . تنها انتظار مي كشيدم . مي دانستم هول برش مي دارد اگر خبري بشنود ، يا از اينكه شك كند كه ممكن است ، اين دومي همان هنرپيشه خودش باشد واز شباهت اين دو آسان نمي گذرد . مي آيد ، ببيند كه آيا هنوز زنده است ، وجود دارد و من گيرش مي اندازم و ديگر نمي تواند ، انكار كند . اما ، بوي كاج مي آمد توي اتاق كه چشمهايم را باز كردم و بلند شدم . فهميدم كه اينجا بوده ، سراسيمه راهرو را نگاه كردم ، تاريكي بود فقط . كنار پنجره كه رسيدم ، تشخيصش دادم ميان تاريكي ، نتوانستم حركت كنم ، آنقدر نگاهش كردم تا يكي شد با آن همه سياهي .
شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢
خواننده بوف کور راوی مجازی ای که من هستم نه سر دارم نه سودا . اگر برا یتان بگویم که همین جند دقیقه پیش کجا بوده ام باورتان نمی شود. قبلا گفته بودم با یک دست دندان مصنوعی ازمطب دکتر م آمدم بیرون . بعد هم که تعطلیات عید بود و حمله ی آمریکا و انگلیس به عراق . در این فاصله من کجا بودم ؟ برایتان می گویم که من همان خبر نگاری هستم که در اولین روز جنگ ، مجروح شدم و و روی برانکاردی که صدام حسین می خندید منتقلم کردند به بیمارستانی در قلب سلیمانیه . بیمارستانی که هر لحظه پر می شد از زخمی های هایی که به چند زبان حرف می زدند و درد می کشیدند . یکی از این زخمی ها دختری بود که ا سپانیایی حرف می زد امافارسی اش بد نبود . گفت: دوست پسری داشتم که ایرانی بود . توی یک شرکت بین المللی همکار بودیم . گفتم : بوف کور را خوانده ای ؟ گفت : چی ؟ گفتم : به من می گویند خواننده ی بوف کور . بعد هم نشانی راوی های مجازی را برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم . ترکش خورده بود به پای چپش . روزی سه بار پانسما نش را عوض می کرد و می گفت: الموت للصدام . بدبختی این جا بود که من از ناحیه ی هر دو چشم زخمی شده بودم . فقط صداش را می شنیدم و نمی دیدمش . روزی که رفت ، خواب بودم . روی کف دستم نشانی ا ینتر نتی ا ش را نوشته بود . همین چند دقیقه پیش سری زدم به سایت ا ش که 6000000000 بازدید کننده داشت . پر بود از عکس هایی که اصلا دوست ندارم ببینم . راستش من به عکس هایی که یک جوری باشند حساسیت عجیبی دارم . به خصوص اگر طرف شماره تلفن و ایمیلش را هم زیر عکس اش نوشته باشد و این همه بازدید کننده داشته باشد . بالای صفحه نوشته بود : please read me همین که کلیک کردم رویش ، بلافاصله صفحه باز شد و این عکس خودش را نشان داد . همین چند دفیقه پیش بود ، درست همین چند دقیقه پیش. نویسنده: ماه می سه شنبه، 28 مرداد 1382 زیر نور مهتاب کاغذ را دوباره از جیب بیرون آوردم و نشانی را برای هزارمین بار خواندم. مطمئن شدم که جایی در همین ساختمان متروکه پنهان شده است. ساختمانی چهار طبقه که سالها پیش ساختمانی تجاری بوده است. می گفتند دهه شصت میلادی در طبقه چهارم همین عمارت یک سالن مد لباس دایر بوده و حتی یکبار در آواخر دهه هفتاد جان لنون و یوکو برای یک شو لباس به اینجا آمده بودند. اما حالا از آن همه کیا و بیا تنها نمای گوتیک دود گرفته باقی مانده و زوزه های شبانه باد که در راه پله های ساختمان بالا و پایین می شود. می ترسیدم بروم بالا. فضای دلهره آوری بود. اما باید به ترسم غلبه می کردم. به روجا گفته بود که من و گوران هم دست شده ایم و می خواهیم روایت تازه ای شروع کنیم که اذهان خوانندگانمان را منحرف کنیم و فراموشی را احیا کنیم. جد کرده بودم که بروم و وقتی که خواب است در دفتر یادداشتش روایتی بنویسم که باید نوشته می شد. شاید هم می خواستم بنویسم که روايت تازه ای در کار نیست که اصلا هيچ روايتی تازگی ندارد که همه اينها خود زندگی است که دارد رخ می دهد و ما راوی ها فرقمان با ديگران در اينست که زندگی خود و ديگران را با صدای بلند مرور می کنيم يا اتفاقات را زبان می آوريم که فراموش نشوند که فراموشی رنجی ازلی ابدی است که فراموشی مثل خنجری است که آدمها در زندگیشان آنرا بارها به پشت خودشان و ديگران فرو می کنند. در بزرگ چوبی را با يک فشار باز کردم. ظلمات مطلق بود. چراغ قوه را توی ماشين جا گذاشته بودم و نمی خواستم برگردم. می ترسيدم پشيمان بشوم. سيگاری گيراندم و همه اميدم شد همان شاخه نوری که سيگار منتشر می کرد. نمی دانم چقدر سر پله ها ايستادم تا چشمم به تاريکی عادت کند. اما بالاخره بعد از مدتی اشکال و تصاوير درون ساختمان در ذهنم ظاهر شدند. انگار که تاريکی به بمرور محو شد. يادداشتم به يادم آورد که او طبقه سوم در انتهای سالن دست چپ می خوابید. تمام حواسم را روی پله ها متمرکز کردم که مبادا پايم به چيزی اصابت بکند و صدايی توليد شود که می دانستم خواب سبکی دارد. روی پله پر بود از خاک و تکه روزنامه های قديمی. اينجا و آنجا هم هر به گاهی بطری شکسته ای افتاده بود. به طبقه دوم که رسیدم يک آن چيزی به ذهنم خطور کرد: دود سیگار! بايد زودتر از اينها بفکر می افتادم. به سرعت سيگار را روی نرده پله ها خاموش کردم. ترس داشت همه وجودم را می خورد. به طبقه سوم رسيدم. دو درگاه دو سمت راهرو باريک روبروی هم قرار داشت. زير درگاه دست چپی يک نفر روی شکم دراز کشيده بود. چهره اش را نمی توانستم ببينم اما از پیکر تنومندش پيدا بود مرد بود. مطمئن بودم ترینیتی نیست. از بوی ادرار تازه ای که در هوا منتشر می شد، می شد فهمید اين آدم زنده است. با دقت پايم را بلند کردم و سعی کردم از روی او رد شوم. درست زير پنجره ای تختی به ديوار تکيه داده شده بود و پيکری زنانه زير نور مهتاب و روی تخت کش آمده بود. خودش بود. شک نداشتم. هر انحنای تنش را می شناختم. انگار که خودم پيکرش را تراشيده باشم. آرام به سمت او رفتم. زير تخت سایه چیز قلمبه ای را می شد دید. چیزی مثل کوله پشتی. آنقدر نزديک تخت شدم که ديگر نفس هايش را هم می توانستم بشمارم. کمی در همان حالت نگاهش کردم. دلم برايش تنگ شده بود. دلم می خواست گونه اش را ببوسم و بیدارش کنم و با او حرف بزنم. دلم می خواست برايش قسم بخورم که همه رنج های زنانه اش را می فهمم و دربدری هايش را از ابتدا تا انتها از برم. اما بی احتياطی جايز نبود و بايد مردانه عمل می کردم. خم شدم و کوله را آرام از زير تخت بيرون کشيدم. دستم را کورمال کورمال درون کوله چرخاندم اما خبری از دفتر يا کاغذی نبود. دوباره و چندباره دستم را درون کوله گرداندم. هيچ. نمی دانستم چه بايد بکنم. از طرفی هم نمی خواستم بی حاصل برگردم. می خواستم صبح که از خواب بر می خيزد نشانه ای از من به او بگويد که من آنجا بوده ام. دوباره درون کوله را کاويدم. گردی شی ای مثل ماتيک زنانه را زير دستم حس کردم. آنرا در آوردم و کاغذ يادداشتم را از جيب بيرون آوردم. کاغذ کوچک بود و نمی شد چيز بلندی در آن نوشت. از خير روايتی که در ذهنم بود گذشتم. هيچ چيز ديگری به ذهنم نمی رسيد. دست آخر پشت کاغذ اینرا نوشتم و از ساختمان بيرون زدم: ماه می اينحا بود! وقتی عرض خيابان را طی می کردم که از آن متروکه ترسناک دور شوم موهای پشت گردنم بی اختیار سیخ شد. یفین داشتم کسی دارد از یکی از پنجره ها مرا نگاه می کند. نتواستم برگردم و نگاه کنم. می ترسيدم او باشد و ندانم چه بايد بکنم. نويسنده : سپهر قاسمی پنجشنبه، 30 مرداد،1382 مردم. مگر نزديك مي شد رفت با اين همه دوري كه دور اش جمع شده بود. من براي بهانه ي چيزي مي رفتم. بي چاره فكر مي كرد ليمو هاي ام... تاريك شده بودم. بعد از مدت ها بود كه درد مي كشيدم. حالا ديگر از زخم هايي كه مثل خوره سر زده بودند خور خور مي خوردم. (اين جا ها بي ربط به نمايش نامه نباشد وقتي مي گويم تاريك مي شوم هم تاريك مي شوم هم صحنه تاريك مي شود.) با پشت دست روي پيشاني مي كشم: (كاش اين سطر ها بي ربط به نمايش نامه نباشد.) مگر نزديك مي شود رفت با اين همه حوري كه دور اش. چشم مي چرخانم آن جا شايد با آن دندان هاي مي خنداند اگر ببينم اين بار كه حمله مي كنم مي رسم. مگر نزديك مي شود رفت با اين همه دوري. پا هام هنوز سنگيني ي تن ام را احساس مي كنم . مزه ي تلخ سيگار روي زبان ام داشت با سقف دهان ام بازي مي كرد. دل ام مي خواست آن قدر بكشم تا دوباره بميرم يقه كنم.اشاره مي كند: ببريد اش. و من به سرعت باد پرت مي شدم چيز هايي هم مي گفتم انگار آن قدر كه آن قدر كه آن قدر كه اشاره كرده بود صدا به صدا نمي رسيد. هيچ كس هم نبود با آن دندان هاي مي خنداند اش تا من حمله كنم برسم يقه كنم. كاش تفنگي چيزي من تيزي ي من تاريك مي شوم. بعد صداي عالي جناب است از هر جهت صداي عالي جناب است از هزارو يك جهت كه به هزار و يك جهت است كه می پيچد. بي خيالي طي كن. او خيلي ست كه مرده. اين جا بي خيالي طي كن. بي خيالي طي كن. صداي مي پيچدِ عالي جناب بود كه مي گفت: بي خيالي طي كن.بعد صدايي سيگاري روشن مي كند. من ديگر پرت نمي شدم. ديشب باراول كه تلفن زنگ خورد صداي مي خنداند ات نمي خنداندم از آن ور دور هايي كه نزديك نمي شد رفت. هنوز من هنوز در گوش من هنوز صداي خسته شدم هنوز در گوشم مي پيچد. انگار از دور هاي زمين انگار در گوشم مي خوانند. بار دوم مردم تا يقه كنم. اما مگر نزديك مي شد رفت با اين همه دوري كه... پا هاي من هميشه خسته بودند. چيزي بود چيزي نبود. من مردم تا هيچ كس را غير از خدا يقه نكنم.
چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢ مرحله دهم :
روجا که اومد تو حسابی کم رنگ شده بودم.از دود کش دود سفیدی می رفت بیرون.اگه نمیدونین بدونین!!خودکشی یه لکاته مجازی، مگه فکر می کنین چطوریه؟ روجا تنها نبود یه آقایی همراش بود که صورتش رو ندیدم.اما آقاهه تا منو دید داد زد:اورژانس به اورژانس زنگ بزن.روجا گفت:گودو چی شده؟ گودو داد زد: به اورژانس زنگ بزن اون داره میمیره. تا حالا تو آمبولانسی بودینن که آژیر بکشه و شما رو رو تخت سفت سفیدی تو خیابونا بگردونه؟رو تخت سفت سفید نایلونی خوابیده بودم.روجا گریه می کرد. صورتم رو ناز می کرد.آمبولانس آژیر می کشه.من بی حالم .روجا تلفنی با کسی حرف می زنه.داره گریه می کنه.بعد جیغ می زنه:دیگه به من تلفن نکن.آخه یکی هست که هی تلفن می کنه.به من به روجا به گو...هی تلفن می کنه.سایه اش افتاده رو دیوار یه سایه قوزی بزرگ که داره تلفن می کنه:مزخرف ننویس.خودتی می دونم. مزخرف ننویس!این راوی ها داره به بد ورطه ای می افته.من شکایت می کنم.....یارو هی تلفن می کنه.رینگ گ گ گ.رینگ گ گ گ. حالم بده.کم آوردم.از آمبولانس می آرنم پایین ...تو راهروییم روجا تند تند دنبال برانکارد میآد. گودو برانکارد رو هل می ده.بعد یه هو می پره رولبه اون می شینه.به چشام نگاه می کنه.به روجا می گه:گریه نکن.بکت خوشش نمی آد.در اتاق رو می بندن.یه سایه قوزی هنوز رو دیواره داره تلفن می زنه.رینگ گ گ گ....چند تا سفید پوش بالا سرواستادن. یکیشون یه چیزی وصل می کنه به مغزم.یکیشون بهم می گه: بخواب...بخواب...گودو لالایی می خونه.روجا می گه: چرا باید بخوابه. گودو می گه: می خوان خواباشو نگاه کنن. همه می آن تو خوابام. ماه می! ماه می! حالا اونا یه سوراخ تو مغزم درست کردن و دارن خوابامو از توش تماشا می کنن.ماه می !
۶ مردادماه ۱۳۸۲ ریچارد براتیگان شعری دارد به نام هتل آمریکایی . در این شعر ، بودلر نقش اصلی را بازی می کند . او با ولگردی درمحله ای خراب از سانفرانسیسکو نشسته اند به باده خواری . ولگرد میلیون ها سال دارد بودلر و ولگرد شراب انگور می نوشند یکی باید همیشه دائم الخمر باشد بودلر گفت من در هتل آمریکایی زندگی می کنم " و می توانم دایناسورها را به یاد بیاورم " ولگرد گفت این شعر را بر وب صفحه ای دیدم که هیچ نشانی از راوی های مجازی نداشت . اما چیزی هست که آن را به راوی های مجازی نسبت می دهد. ولگردی را در نظر بگیرید که هزاران سال از عمرش گذشته و یک روز با بودلر در محله ای خراب از سانفرانسیسکو هم پیاله شده و روز دیگر به درکه آمده در شمایل یک گیتاریست . وقتی داشتم این شعر را می خواندم ، در واقع داشتم بخشی از روایت درکه را می خواندم ؛ آن جا که مردسفید پوش با دهان بدون زبان پا به قصه می گذارد و از آن پس هی پیدا و نا پیدا می شود . یکی از همین راوی های نوشته است : مرد سفید پوش واقعیت دارد یا نه؟ جهت استحضار این راوی محترم به اطلاع می رساند که ؛ چندی پیش یکی از روزنامه های کثیر الانتشار در صفحات لایی اش متن مصاحبه با مرد سفید پوش را به چاپ رساند با عکس و تفصیلات . رفت از دکه ی سر کوچه روزنامه را گرفت آورد .تیتر اولش این بود : گفت و گو با ولگرد محله ی خراب سانفرانسیسکو . گفت : حتما می بندنش . گفتم : به این جور تیتر ها گیر نمی دن . سیاسی که نیست . گفت : شاید هم این طور باشه ... من که می گم می بندنش . یک صفحه تمام عکس بود و زیر نویس بود و متن مصاحبه . در یکی از عکس هایش داشت گیتار می زد . گفت : جان می ده برای اینکه عینا منتقل بشه به صفحه ی راوی های مجازی . راستش هر کاری کردم ، نشد . لینک دنیای گوتنبرگی به جهان مجازی عملا امکان ناپذیر است . رفتم سراغ گوگل . اما هر چه جست و جو کردم مردی که سفید پوش باشد و در حال گیتار زدن ، پیدا نکردم . در جریان همین جست و جو بود که رسیدم به شعر هتل آمریکایی . گفت : خود خودشه . تردید نکن . Virtual narrators Read wino
دنبال تلفن مي گشتم ميان آن همه سفيد و هيچ چيز جز همان سفيدي نمي ديدم ، چشمهايم را باز كردم ، شال گردني ديدم ، پيچيده به مردي ، پيچيده به من . چون نمي توانستم سرم را بچرخانم و چيزي جز آن رشته هاي كاموايي لعنتي ببينم دوباره چشمهايم را بستم و اين بار صداي نفس هاي مرد بود كه توي سرم مي پيچيد و پس از آن جملات بريده بريده اش : فكر مي كني...... اين.... جو....ري مي توني ....خفه.. شون كني....... همه شون رو........ در هر حالتي... اونا..... با... تو هستند مثل اين... زنگ لعنتي ..كه ولت نمي كنه......و من باز فروغلتيدم ميان آن همه سفيدي و آن همه صدا. صداي آژير مي شنوم و چشمهايم را دوباره باز مي كنم ، مقابلم سقفي سفيد حركت مي كند ، چشمم را كه مي چرخانم تمام راوي ها را مي بينم كه تختم را هل مي دهند با خودم فكر مي كنم ، دارند به من كمك مي كنند ! كي خبرشان كرده ؟ چطور همه با هم متوجه مي شوند ؟ اما چشمهاي آبي شان را مي بينم و يادم مي آيد كه انگار قبل از رسم آن دو خط موازي ، فهميده بودم ماجرا از چه قرار است . از روزي كه آن دادخواست را نوشتم ، همه شان احساس خطر كردند و با هم همدست شدند . هي رنگ عوض مي كنند و روايت جديدي مي كنند و شخصيت هاي جديد خلق مي كنند و سراغ من مي فرستند تا توي روايت گره بيافتد و از اصل ماجرا دور شوم و خودشان كارشان را انجام دهند . دائم زنگ مي زنند به من . اول لكاته زنگ زد . جيغ مي كشيد ، مي گفت : مگر قرار نبوده وكيل مدافع اش شوم پس چرا هيچ كاري نمي كنم با باد برايم بوي برنج و دعوت نامه فرستاد . فكر كردم واقعا خود هنرپيشه است و من اشتباه كرده بوده ام اما در را كه باز كرد و چشمم به چشم هاي آبي اش افتاد ، فهميدم خالقش خيلي سعي كرده هر چه از هنر پيشه مي دانسته توي او بريزد . سعي مي كرد حركات هنرپيشه را تقليد كند ، حتي زنگ خنده اش را كه هنوز توي گوشم است ، اما با همان نگاه اول فهميده بودم بدلي ست ! فكر كردم برايم تله گذاشته اند ، همه جا را گشتم اما خبري از راويها نبود . همانجا فهميدم هرچه كه فكر مي كنم از زير نگاه اين چشم هاي آبي مي گذرد و او نشسته بود و بلند مي خنديد . دلم برايش مي سوخت محصول تباني فرهاد حيدري گوران و ماه مي بود كه مي خواستند ، باور كنم ، هنر پيشه زنده است ولي اصلا فكر نمي كردم به چنين سر نوشتي دچار شود . كاش عصباني نشده بودم و تنهايش نگذاشته بودم . كاش لااقل هشدار داده بودم كه مرد هاي اين روايت خانه بعد از استفاده از شخصيت هاي زن آنها را سر به نيست مي كنند ولي گذاشتم فكر كند ، باورش كرده ام و تركش كردم . نيمه شب بود ، تمام تنم عرق كرده بود كه از خواب پريدم . خواب مي ديدم كه رنگ چشمم هاي تيره ام آبي شده است ، خواب مي ديدم كه روي ميزي ديس برنج مي گذارم و بلند بلند مي خندم به سرگرداني زني كه من نيستم ولي خيلي آشناست ، خواب مي ديدم كه در خرابهاي بصره يا بغداد يا ... دنبال تلفني مي گردم كه زنگ مي زند ، خواب مي ديدم با ماه مي توي كافه نشسته ام و او طرح زني كه مي رقصد را مي كشد بعد توي همان كاغذ حشيش بار مي زند و به من و فيلم نامه نويس تعارف مي كند و مي ديدم فرهاد حيدري گوران را كه دف مي زند و در همان حال تكه هاي تن زني را از چمدان در مي آورد و به سويم پرتاب مي كند و مي ديدم ......... صداي زنگ بود كه بيدارم كرد توي تاريكي دنبال تلفن گشتم ، گوشي را برداشتم . صدايي آشنا بود : چرا سر قرارت نيستي ؟ / سر قرارم ؟ / بله ، مگر نمي داني امشب مي آيد ؟ مگر خودت مدتها منتظرش نبودي ؟ / من نبودم . دو نفر ديگر منتظرش بودند ، من فقط از آنجا رد مي شدم ، كه آنها را ديدم ، وقتي مي رفتم ، قرار شد ، اگر ديدمش پيغام آنها را بهش برسانم ، اما آن دو احتمالا مرا هم مثل تمام چيزهايي كه مي بينند ، فراموش كرده اند . در ضمن همه مي دانند كه او هر گز سر قرارش نخواهد آمد !/ هيچ هم اين طور نيست ، حالا كه آمده ،اما شايد اشتباها فكر كرده تو منتظر بوده اي ، به هر حال مي تواني با همين تلفن ، بيايي به ديدنش / چند لحظه منتظر مي ماني تا لباس بپوشم ؟ / من نه ، اما شال گردنم اينجا منتظر توست . / لباس پوشيدم و وارد خطوط شدم . شال گردن همان ابتداي راه منتظرم بود . هنوز راه نيافتاده بوديم كه صداي تلفنم را شنيدم كه باز زنگ مي زند و پس از آن صداي لرزاني را كه از من كمك مي خواست اين بار اشتباه نكردم ، لكاته بود ، تقاضا مي كرد كه گوشي را بردارم . مي گفت ، به من احتياج دارد ، نمي توانستم جوابش را بدهم چون خيلي سريع دور شدم از آنجا و به مقصد رسيدم . از گوشي يك تلفن عمومي پرتاب شدم ، بيرون و درست مقابلم ايستاده بود . فكر نمي كردم ، اين شكلي باشد . پيرمرد لجمار و زردنبويي بود . مي گويم : ببخشيد بايد عجله كنيم ! مي گويد : مي دانم ، اگر من نمي خواستم ، صدايش را نمي شنيدي ! دستم را توي دستهاي چروكيده اش مي گيرد و تاكسي صدا مي كند . فكر نمي كردم با تاكسي اين طرف و آن طرف برود . با عجله از پله ها بالا مي روم . در باز است . هر چه مي گردم ، پيدايش نمي كنم . تلفن زنگ مي زند . براي جواب دادن ، فرصت ندارم .آرام از پله ها بالا آمده و پشت سرم ايستاده است . تلفن زنگ مي زند . به شومينه اشاره مي كند . تلفن زنگ مي زند . مي بينمش كه آنجا افتاده . تلفن زنگ مي زند . احساس تقصير مي كنم ، بايد هشدار مي دادم به او . گوشي تلفن را بر مي دارم : قبلا نگفته بودم ، مواظب باش ! خودت وارد اين خانه شدي ./ آشغال چرا خودتو معرفي نمي كني ؟ / تو بايد خودتو به من معرفي كني ! در ضمن همان وقتي كه الناز نامداري مرد بهت نگفتم ؟ / يعني همه اينا كار تو....../ نه كار راوي هاست اما من مي دانم كه چه كسي ، چه كار مي كند . حالا هم به تو مي گويم ، مواظب خودت باش / چرا جلوشونو نمي گيري ؟؟الو! الو! / جيغ مي كشم . مي گويد : به اورژانس زنگ نمي زني ؟ مي گويم : چه فايده دارد ؟ وقتي راوي ها اين جوري تصميم گرفته اند ، من ديگر نمي توانم جلو شان را بگيرم . مي گويد : بايد ببيني خودش از آنهايي هست كه زير بار برود ، يا نه ! آمبولانس آژير مي كشد و در دور دست تلفني زنگ مي زند . قبل از اينكه تيم پزشكي بيمارستان از ما جدايش كند ، مي گويد : ماه مي .......مي پرسم : ماه مي چي ؟ مي گويد : مواظب ماه مي باش ! با گوران قرار گذاشته پس از من روايت تازه اي را شروع كند تا همه اينها فراموش شود . در بسته مي شود و صدايش را مي شنوم كه داد مي زند : پاي يك زن ديگر هم در ميان است ، مواظبش باش ......مي گويد : برويم بايد بخوابه .مي پرسم : چرا ؟ مي گويد : مي خواهند خواب هايش را نگاه كنند . بغض گلويم را گرفته ، به سمت در خروجي مي روم . بيرون تاريك است و هيچ صدايي ، حتي صداي زنگ تلفن نمي آيد . سيگاري آتش مي زند و به دستم مي دهد . بر مي گردم كه تشكر كنم ، اما غيب شده ، انگار هيچ وقت نبوده ،همه چيز غيب شده و من توي كمين گاهم قطره هاي خون را شماره مي كنم . چشمهايم را مي بندم همه جا سفيد است .وقتي دوباره بازشان مي كنم ، راوي هاي مجازي را مي بينم كه زل زده اند به من با چشمهاي آبي شان .
یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢ مرحله نهم
نويسنده: روجا لطفي نژاد
جالب است بدانید که همان ساعت با یکی از همین راوی های مجازی نبش خیابان کاج قرار داشتم . هر چه ایستادم نیامد . تا بالاخره سر و کله ماشین گشت پیدا شد . و سین جیم . گفتم با یک راوی مجازی قرار دارم / چی ؟/ راوی مجازی / اولا روسری ات رو بکش روی سر ت . دوما یک دفعه دیگه این طرف ها پیدات بشه یکراست می برمت بازداشتگاه / ... راهی نداشت . قدم زنان دور شدم ؛غرق این فکر که راوی های مجازی را فقط توی صفحه ای می توان دید که دو طرفش زرد است و همیشه تا بازشود یک دقیقه ی قرمز وقت لازم است .
هرچه فکر می کنم نمی توانم راهی برای نخنديدن پيدا کنم . اين را پگاه هم می گويد .می گويم همه اش تقصیر اين نسناس است که دارد عرض و آبروی من را می برد . می خواستم زنگ بزنم به ماه می و بگويم اولين بار او به وصف حمام و اندروني اش پرداخت . حالا هم خودش يک جوری سر و ته قضيه را به هم بياورد . ديدم او آن ور دنيا است و اصلا چنين نماس بی محلی صرفه اقتصادی ندارد . اين بود که زنگ زدم به شبنم و ماجرا را برايش تعريف کردم . گفت چه طور است که سر خيابان کاج يکديگر را ببينيم ... بقيه اش را هم که می دانيد .وقتی رسیدم . رفته بود . نور افکن ماشین گشت می چرخید و يکی که نمی شناختم بلند بلند می خنديد . سهشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢ مرحله هشتم
![]() نویسنده : پگاه آفرین زاد ۳۰اردیبهشت ۱۳۸۲ اين چشم خيره شده به من و تو همه راوی های این رمان . این چشم پشت سرهم روایت های قطع شده را به هم نسبت می دهد و الناز نامداری را احضار می کند . این چشم خانه. این چشم که روایت می کند از بیمارستانی با پرستارهای چادر به سر و سربازهای مامور به خدمت . - آقا لطفا جلو خون رو بگیرین ... - نمی شه خانم ... خودش داره می ریزه ...خودش هم بند می آد . این چشم که مثل آنکه می دوید و نفس نفس می زد از سایت سورئآ لیست ها تا همین جا دیده و آمده ؛ آبی است و تقریبا همرنگ رویا های مردگان . این اسم ها را دوباره بخوانید : دونادون پگاه آفرين زاد ماه مي فاطيما اميد شمس مجتبي ويسي مجيد قرباني آهودشتي خواننده هزار و يك شب خواننده بوف كور علي ربيعي وزيري الناز نامداري آوات و هيوا شبنم گيوه چي آريا جمشيدي به پيانيست شليك كنيد تشنه تر از سراب اسمش همين است :محمد آزرم علي قنبري پيام فتوحيه پور روزگار يك علي ادیب وحدانی روجا لطفی نژاد و این منم زنی تنها پرنده وحشی سپهر قاسمی پیشنهاد من این است که هر کدام یک پایان برای این رمان بنویسید ؛ چه آنها که نوشته اند و چه آنها که می خواهند بنویسند . نويسنده: هدی ایزدی چهارشنبه، 31 اردىبهشت 1382، ساعت 3:28 راوی اخرين روايتش را می تکاند به من تکيده که يک شب به هفت سلام وصلوات گفت: ( فسبح باسم ربك العظيم ) URL: poonechi.persianblog.ir نويسنده: ماه می چهارشنبه، 31 اردىبهشت 1382، ساعت 10:34 خون ریزی شديدت رو ديدم. جهود نيستم. از خون هم نمی ترسم. اما از خون ريزی بی دليل می ترسم. حتما دليلی برای اين خون ريزی داشتی. این نامه را در راهروی بیمارستان هزار و یک تخت خوابی پیدا کردم. کاغذ مچاله ای که لکه های خون اینجا و آنجایش را بی عصمت کرده بود: برادر گوران، لطفا کمی با احتياط بيشتر سرفه کنيد. هم خفتگان را بیدار می کنيد هم بی دليل باعث خون ريزی می شويد. اصلا چه نيازی به سرفه کردن هست؟ لابد می خواهيد پيش از سخنرانی، گلويتان را صاف کنيد؟ لازم نکرده. سخنرانی اگر نکنيد، نيازی به صاف کردن گلو هم نخواهد بود. خونی هم ريخته نخواهد شد. بی رو دروایستی آقا: جایی که سخنرانی نباشد خون ريزی هم نخواهد بود. قصد تهديد نداريم. فقط مصلحت خودتان را می خواهيم. سرفه نکنيد. وگرنه خونتان پای خودتان است. اين نامه اول و آخری است که برايتان می نويسيم. مراقب اعمال گلوی خود باشيد. با احترام امضا محفوظ. می بينی فرهاد. اينها هيچ کدامشان اتفاقی نيست. سرفه، سخنرانی، بيمارستان هزار و يک تختخوابی، هزار و يک راوی، و از همه مهمتر خون. آدميزاد قبل از آنکه شراب خوار باشد خون خوار بود. خون نشانه خوبی نيست. من می ترسم. من از پايان می ترسم. پگاه در روايت آخرش سر بسته تهديد کرده که بايد روايتهايمان را يک جورهايی جمع و جور کنيم و آدمهای اين روايت ها را لابد يک جوری هايی سر به نيست کنيم. من اينکاره نيستم. با سر به نيست کردن ميانه ای ندارم. همه درگيری من با هستی است. نيستی خودش می آيد. چرا بايد وقتم را صرف آن کنم. اگر پگاه می خواهد درٍ اين روايتخانه را تخته کند خودش يک فکری به حال آدم هايش بکند. ما نيستيم. برقرار باشي. نويسنده: =adib پنجشنبه، 1 خرداد 1382، ساعت 4:31 وقتی گفت تا برادر برادر را نکشد جنگی واقعی در نگرفته, فراموش کرده بود که خون شاعر را ریختن برادرکشی را روسفید می کند آن قدر که منبع می شود برای تولید تابو و هیییچ چیز خون شاعر نیست ... اول کس که خون شاعر را بر زمین ریخت به گشادی قیف دنیا گواهی داد و آخر کس به هیچ برخواهد گرداندمان. E-mail: asam_band@yahoo.com URL: asam.blogsky.com نویسنده : محمد آزرم ۲خرداد ۱۳۸۲ يك جور ادامه ي اول براي پايان تو هميشه از آخرش چي و چطور بشه حرف مي زني.كاش فقط حرف مي زدي،از همون روز اول داري بهش فكر مي كني.خب،خودت مي دوني،هر چقدر دلت مي خواد فكر كن.ولي خداييش به فكرهاي من،به نظر منم اهميت مي دي؟آخه چقدر به آخر،چقدر به پايان فكر كردن،اصلا كدوم پايان؟راستشو بخواي به نظر من همه ي اين حرفا فقط واسه نديده گرفتنه همين حالاييه كه توشيم.واسه اينه كه به هم نشون بديم خيلي منطقي هستيم...گفت:واضح بگو!چي مي خواي بگي؟اينقدر حرفتو نپيچون!يه چيزي بگو كه من قانع بشم!گفتم:چرا مي خواي قانع بشي؟چرا مي خواي به زور به خودت بقبولوني كه حتما يه دليل منطقي بايد داشته باشه؟مرده شور هرچي منطق اين ريختيه ببره!نكنه يه ايده آل ذهني داري كه همه چيو داري با اون اندازه مي گيري؟خب،داشته باش!ولي اينم از من داشته باش كه اين ايده آلا هيچ وقت به دست نميان.تازه همون چيزي رو هم كه مي تونستي داشته باشي ازت مي گيرن.اصلا نمي ذارن بهش برسي.به هرحال ميل خودته،همين جاهم مي تونيم تمومش كنيم.مي تونيم به اون آخر و عاقبت و پايان كه تو رو كشته مرده ي خودش كرده،همين حالا برسيم،برسيم؟ يك جور ادامه ي دوم براي پايان بي پايان حالا كه ماه مي همه جا را روشن كرده بدون كه توي آسمان باشد،حالا كه هيوا آوات را شنيدني تر از هميشه توي حرف هايش ادامه مي دهد،حالا كه راوي ي بوف كور مسير داستان را هزارو يكشب به تاخير انداخته،حالا كه الناز نامداري هفت حوض را از دسته جمعي ما با زرنگي كش رفته و جايي توي فكرهاي محيرالعقولش آن را همين طور براي ازلي كه به جمع از دست داده ي راوي ها نرسيده،معلق كرده و براي ابدي كه اسمش همين است،دونادون تر از شب هاي گراماتا تا روشنا مي برد،من حوصله ي به پايان رفتن ندارم.با اين كه نيم ليتر چاي نوشيده ام،تشنه تر از سراب به ادامه فكر مي كنم.توي ادامه مي توانم بدون هيچ اسلحه اي،تنها با حرف هايي كه نشنيده گرفته ام توي چشم ها و كتاب ها،به پيانيست شليك كنم.با موج انفجاري كه به پايان ادامه مي دهد با فاطيما تا نيروانا هم بروم.اما حالا از پايان هم بي حوصله تر شده ام.روي صفحه ۲۴ آهو از وبلاگي ديگر خوشان را به كلماتم مي كشانند.تعيين شان نمي كنم.مي سپارم به اميد شعر به اميد شمس كه جنس سوم همه ي نانوشته ها را بر مي خواند.مي خواند و مثل كلماتي كه به كار نمي برم به پرنده ي وحشي مي رساند.به سپهري گفتم:نگاهي به زن تنها توي وبلاگش بينداز!قبل از جمع كردن لباس ها از هواي كاملا ايستاده دارد پسين پاره هاي هليوس را توي آبان پخش مي كند.آبان را پخش مي كند و همين مي تواند ادامه اي براي پايان هاي بي پايان ما باشد. نويسنده: علي جمعه، 2 خرداد 1382، ساعت 11:10 صداي موزيک در فضاي بيمارستان بقيه ا.. پيچيده بود.سراسيمه خودم را به آنجا رسانده بودم.از موقعي که پگاه به من زنگ زده بود و خون ريزي فرهاد را اعلام کرده بود نميدانم چه بر من گذشت. فرهاد خون ريزيش بند نمياد:پگاه فرياد ميزد. هجوم خون و انديشه پايان، پايان همه چيز.پايان تصوير کافه خيابان کويين يخ زده با ماه مي، پايان صداي بوق متناوب ماشين از پارکينگ مجتمع حين فريادهاي من و محسن، پايان جستجوي من و فرهاد براي پيدا کردن کافه اي باز در لابلاي سلسله جبال البرز و پايان ... صدا از بلند گوهاي بیمارستان بلند شد: اي قوم به حج رفته، کجاييد؟ معشوق همين جاست، بياييد. در اين وادي سرگشته، شما در چه هواييد؟ اي قوم به حج رفته، کجاييد؟..... نويسنده: سپهر دوشنبه، 12 خرداد 1382، ساعت 11:22 - تعریف کن. درست مثل همیشه تو ماندی خانه من با بچه ها رفتم جنگل. من ماندم در ماشین و بچه ها رفتند گردش. می خواستم تاابرها شکل تو را می خواستم ببینم ات. تازه تنها بودم و تازه سیگار ام را خاموش کرده بودم. تازه دراز کشیده بودم که ابر ها می رفتند. ماشین حرکت می کرد و من که تازه دراز کشیده بودم حرکت می کردم و ابر ها می رفتند. ماشین را تو راه می بردی ومن می دیدم که یک دسته ابر مثل یک دسته گل پشت رل نشسته بودند و می خندیدند و من از دندان های ات می ترسیدم. درست مثل دندان های همیشه می ترسیم می خندیدی. تو راه می بردی و ما می رفتیم. ابر ها آهسته حرکت می کردند که داشتم بالا می آوردم. دیگردستی را می کشم. ماشین می پیچد و تو پیچیدی و ابر ها پیچیدند و بچه ها پیچیدند و جاده پیچید و ابر ها رفتند. تو هم رفتی. آقای مازیار هم بود. عصبانی هم بود. می ترسید. تو که نبودی ابر ها هم نبودند. من می خندیدم. آقای مازیار از دندان های ام می ترسید. بعد ابر ها آمدند برگشتیم دست بچه ها را گرفتیم و حرکت کردیم. - بچه ها تعریف می کنند: آقای مازیار: ......................... پشت رل نشسته بود............................هیچ جا معلوم نبود...........................وماشین آهسته می رفت......................اما چیزی به حرف های آقای مازیار اضافه نکردم. نويسنده: روجا لطفي نژاد چهارشنبه، 14 خرداد 1382، ساعت 22:8 مدتها بود روي خطوط ، كابل ها و فيبرهاي نوري بوسيله يك شال گردن كذايي كشيده مي شدم . نمي دانم چقدر طول كشيد تا دوباره پرتاب شوم همينجا . نمي دانم اينها را كه الان مي خواهم تعريف كنم ، واقعيت دارند يا نه . نمي دانم خواب بوده ام يا بيدار . به هر حال به ياد مي آورم كه قبل از اينكه سرم كوبيده شود به هلال پاييني حرف ه عنوان راويهاي مجازي و از هوش بروم ، باز با همان مرد مشكوك كه در آخرين روايتم توي كافه ديده بودم ، روبرو شدم . گفت : شنيده اي ؟ نمي دانستم از چه چيز صحبت مي كند ! ادامه داد : از چشمهايت پيداست كه هيچ چيز را نمي داني ، تازه آنقدر دور خورده اي كه هر چه هم مي دانستي فراموش كرده اي . از اول به تو مي گويم كه دانسته باشي و بعد مثل آن يكي در لحظه آخر گله نكني . يكي از راوي ها توي اين مدت به مرحله آخر رسيد و تمام . خواستم حرف بزنم اما شال گردن لعنتي داشت دوباره مي پيچيد به من ، فقط چشمهايم را گشاد كردم يا بهتر بگويم خودش شده بود . فهميد باز نفهميده ام ، گفت : روزي كه اولين پيغام را گذاشتي توي اين وبلاگ ، يعني خودت را سپرده اي به من . من كه نه ،من فقط ما مورم ، بي خودي اينقدر بزرگم كرده اند اين راويها . قبل از اينكه شال گردن دوباره بپيچد به من ، گفتم مگر چه كار كرده بود آن راوي ؟ اسمش چه بود ؟ جواب داد : كاري نكرده بود . يك روز از من پرسيد ، تو كه را و اين روايت را ، زير نظر داري به نظرت خسته كننده و ساكن نشده ؟ گفتم : يعني دلت مي خواهد از اين حالت در بيايد ؟ و او سرش را تكان داد و من حدس زدم ، پاسخش مثبت است و فرداي آن روز ديگر روايت سابق وجود نداشت وفصل جديدي نوشته شده بود در سوگ يك راوي و اين طور بود كه مسير اين روايت ها تغيير كرد . فرياد زدم : منصفانه نيست ! گفت : هست . وقتي تصميم مي گيري راوي باشي ، روايت تو را با خودش مي برد و شما بايد اين را مي دانستيد از ابتدا و سر شال گردن را كه باز پيچيده بود به من گرفت و كشيد و من با شدت پرتاب شدم و بر اثر همان سانحه اي كه گفتم ، مدتها بي هوش بودم . وقتي به هوش آمدم ديدم بلوف نزده و يك راوي ديگر وجود ندارد . به شما اخطار مي دهم ، طرف خيلي جدي است ، مواظب حرف ها و وب نوشته هايتان باشيد اما انگار توي اين مدت خيلي خبر ها بوده ، مي بينم كه حرف از پايان است . مي خواهم بپرسم كدام پايان ؟ آيا ما در اينجا با يك متن بي سامان (chaotic ) روبرو نيستيم و نبوده ايم . متني فارغ از آغاز ها و پايان هاي معمول . حتي فارغ از راوي و روايت ! مثل كشكول هاي قديمي ، پر از قصه هاي پراكنده ، متني كه كل نظام نوشتاري را به چالش مي كشد . متني كه از آغاز و پا يان و چاپ خودش فرار مي كند ؛ متن جنون . حال چه طور قرار است اين متن به پايان رسد ؟ اصلا مگر شروع شده بود؟! نويسنده: سپهر پنجشنبه، 15 خرداد 1382، ساعت 13:20 تازه روز اول خلقت است. نويسنده: من با اسم مستعار پنجشنبه، 15 خرداد 1382، ساعت 2:13 (قسمت اول ) پنج شنبه شبی بود از پنج شنبه شبهای هفت حوض درکه . و من آن مرد سفید پوشی که گیتار می زد را ندیده بودم ، نه در هفت حوض درکه و نه حتی هنوز در راویهای مجازی . ولی هنوز آن مردی که رنگی پوشیده بود و از آن دسته که صدایشان می زنیم دیوانه ، را خوب به خاطر دارم . لال بود و دیوانه . واضح نبود که اول لال بوده بعد دیوانه یا وقتی دیوانه شده ، روزی باد زبانش را با خود برده . جلوش صفی از بچه رج بسته بود و عقبش ریسه هائی از خنده . / از بین آواهای نامفهوم مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه و همهمه های هفت حوض نشینان درکه ، که چقدر همهمه از حضور مرد رنگی پوش ِلال ِ دیوانه بالا گرفته بود ، یکی چشمهای من بود که زل زده بود به مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه ، یکی چشمهای مرد یغور سیاهپوشی که چشم غره اش از سمتی بود که نگاه مرد رنگی پوش ِلا ل ِ دیوانه ، به سوی دختر زیبای ترگلش می رفت . / هنوز داشتم جای صورتم را روی انگشتهای دست راست که تکیه داده بود به زانوی همان سمتی که تکیه گاهش تخت فرشی بود از کنج دنجی از هفت حوض درکه ، سفت می کردم که جابجا شده نشده ، خشکم زد . / در آن یکی دو لحظه واپسین ، یکی دست من بود که بی هوا خورده بود به استکان سرد شده چای و من نفهمیده بودم ، یکی دست مرد یغور سیاهپوش به سمت بستن آواهای نامفهوم ، یکی دست سست شده مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه که به روی جای ضربه ، هاج و واج مانده بود . / سکوت ِ برقرار ، سکوت ِ برقرار... / از میان سکوت برقرار ، یکی چشمهای من بود که میدانچه هفت حوض درکه را با هر چه در آن بی وقت ، برقرار بود متموج می دید و انگار که در هاله ای از آب ِ یکی از هفت تا حوض ، یکی چشمهای مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه که از فرط شدت سیلی مرد سیاهپوش ، پُـر آب بود . / باز هم سکوت ِ برقرار ، سکوت ِ برقرار ... / آمدند ، گرفتند ، بردند ، مرد رنگی پوش ِ لال ِ دیوانه را انگار نه انگار که کسی زده بود و کسی گریسته بود . / بعد از آن همه سکوت برقرار ، چای آوردند با خرما ، قلیان آوردند خوش مذاق ، همهمه ها دوباره اجرا شد و ... من اما ... باز هم استکان چای سرد شده را بی هوا ریخته بودم و داشتم جمع و جور می کردم . E-mail: the_fine_rain@yahoo.com URL: www.alias123.blogspot.com نويسنده : ماه می ۸ ژوین ۲۰۰۳ با همان هیئت همیشگی داشت می امد. با دیدن تصویر آمدنش انگار بادی در جمجمه ام وزید. داده ها و تصاویر و یادداشت های ذهنم در فضای درون سرم به پرواز در آمد. احساس گیجی می کردم. نمی توانستم درست فکر کنم و آن لحظه را پردازش کنم. وقتی به میز من رسید همه چیز آرام گرفت. چیزی بذهنم خطور کرد: Déja vu. همین بود. Déja vu. من این صحنه را قبلا هم دیده بودم. او به سمت من میامد و من به او نگاه می کردم. «پارسال دوست امسال آشنا، ماه می!» از زیر میز با پا صندلی روبرویی را به عقب هل دادم و با اشاره دست صندلی را به او تعارف کردم. «دوستی ها و آشنایی های این روزگار همه مجازی اند آقای فیلم نامه نویس» بی آنکه فکر کنم این کلمات را استفراغ کردم. دلم نمی خواست اینجا باشم. دلم نمی خواست تنها با او سر یک میز بنشینم. دست کم قبلا ها علی بود و نامطبوعی حضور این آدم را با هم قسمت می کردیم. اما حالا باید به تنهایی تحملش می کردم. «روزهای بی حاصلی شده.» این را که گفت دوباره حس کردم دارم کلماتی که در شأن اوست بالا می آورم. خواستم بگویم چیزی کاشته بودی که حالا انتظار محصولش را داری. اما نگفتم. با دستمالی دهانم را پوشاندم و راه کنایه گویی را بستم. اگر مرا دیده باشید می فهمید که چه می گویم. من جزو آن دسته از آدم ها هستم که معمولا- عرض کردم معمولا؛ استثناها را فراموش کنیم - شرم حضور ذاتیشان بر خودآگاهشان غلبه می کند. همین است که همه مرا آدمی خجالتی و آرام می شناسند. فکر کردم بار پیش که این آدم را دیدم تاثیرات شراب شیراز شرم حضورم را رقیق کرده بود و طبق گفته علی گویا زیاده روی کرده بودم. فکر کردم اینبار باید حساب و کتاب حرف هایم را داشته باشم. «شما چرا از بی حاصلی می نالید آقای فیلم نامه نویس. شما که کارتان خلق کردن است. نوشتن از دیر باز هنری خلاقه محسوب می شده». سیگاری به لب گذاشت و چند بار با فندکش چق و چق کرد اما آتشی بر نخواست. دست بردم به جیب و با یک شلیک شعله ای زیر سیگارش نشاندم. با انگشت اشاره تقی به دستم زد. بی آنکه فندک را خاموش کنم با آن یکی دست آتش را از جریان هوا حفظ کردم و به سیگار خودم نزدیک کردم. سرخی سیگار که درخشید با انگشت اشاره روی دست خودم زدم. این رفتار بازیگوشانه ام را دید و پوزخندی زد. «همه اش به او فکر می کنم. برای یک لحظه هم که شده ذهنم را رها نمی کند لعنتی». نمی دانستم مقصودش کیست. واقعا می گویم. «کی؟» «از وقتی که رفت و آنطور در را پشت سرش بهم کوبید» مکثی کرد «هنرپیشه زن را می گویم، همه اش با خودم می گویم آلان کجاست؟ آلان چه می کند؟ می خندد؟ غمگین است؟ با چه کسی است؟ به من فکر می کند یا اصلا مرا تماما فراموش کرده؟» در سکوت نگاهش می کردم. انگار سکوتم تحریکش کرد. «شما آدمهای بی غم نمی فهمید من چه می گویم. شما معنی جدایی را نمی دانید.» سری تکان دادم که سری تکان داده باشم. «برای این نفهمی باید عذر بخواهیم؟» لیوان خالی آبجوش را روی میز گذاشت و به سمت من سر داد «چه فرقی به حال من می کند آقا غذر بخواهید یا نخواهید؟ من اینجا نشسته ام و تنم در آتش اندوهم می سوزد و مثل احمق ها دردم را برای آدم بی دردی مثل شما می گویم.» از جا بلند شد و مثل یک آدم بی قید که تمام روز را خوابیده باشد از سر کسالت به تنش کش و قوسی داد و جمله اش را این طور تمام کرد «?What do you care» بیچاره راست می گفت. ?What do I care Did I really care about his sorrow or it seemed too superficial and unreal to me? Sarcasm was all over my mind, my words; my shrink says when you become sarcastic with someone, deep down you care about that person or. But why would I care about someone who not even exists? He is just a character in a novel, that’s all. His existence was shaped totally inside my mind. Over my second beer, it occurred to me that perhaps I was projecting some aspects of my own being on him, on all other characters. That’s what all the writers do, all the artists. They create these species, creatures, objects just to define themselves, to sort out the shuffled pieces of a puzzle, puzzle of their being. The question is can they figure it all out? I wish I could answer this question. I take the last sip way big and it makes me sigh so loud. People at the next table give me dirty look. Their look don’t bother me, and this feels strange and good of course. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه بایگانی پست مجازی free hit counter پرشينبلاگ -------------- راوی های مجازی یک رمان اینترنتی گروهی است که از هجدهم دی ماه هزار و سیصدوهشتادویک دارد نوشته می شود -------------- نویسندگان -------------- دونادون پگاه آفرين زاد ماه مي فاطيما اميد شمس مجتبي ويسي مجيد قرباني آهودشتي خواننده هزار و يك شب خواننده بوف كور علي ربيعي وزيري الناز نامداري آوات و هيوا شبنم گيوه چي آريا جمشيدي به پيانيست شليك كنيد تشنه تر از سراب فرشید فرهمندنیا اسمش همين است :محمد آزرم علي قنبري پيام فتوحيه پور روزگار يك علي ادیب وحدانی روجا لطفی نژاد و این منم زنی تنها پرنده وحشی سپهر قاسمی فرشته احمدی |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
